The first 200 lines.
شش ماه آزمایش خون و تستهای مختلف رو پشت سر گذاشتیم
و انگار هیچچیزی جواب نمیداد
خیلی کلافه و درمونده بودم
متاسفم. - اشکالی نداره
نکنه پیام خدا رو اشتباه متوجه شدیم؟ خیلی استرس داشتیم
یعنی تقصیر ماست؟
این هزینهی سنگینی برامون داره
میدونستم خدا، خدای معجزههاست
همونطور که برای من معجزه کرده بود، میتونست برای اون هم بکنه
نمیدونم چی داره میشه، ولی این کارِ خداست
بعضی داستانها با درد شروع میشن و بعضی دیگه با امید
برای «دین» و «لورن شیمبروک»
همهچیز با یه قول شروع شد؛ قولی که در عین سادگی، مقدس بود
آوردنِ یه بچه به این دنیا
چوپانی که پادشاه شد، یه زمانی نوشت
که ما آزمایش میشیم
با همون وعدههایی که از خدا میگیریم
خب، وقتی منتظریم، باید چیکار کنیم؟
تا اون وعدهی آسمونی محقق بشه؟
این داستانِ یاد گرفتنِ عبادت در حین انتظار کشیدنه
جسارتِ امید داشتن، وقتی که دیگه هیچ امیدی نیست
تکیه کردن به یه جمعِ مورد اعتماد
و خیلی عجیب و غریب
چشمکهایی از طرفِ پدر در مورد وافلها
و یه رحمِ رقصان
باورتون نمیشه بعدش چی میشه
این داستانِ امیدبخشِ «دین» و «لورن شیمبروک» هست
من «بِر گریلز» هستم و این برنامه، «معجزه» است
مواظب باش لورن! - چی؟
من تو کالیفرنیای جنوبی بزرگ شدم
با یه خواهرِ دوقلوی همسان
و ما از همون اول «دوستدشمنِ» هم بودیم
همیشه اول اون منو میزد
و منم همونجا مینشستم و گریه میکردم و هیچی نمیگفتم
راستش، خیلی دعوا میکردیم
خیلی با هم رقابت داشتیم. دقیقاً از چیزهای مشابهی خوشمون میاومد
عاشق لباسهای همشکل بودیم، عاشق اسباببازیهای مشابه
حتی از پسرهای مشابهی هم خوشمون میاومد
مثلاً یکیمون میگفت: «این پسره چقدر بانمکه»
اون یکی میگفت: «من زودتر ازش خوشم اومده بود»
آره
لورن قطعاً اهلِ ماجراجویی و ریسک کردن بود
«تیفانی» هم قلِ مسئولیتپذیر بود
من همهچیزم رو نظم بود، ولی اون همیشه
دنبالِ خوشگذرونی بود
بعد از اینکه تو محیط کلیسا بزرگ شدم
اصلاً نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم
و دیدم که دارم یه زندگیِ بیمحابا رو پیش میبرم
مهمونی و الکل
قشنگ معلوم بود که داره دردهاش رو سرکوب میکنه
انگار واقعاً راهش رو گم کرده بود
زیاد میرفتم لاسوگاس. برای مهمونیبازی میرفتم اونجا
یه بار که تو وگاس از خواب بیدار شدم
دیدم دستم بدجوری آسیب دیده
و اصلاً یادم نمیاومد
که شب قبل چه اتفاقی افتاده بود
خیلی ترسناک بود
میدیدم که چقدر داره خجالت میکشه
وقتی یادم نمیاومد دیشب چه بلایی سرم اومده
همون موقع بود که حسِ شرمندگی تمام وجودم رو گرفت
و فهمیدم که دارم بیمحابا زندگی میکنم
آشناییِ من با عیسی از طریق یه معجزه بود
با دختری آشنا شدم که هرچیزی که من دنبالش بودم رو داشت
آرامش، شادی و روشنایی
