The first 200 lines.
خائن، پستفطرت، مفتخور، یه مار خوشخطوخال واقعی.
نمیفهمم. آخه چرا باید این بلارو سر ما بیاره؟
چون هیچوقت نباید به کالیبور اعتماد کنی. دلیلش همینه.
آخه چطوری تونستی کلید پوچی رو بدی بهش؟
بازم شروع شد؟
اون مرشد منه. داشت گولت میزد.
تو انقدر لنگِ تایید گرفتن از کالیبوری،
که یعنی هر چی اون بخواد رو فقط انجام میدی.
به فلین حمله نکنید، کالیبور بود که بهمون خیانت کرد.
دقیقاً، همه به حرف کاوان گوش بدین.
فلین سادهلوحه و راحت گول میخوره.
درست مثل کاوان.
ناموساً حاجی.
کالیبور همهمونو رنگ کرد. این تنها کاریه که توش استاده.
باید قبل از اینکه با ریپ قرار بذاره و تاج رو با مرو معامله کنه، بهش برسیم.
قلعهی ریپ درست بیرون بندر بلکسنده.
باید کل شبهجزیره رو دور بزنیم.
اگه کالیبور بخواد با کلید پوچی تنهایی
به دنیای شما بره، شکست میخوره.
عمراً. اون بدون ما نمیره.
همین الانشم رفته. چطوری هنوز داری بعد از این همه کار ازش دفاع میکنی؟
آره، یه بار گولم زدی، شرمش برای تو.
اما پنج بار گول خوردن اسمش چیه؟
از نظر فنی، میشه چهار بار گول خوردن.
مثلاً.
میشه تمومش کنید این بحث و جدل رو؟ باید عجله کنیم.
بازم دویدن.
چرا همهچی باید انقدر سخت باشه؟
خب، حداقلش اینه که مسیر سرپایینیه.
پسر، تو واقعاً پنج بار ایستگاه شدی.
بار اول وقتی بود که کلید پوچی رو دادی به من. بار دوم...
SANDS Movie :ارائه اختصاصی توسط
✦ @ amirluminox | Amir Luminox ترجمه از ✦
« راه یـــاب هـــا »
آه، رفیق قدیمی، برگشتی.
به نظر نمیرسه توی اون کیفت ۵۰ هزار تا طلا جا شده باشه، خیلی سبک میزنه.
چرا تعجب نمیکنم؟
اوه، ولی تعجب میکنی ریپ.
یه چیزی برات آوردم که از طلا هم بهتره.
تاج اولگ، آخرین پادشاه دورفها.
یا بهتر بگم، تاجها.
کاشف به عمل اومده که فقط سنگهای قیمتیش ۵۰ هزار تا میارزه،
که یعنی مرو و تمام طلاهات مال من میشه.
اوه کالیبور، بیخیال پسر.
درسته، این غنیمتیه که قیمتش حسابشدنی نیست. ولی کی میخردش؟
رد کردنش برای من تقریباً غیرممکنه.
هر جنگسالار دورفی حاضر بود قلمروش رو برای این تاجها بده.
آها، پس حالا من باید با دورفها سر و کله بزنم.
نمیخوایش؟ باشه.
خودم میفروشمش به دورفها.
نه، نه، نه، نه.
نمیتونم مرو رو انقدر طولانی نگه دارم.
ولی حاضرم مرو رو با تاج طاق بزنم.
چون تو رفیقِ خیلی خیلی عزیز منی.
و میدونم که بدجوری کارت لنگه.
این دزدیه.
شک نکن.
ولی هیچکس دیگهای اون مرو رو نداره.
اینو خوب میدونم، مگر اینکه بخوای سرش شرطبندی کنی، توی یه بازی شانسی.
من زرنگتر از این حرفام.
تاجها در ازای مرو.
ولی بهم مدیونی.
۲۰۰ درام.
این مرو از اون چیزی که بعضی جادوگرها توی کل عمرشون میبینن هم بیشتره.
حتماً برای یه کار مهمیه. آره.
بکشید عقب از من!
کنجکاویم منو یکراست کشوند پیش شاهزاده ودریک.
ریپِ مارموز. این دیگه چیه؟
کسبوکاره کالیبور. فقط بیزنس.
پس اون همه حرف در مورد ازبکِ خوشقول بودن چی شد؟
هستم که. مرو رو همونطور که قول داده بودم داری.
متأسفانه، به ودریک هم قول داده بودم،
که یکی از وسایلش رو که تو دزدیدی، بهش برگردونم.
صبر کن. توروخدا این کارو نکن. سرنوشت دنیا در خطره.
ریپ! مرتیکهی سگصفت!
نفرین بهت ریپ، ریپ!
زایا داریم کجا میریم؟
نمیدونم گوران چطوری پیدامون کرد.
حتماً داره از طلسم ردیابی استفاده میکنه. باید به حرکت ادامه بدیم.
اوکی. چطوره اون پیام رو برای فلین بفرستی،
قبل از اینکه حالِ آدمهای زیادی رو بد کنیم؟
من پیام رو نمیفرستم. تو میفرستی.
من؟ من که بلد نیستم با جمجمه کار کنم.
نه، عمراً. این کارِ توئه.
دریل، باید تو باشی.
رابطهی تو با فلینه که،
باعث میشه یه فرقی ایجاد بشه.
فکر نمیکنم رابطهی من و فلین هیچوقت اونقدرها قوی بوده باشه.
تو برادر بزرگترشی، اون بیشتر از هر کسی بهت اعتماد داره.
الان اوضاع بین ما واقعاً این شکلی نیست.
هر کاری لازمه بکن تا به حرفت گوش بده.
پیام اینه.
