The first 200 lines.
پرنسسی که توی این قلمروی کوچیک زندگی میکنه
خیلی خیلی محافظه کارانه توی این قلعه ی کوچیک بزرگ شده
میخوای مستقل بشی آره؟
.پس هرکاری دلت میخواد بکن
.من دیگه هیچوقت دخالت نمیکنم
.خیله خب
.کاهوکو سخت تلاش میکنه
.تا مامان تائیدش کنه
و از بچگی توی همه چیز به ملکه وابسته بوده ولی
...نزدیک بود
- .صبح بخیر - .صبح بخیر پاپا
...هی مامان کدوم
مونده بودم کدوم خوبه ولی تصمیم گرفتم این یکی رو انتخاب کنم
واسه همین گفتم بهت خبر بدم
پرنسس بالاخره استقلال خودش از ملکه رو اعلام کرد
من اگه بودم اون یکی رو انتخاب میکردم
.یه خواهشی ازتون دارم
لطفا به شوهرم چیزی نگین
اگه بفهمه قراره به این زودی بمیرم
.سراسیمه میشه
...مامان بزرگ
راسته؟
داری میمیری مامان بزرگ؟
چطور ممکنه؟
.اینا دیالوگای یه بازی بودن
انجمن محله ـمون میخواد یه برنامه اجرا کنه
.منم داشتم صحنه ی تلفن رو تمرین میکردم
...برای همین
...پس
- این چیه؟ - .اوه
اینا واسه پشتیبانی هستن
حالا که تو گول خوردی، یعنی بازیگری من طبیعی بود نه؟
شاید مامان بزرگ یه بازیگر معروف شه
- هی، مامان؟ - هوم؟
.و پاپا...
منو هم به حرفش اضافه کرد نه؟
چی شده کاهوکو؟
- ...مامان بزرگ - مامان بزرگ چی؟
دوباره شکایت منو کرده؟
نه همچین چیزی نیست
چی شده؟
.آه...شرمنده
از طرف مامان بزرگ کاهوکو میشه امروز ببینمت؟
...آم
مامان بزرگ ازم خواسته برم پیشش دارم میرم
- ...پس مامان هم باهات میاد - ها؟
.اگه این فکرو میکنی، در اشتباهی
من دیگه سوار و پیاده ـت نمیکنم
- .میدونم - .باشه
.نزدیک بودا
مامان بزرگ، اینجایی؟
اوه، چی شده کاهوکو؟
.چقدر عرق کردی
.آخه تا اینجا دوئیدم
راستی، چی شده مامان بزرگ؟
- .بیا - .ممنون
.یکم میخورم
.کاهوکو
هوم؟
ببخشید
ها؟
.دیروز بهت دروغ گفتم
ها؟
...من بیماری قلبی دارم، واسه همین، به همین زودیا
نه، دقیق بخوام بگم
هر لحظه ممکنه بمیرم
...امکان نداره
راستش نمیخواستم به کسی بگم
ولی تو صحبتامو پای تلفن شنیدی و جا خوردم
برای همین بهت دروغ گفتم
ر...راهی واسه درمانش نیست؟
...میشه پیوند قلبی انجام داد
.یا با جراحی، عضلات قلب رو برش بدن
.ولی مامان بزرگ خیلی پیره
.من توانش رو ندارم
کاری از دست کاهوکو برمیاد؟
...پس
.دو تا درخواست دارم
چه درخواستی؟
...اول اینکه
میشه بیای بغلم؟
دومی چیه؟
.ازت میخوام به هیچکس نگی
ها؟
ولی...بابابزرگ چی؟
اگه به بابابزرگ بگیم
.غوغا میکنه
پس، حداقل به مامانم بگیم؟
اگه به ایزومی بگیم
منو میبره بیمارستان و هرکاری میکنه
تا مریضیمُ درمان کنه نمیخوام همچین باری رو روی دوشش بذارم
...و
اگه قراره بمیرم
.میخوام توی همین خونه بمیرم
- ...ولی - .خواهش میکنم
میشه باب میل من رفتار کنی؟
.باشه
...ممنونم
.کاهوکو
"روش های درمان بیماری قلبی"
هی، کاهوکو
وقتی اینو با بنتوهای مامانت مقایسه میکنی
.توی بنتوی کاهوکو بیش از حد برنجه
یعنی یه لایه کامل برنج گذاشتی. نه؟
.کاهوکو
...راستش