و یهو خودم رو تو یه مراسم کلیسا پیدا کردم
سعی داشتم این عیسایی که اون میشناخت رو پیدا کنم
یه نفر اومد جلوی کلیسا و
گفت حس میکنه یه نفر اینجا هست
که دستِ چپش آسیب دیده
و نیاز به شفا داره
و من فوراً فهمیدم که منظورش منم
همون موقع رفتم جلو تا برام دعا کنن
اون شب، عیسی دستم رو شفا داد
ولی روحم رو هم شفا داد
و تو اون لحظه فهمیدم اگه این همون خداییه که
تو کتاب مقدس هست و واقعیه، من دیگه تمام و کمال تسلیمشم
همهاش حقیقت داشت
شنیدنِ داستانش
و بعدش شرکت کردن تو مراسم غسل تعمیدش
واقعاً پراحساس بود
لورن خیلی عوض شده بود
و این تغییر اونقدر واقعی بود که منم دلم اون رو میخواست
راستش، یه چرخش ۱۸۰ درجهایِ عجیب بود
من از کسی که اون همیشه برای نصیحت سراغش میاومد
و همیشه مسئولیتپذیر بود، تبدیل شدم به کسی که حالا داشت از اون یاد میگرفت
و این موضوع باعث شد پیوندمون عمیقتر بشه
با خودمون گفتیم: «بیا رقابت و لجبازی رو کنار بذاریم»
و فهمیدیم که بهترین دوستهای همدیگه هستیم
خلاصه، این اولین کریسمسِ واقعیِ من
به عنوان پیروِ عیسی بود
کادو خریدن برای بابام واقعاً سخته
یا شلوارها رو پس میده یا اصلاً نمیپوشتشون
دلم میخواست یه چیز معنوی و پراحساس براش بگیرم
تمام عمرم، اون کسی بود
که ایمانی مثلِ ایمانِ سادهی یه کودک رو نشون میداد
یه دفترچه یادداشت پیدا کردم که بتونه توش
رویاپردازیها و افکارش رو بنویسه
و تو اون دفترچه، یه آیه نوشتم تا بهش یادآوری کنم
که اون بود که هدیهی ایمان رو به من داد
یه چیز خاص برات دارم
لازم نبود این کار رو بکنی. - بازش کن
یه دفترچه بهم داد که خودش توش با دستخط خودش نوشته بود:
«اگه ایمانی به کوچکیِ یه دانهی خردل داشته باشید...»
«میتونید به این کوه بگید...»
«از اینجا به اونجا منتقل شو، و اون جابهجا میشه»
«ممنونم بابا که بهم نشون دادی...»
«...چطور کوهها رو جابهجا کنم»
و من همیشه میرم سراغ اون دفترچه تا اون جمله رو بخونم
و اون همیشه بهم تاکید میکرد که به خودم
و به رابطهام با خدا باور داشته باشم و ایمانم رو حفظ کنم
خیلی ممنون. ممنونم بابا
من دورههای آموزشی مختلفی رو
برای شفای درونی و دعا گذرونده بودم
و از طرفِ خداوند واقعاً احساس وظیفه کردم که به اوگاندا برم
بعد از اینکه یک سال تو اوگاندا بودم
این پسرِ جوون اومد
خیلی قدبلند و خوشتیپ بود
یه چیزی تو چشماش بود
که به آدم حس امنیت میداد
ما دوستهای خیلی خوبی شدیم
و وقتهای مفیدی رو با هم میگذروندیم
تماشای استعدادهای ذاتیِ اون واقعاً لذتبخش بود
اون کسی بود که احساس میکرد
تمام عمرش از حاشیه داشته به بقیه نگاه میکرده
و از همین مهارتش استفاده میکرد تا بچههایی که
حس میکردن غریبه یا ترد شده هستن رو جذب کنه
و دیدنِ اون واقعاً فوقالعاده بود
وقتی که چنین نقشِ پدرانهای