چقدر وقت دارم قانعش کنم؟
نمیدونم. وقت زیادی نیست. استفاده از جمجمه برای ارتباط،
نمیتونم زیاد باز نگهش دارم.
پیام رو بده و بیا بیرون. فهمیدی؟
دستمو بگیر.
فلین.
برس دیگه پسر.
دارم میام. میشه یه لحظه وایسی؟
دریل...
داداش، تو زندهای!
چطوری؟
ما کجاییم؟
این چیه؟ مامان کجاست؟
اون، اون بدجوری نگرانه.
دلش برات تنگ شده. دوتامون دلمون تنگ شده.
ولی ببین، من وقت زیادی ندارم.
زایا یه پیام برات داره.
صبر کن، تو زایا رو میشناسی؟
نمیتونم توضیح بدم، وقت نیست. فقط گوش کن.
پیام اینه. باشه؟
به کالیبور اعتماد کن. گرفتی چی شد؟
چی؟
پیام همینه. به کالیبور اعتماد کن.
انگار کل آینده به این بستگی داره.
ولی تو داری اشتباه میگی.
این دقیقاً برعکسِ اون پیامیه که باید باشه.
باید حرفمو باور کنی. پیام همینه.
زایا گفت به کالیبور اعتماد نکن. چقدرم درست میگفت.
من دیگه هیچوقت به اون آدم اعتماد نمیکنم.
خودت میفهمی فلین. تو تنها کسی هستی که...
دریل.
فلین.
فلین. حالت خوبه؟
ردیفی داداش؟
چی شد؟
ما برگشتیم و دیدیم اینجا افتادی. توی خاک غش کرده بودی.
آره. در مورد اون افت قند خونت شوخی نمیکردی انگار.
من دریلو دیدم.
برادرت رو؟
یه جورایی انگار الهام شد بهم یا یه همچین چیزی و دریل اونجا بود،
و یه پیام از طرف زایا داشت.
فقط اصلاً با عقل جور در نمیاومد.
روشهای زایا معمولاً شبیه معماست.
پیام چی بود؟
ترجیح میدم اصلاً نگمش.
پسر، بنال دیگه.
به کالیبور اعتماد کن. دریل اینو گفت.
میبینم که خوردی زمین و سرت ضربه دیده.
طبیعیه که آدم یه چیزایی ببینه.
آره. توهم خالص بوده.
یا آسیب مغزی.
اوکی. من صد بار تست ضربهمغزی رو انجام دادم.
خب، به من نگاه کن. انگشتمو دنبال کن.
کاوان یه بار سرش انقدر محکم خورد به جایی،
که خواب دید یه قرص نونه.
خیلی واقعی به نظر میرسید.
خب، شاید انقدر آرزو داری که کالیبور بهت خیانت نکرده باشه،
که مغزت یه پیام از طرف زایا در موردش سر هم کرده.
آره. این منطقیترین احتماله.
و بعد یه عقاب بزرگ اومد که به صورتِ نونیِ کاوان نوک بزنه.
ولی کاوانِ نونی با مشتهای خمیریِ بزرگش باهاش جنگید و پرنده رو رام کرد.
و با اون بالهای باشکوهش توی افق و طلوع آفتاب پرواز کرد و رفت.
کاوان وقتی بیدار شد، بدجوری هوس نون کرده بود.
و این دقیقاً همونقدر منطقیه که اعتماد کردن به کالیبور منطقیه.
زایا، زایا. زودباش، بیدار شو.
ببخشید، خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم طول کشید.
خواهش میکنم بیدار شو.
دریل.
تا جایی که میتونستم دووم آوردم.
عالی بودی.
فلین رو دیدم. پیام رو بهش دادم. خب، حالا چی میشه؟
کی برمیگرده خونه؟ چطوری باید...
خیلی سؤال میپرسی.
باید استراحت کنم.
باشه. ولی نه اینجا.
بریم یه جای امن که بتونی چند ساعت استراحت کنی.
فکر خوبیه.
زایا...
پسر. عجب وضعی، چه داغونه.
آره.
بفرما، اینم از خوششانسی! فلین.
خوششانسی...
تو یه مایهی ننگِ واقعی و رقتانگیزی.
هی، هی، هی.
ای کرمِ حقیرِ دوزرهبازِ فریبکار.
هی، از اون سنگهای تیز استفاده نکن.
آه، از سنگ خوشت نمیاد؟ کاوان نیزهت رو بده به من.
کلید پوچی کجاست؟ همین الان بهم بگو.
باشه، باشه، باشه.
امم، نباید جلوشو بگیریم؟
کلید پوچی کدوم گوريه؟ بهم بگو.
اوکی. شاید بهتره برگردیم سراغ همون سنگها.
خیلهخب. خیلهخب.
ببینید، ریپ کلید پوچی رو برداشت و داره میفروشدش به ودریک.
باورتون میشه؟
باورم میشه؟ اون یه دزد دریاییِ ازبکه.
معلومه که کلید پوچی، تاج، مرو و همهچی رو برداشته.
آی احمقِ بیمغز.
دو تا از سه تا. من هنوز مرو رو دارم.
اوه. چقدر مروئه.
ببخشید. اون یه خروار مرو بهت داد و بعد ولت کرد اینجا که بمیری؟
اون یه ازبکِ خوشقوله که حس شوخطبعیِ خیلی سیاهی داره.
هی، من به هر حال میخواستم اونو بدم به شما.
این هیچی رو عوض نمیکنه. بدون کلید پوچی هنوزم همهچی از دست رفتهست.
همهچی از دست نرفته. من یه نقشه دارم.
فقط منو بیارید بیرون تا بتونیم درستش کنیم.
ما؟ چیزی به اسم «ما» وجود نداره که تو هم جزوش باشی.
دیگه نه.
No comments yet. Be the first to leave one.