The first 200 lines.
موسیقی ملایم بیکلام
یه پسربچه بود،
یه بچهی پاریسی.
تنها خانوادهاش مادرش بود.
یه زن بیچاره،
با چشمهایی پژمرده.
از غصه و فقر،
بیشتر از همه گل رز دوست داشت.
اون پسر عزیز،
یکشنبهها،
بهجای اینکه پولش رو خرج آبنبات کنه،
براش رز سفید میآورد.
با مهربونی بغلش میکرد،
و گلها رو دستش میداد.
امروز یکشنبهست.
بگیر، مامان قشنگم.
اینم رزهای سفید،
که اینقدر دوستشون داری.
وقتی بزرگ شدم،
از گلفروشها
همهی رزهای سفیدشون رو میخرم
برای مامان قشنگم.
آفرین! خب، گوستاو،
خیلی خوب بود.
تحت تأثیر قرار گرفتم.
آره، این آهنگ کلی خاطره زنده میکنه!
فوقالعاده بودید! ممنون.
موسیقی ریتمیک بیکلام
شماره ۸ رو صدا میکنم!
وااای، چه دختر خوشگلی!
اسمتون چیه؟ امیلی.
امیلی، به همه نشون بده چقدر خوشگلی!
اوه، خجالت کشیده!
یه کم میترسه، ولی نباید بترسه!
دوستامون خیلی مهربونن!
امیلی چی انتخاب کرده؟
«دستهای سفید دارند».
یه آهنگ قشنگ که زود فراموش میشه.
بیاید نزدیک میکروفون. بفرمایید.
ممنون. دوستان عزیز، شما رو با امیلیِ زیبا تنها میذارم.
موسیقی ملایم
کولت؟
گفتن اجرای من با امیلی چنگی به دل نزده.
انگار حوصلهام سر رفته بوده.
من که اینطور فکر نمیکنم، قربان.
خیلی لحظهی دلنشین و جذابی بود.
فکر کنم یه کم واقعاً حوصلهام سر رفته بود...
بعید میدونم...
آقای ولف اینجاست.
اوه، آقای ولف!
بفرمایید آقای ولف!
آقای لگانیور خدمتتون میرسن.
رولان ولف. کریستیان لگانیور.
کولت، آقای ولف لطف کردن و
میخوان زندگینامهی منو بنویسن.
نه، این شما هستید که لطف میکنید و قبول میکنید.
آه، آه! نه.
منو کریستیان صدا کنید.
رمانهای پلیسی هم مینویسه.
با چه اسمی؟
خب...
رولان ولف.
آه، خیلی ساده!
همهچی قاطی شده! یکی در میزنه.
احتمالاً تا آخر هفته نمیبینمت؟
میخوام از این فرصت استفاده کنم. سرم داره منفجر میشه!
برنامهی چهارشنبه؟ بهت اعتماد دارم.
اگه مشکلی پیش اومد؟
با کولت تماس بگیر، همون شمارهای که دادم.
باشه، خوب استراحت کن.
تو هم خوب کار کن!
راستی، یه چیزی...
داشتم فکر میکردم...
مطمئنم.
آه، آره!
برای کتابتون، هرچی زودتر بهتر.
حتماً!
برای عمل کردنم چند ساعت وقت میخواید؟
اوه، فکر کنم حدود بیست ساعت.
این پیشنهادمه.
این هفته به خاطر مسابقه برنامه ندارم.
بیاید ویلای من،
اونجا راحتیم! نه تلفنی هست،
نه مزاحمی!
شما اهل روستا و اینجور جاها هستید؟
سفرهای بزرگ رو بیشتر دوست دارم، ولی این هم بد نیست.
همسرتون رو هم بیارید.
ممنون، ولی همسر ندارم.
پس دیگه چه میخوایم!
آه، آه! بریم یه چیزی بزنیم به بدن!
راستش امیدوار بودم یه همچین پیشنهادی بدید.
میدونستم.
موسیقی شاد
باید میذاشتینش
توی صندوق.
مگه صندوق پر نبود؟
آه؟ راسته، مکس؟
مکس لاله.