و حمایتی رو برای این بچهها ایفا میکرد
لورن استعدادِ فوقالعادهای داره
که میتونه لایههای عمیقِ وجودِ آدمها رو ببینه
و اونها رو شکوفا کنه
همونطور که با هم تدریس میکردیم
و وقتِ بیشتری رو با هم میگذروندیم
یه چیزی درونِ من تغییر کرد
کمکم جورِ دیگهای بهش نگاه میکردم
و بهش گفتم که چه حسی بهش دارم
و خوشبختانه، اونم همین حس رو داشت
میدونم قراره با هم ازدواج کنیم
ولی فکر نمیکردم به این زودی پیش بیاد
عروسیِ فوقالعادهای بود
حضور خواهرم کنارم خیلی شیرین بود
خانوادهی اون و خانوادهی من، همه بودن
این اولین باری بود که والدینش رو میدیدم
با اینکه همهچیز تو لحظهی آخر هماهنگ شد، ولی عالی پیش رفت
واقعاً کارِ خدا بود
و... انگار رویام به حقیقت پیوسته بود
خواهرم و شوهرش، براندن
نمیتونستن بچهدار بشن
بیشتر از سه سال بود که برای بارداری تلاش میکردیم
من و لورن واقعاً احساس کردیم که باید برای تیفانی
و شوهرش دعا کنیم
یه گرمای خاصی رو تو شکمم حس کردم
به آرامش رسیدم و گفتیم:
«تیفانی، ما ایمان داریم که زمانبندیِ خدا...»
«برای زندگیِ تو بینقصه...»
«و دعا میکنیم که این بچه به زودی پا به دنیا بذاره»
خیلی زود بعد از اون اتفاق
فهمیدن که باردارن
وقتی فهمیدم اون بارداره
یه چیزی تهِ دلم بهم گفت
که وقتشه ما هم شروع کنیم
ایدهی بزرگ کردنِ بچهها در کنار تیفانی
برام خیلی خاص بود
داری حرف میزنی
وقتی «هادسون» به دنیا اومد، من تو اتاق بودم
و همونجا بود که قدرتِ معجزه رو درک کردم
بچهدار شدن صرفاً یه اتفاقِ تصادفی نبود
پسرش واقعاً ردِ پای خدا رو بهم نشون داد
از هر چیزی که فکرش رو میکردم بهتر بود
هی عزیزم. - جانم؟
میدونی تازه چی فهمیدم؟
چی؟ سه روزه عقب انداختم
چی رو؟ عادت ماهانهام رو
سالِ اول همش میگفتیم
«بیشتر سفر میکنیم
بیشتر با هم وقت میگذرونیم»
فکر کنم بعد از سالِ سوم بود که با خودم گفتم
«شاید استرس دارم
شاید به خاطرِ غذاهایی باشه که میخوریم»
و بهمون توصیه شد که یه سری آزمایش انجام بدیم
خب، چند وقته که دارید تلاش میکنید؟
کمی بیشتر از سه سال. بله
بسیار خب. از هردوی شما آزمایش میگیریم
تا ببینیم همهچیز درست کار میکنه یا نه
و بعد تصمیم میگیریم
باشه. ممنون
و اینطوری بود که پروسه شروع شد
شش ماه آزمایشِ خون و تستهای مختلف رو پشت سر گذاشتیم
رژیم غذاییام رو عوض کردم، ولی انگار هیچچیزی جواب نمیداد
و بعد پیشنهاد دادن که «دین» هم چکاپ بشه
سلام دکتر سانتوس
دین، نتایجِ آزمایشت همین الان به دستم رسید
و در مورد خودِ اسپرمها
در حالت عادی باید بالای ۳۰ تا ۳۹ میلیون باشن
در حالی که برای شما ۲ میلیونه
و اونهایی هم که هستن
انگار اصلاً جونِ تکون خوردن ندارن
خب، این دقیقاً یعنی چی؟
یعنی هیچکدوم به جایی که باید برن، نمیرسن
No comments yet. Be the first to leave one.