واسه مخلفات غذا، کنسرو و فوریکاکه گذاشتی؟
.کاهوکو
اوه. میخوای؟
نه، میذارم خودت بخوری. کاهوکو
...هی
به زور داری بین جمله هات کاهوکو رو میچپونی؟
...آه، خب میدونی
...چون من خجالتی ام
...آم
وقتی یهویی ازم بخوای اسمتُ صدا کنم سخته برام
واسه همین فکرکردم باید بهش عادت کنم
.کاهوکو
...که اینطور
زیاد خوشحالت نکرد نه؟
...اوه، ببخشید
.داشتم به مامان بزرگ فکرمیکردم
بنظرت باید چیکار کنم؟
فقط باید بذاری هرکاری دلش میخواد بکنه
...راستش، داری بی پرده این موضوعُ به من میگی
اشکالی نداره؟
.اوه...آره
مامان بزرگ گفت میتونم به اونی که دوستش دارم بگم
!آه زمان چقدر زود گذشت
بیا بریم هاجیمه کون
کجا؟
اوه، مامان بزرگ گفت میخواد تو رو ببینه
نه نه...داری یهویی میگی
...من آمادگی ندارم
خواهش میکنم. میخوام هرچه زودتر تو رو ببینه
اولین کسی که کاهوکو دوستش داره
یجورایی دستپاچه شدم
یعنی...این لباس خوبه؟
خوبه. مامان بزرگ کاری به این چیزا نداره
.من میرم توالت
ها؟ همین الان رفتی که
اوه جدی؟
.آره
- .پس فکرکنم نیازی نیست - .آره
!آه، مامان بزرگ
!اوه کاهوکو
!ببخشید که منتظرت گذاشتم
اوه، پس ایشونه؟
اون کسی که یهو ظاهر شد و حرفایی که ما نمیتونستیم به کاهوکو بگیم رو بهش گفت
.آه بله
افتخار قرارگذاشتن با کاهوکو...سان رو دارم، موگینو هاجیمه هستم
...خب
...امروز، چه روز مبارکیه
- نیست؟ - ها؟
...ببخشید
...خب، هاجیمه سان
واقعا کاهوکو رو دوست داری؟
.بله. دوستش دارم
برات پیچیده میشه، میدونی
.که بخوای با کاهوکو قرار بذاری هرچند مطمئنم خودت میدونی
.بله
.ولی بیشتر هیجان انگیزه
وقتی باهمیم یه عالمه اتفاقای غیر منتظره میفته
.خدای من
وقتی من و بابابزرگ هم با هم قرار گذاشتیم همین اتفاقا افتاد
جداً؟
منم فکرنمیکردم با کسی مثل اون قرار بذارم
زندگی چقدر جالبه، نه؟
اتفاقایی که فکرشُ نمیکنی میفته
...هی، مامان بزرگ
داشتم فکرمیکردم
چطوره بری پیش یه دکتر دیگه برای سکند آنین؟
سکند آپنین
.اونکارو کردم
.ولی نتیجه همه جا یکسانه
- ...پس حداقل مامان - بهت گفتم مگه نه؟
میخوام زندگیمُ همینجوری که هست ادامه بدم
همه ی خانواده برای تولدها، اوبون و سال نو دور هم جمع بشیم
،مثل همیشه سروصدا کنیم
،و کسی نگران نباشه
.میخوام بی سر و صدا بمیرم
پس میشه مثل همیشه زندگی کنیم؟
بعدشم تو قراره مستقل از مامانت زندگی کنی نه؟
...بله، اما
...میدونی کاهوکو
تو از اون چیزی که فکرمیکنی قویتر و محکمتری
اگه کسی حالش خوب نباشه یا نگران باشه تو فورا میفهمی
هروقت همه دور هم جمع میشیم
.این موضوع ثابت میشه
تو رو که اینجوری میبینم، همیشه فکرمیکنم که
...این دختر
.بیشتر از همه توانایی این رو داره که آدما رو خوشحال کنه...
تو هم همینطور فکرنمیکنی هاجیمه کون؟
.بله
- !ساکت - !من اومدم
.خوش اومدی بابابزرگ
- .خوش اومدی - اوه، تو اومدی کاهوکو؟
خب خب
این آقای جوان خوش بر و رو کی میتونه باشه؟
.از دیدنتون خوشحالم
No comments yet. Be the first to leave one.