یه بیماری سخت گرفته بود.
سرطان زبان داشت و سرایتش به گوش هم شروع شده بود.
ولی بهموقع جلوشو گرفتیم.
مگه نه، مکس؟
صدای پرندگان
خب، رسیدیم!
خوش اومدید.
مکس؟
آقای ولف رو به اتاقش ببر.
الان میام.
این دیگه چه بساطیه؟!
کار راحتی نیست.
ممنون.
موسیقی تعلیقآمیز
مادلین.
رولان عزیز، اینجا بشین!
کنار پاتریشیا.
رولان ولف. پاتریشیا مارکه.
مواظب باش، دستاش خیلی پرقدرته.
ماساژور خوبیه.
ماساژورِ شخصی در خانه، دیگه چه لوکسی!
خوشحالم یکی کنارمه.
فال هم میگیره.
فقط برای کسایی که دوستشون دارم.
پس برای من هیچوقت نگرفتی.
حرف مفت نزن و یه نوشیدنی بهم بده.
شوهرم، امانوئل مارکه.
سلام. خب، برامون بریز!
اون خیلی واردِ شرابه!
زنگ زدم کلوس ووژو و مولی رو سفارش دادم.
ساوینی هم میخوای؟ ـ هرطور خودت میخوای.
مسئول انبار شراب هم هستی؟
آره، کریستیان لطف کرده و...
لطفی در کار نیست، بهش اعتماد دارم، همین.
آه.
خب.
خب؟
خیلی خوبه.
آآآه.
اوه، آره!
بدن خوب، رنگ خوب، پسمزهی طولانی...
ـ خودتو کنترل کن!
قبول کنیم که واقعاً عالیه!
خوبه.
آه!
مممم...
ترهینِ قرقاول. شکار دوست دارید؟
فصل شکار شروع شده؟
اینها از رازهای کوچیک مکس هستن.
بیشتر از این واردش نشیم.
با این کلاه آشپزی خیلی بامزه شده، نه؟
عاشق اینه که هر بار یه کلاه جدید سرش بذاره، مگه نه؟
و کولت، بهترین منشیای که تا حالا داشتم،
پیشبند سفیدش رو میپوشه و سر میز سرو میکنه.
تعجب کردید، رولان عزیز؟
چیز معمولیای نیست.
آره، برای همین این کارو میکنن،
چون بهشون خوش میگذره، مگه نه؟
کاملاً! سرگرمکنندهست
که آدم همزمان
چند جور زندگی داشته باشه!
اینم از دختر عزیزم.
دیر کردم.
کاترین، دخترخواندهام.
کاترین، این رولان ولفه.
همون کسی که قراره کتابی که برات تعریف کردم بنویسه.
عصر بخیر.
بابت دیر کردنم معذرت میخوام، آقا.
خواهش میکنم. بفرمایید.
اوه، نه، داری ناز میکنی!
ای بابا، بیا!
خوب نیستیها.
بیا.
اینم شد.
قرصهات رو گذاشتم. ـ خوبه!
همراه غذا بخورشون.
بد مزهان؟
خوبم.
کنجکاویتون رو سرکوب نکنید،
آقای ولف.
چند ماهه مریضه
به خاطر یه دکتر احمق.
برای یه مسمومیت ساده اومده بود،
ولی یه نسخهی عجیبوغریب براش نوشت
که باعث شد مدت زیادی فلج بشه.
فلج؟
پاهاش دیگه حرکت نمیکرد، عزیزم.
ولی حالش بهتر شده.
به لطف یه درمان ملایم و مؤثر،
با کمک
پاتریشیا.
فقط با داروهای گیاهی.
ولی،
چشمهاش هنوز یه کم حساسه.
میدونی چیه؟
میرم پردهها رو بکشم.
موسیقی تعلیقآمیز
هی، هی، فکر کنم دیگه کارم تمومه.
خیلی قویای.
ـ تو هم همینطور.
ولی کارت تمومه.
تو از همه قویتری، خودت میدونی.
No comments yet. Be the first to leave one.