Pottel

Pottel (పోటెల్)

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

Pottel 2024 1080p WEB-DL Farsi Dubbed Film2Media
A Commentary by Samurai_EP

Tags

webdl
machine_translated
Published on: 2025-06-05
Downloads: 41
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

‫مرا رها کن...‬

‫محکم بغلش کن. محکم بغلش کن.‬

‫بزنش... بزنش تا حسابی لهش کنن...‬

‫مالش، دستش رو ببر بالا و یه مشت بزن به کمرش.‬

‫او را کتک زد...‬

‫سخت‌تر.‬

‫او را کتک زد...‬

‫چشمان خود را به پایین بچرخانید.‬

‫بنشینید.‬

‫او را محکم در آغوش بگیر.‬

‫از او بخواه که چشمانش را به پایین بچرخاند. - به پایین نگاه کن.‬

‫می‌دانم که این کار را نخواهی کرد.‬

‫این یک درگیری دیرینه است.‬

‫اون علف‌های هرز رو بگیر.‬

‫نه. نکن.‬

‫این کار را نکن.‬

‫سلام!‬

‫سلام!‬

‫چشمانش را کاملاً باز کرد.‬

‫آن را باز کنید.‬

‫سلام...‬

‫می‌خوای بدونی چه اتفاقی برای رامبد افتاده؟‬

‫اون زنگوله‌ها رو می‌بینی؟‬

‫اگر در جنگل به قرمزها زنگ بزنی،‬

‫قوچ تو که فرار کرده است، هر جا که باشد، نزد تو باز خواهد گشت.‬

‫اما اگر قوچ شما فرار کرده و گم شده باشد، این اتفاق می‌افتد .‬

‫اگر ربوده و پنهان شده باشد چه ؟‬

‫بله، من آن را ربوده‌ام.‬

‫هی... هی...‬

‫زیر جویبارهای رودخانه...‬

‫در مجاورت معبد الهه کالی.‬

‫میدونی بالاما قراره از کی بخواد که قربانی بشه؟‬

‫دختر شما.‬

‫سلام...‬

‫اما طنز ماجرا این است که...‬

‫اگر قرار است دخترت زنده بماند، باید آن قوچ را پیدا کنی.‬

‫اما پیداش نمیکنی،‬

‫پس دخترت زنده نمی‌ماند.‬

‫وقتی دخترت داره میمیره، هنوزم به من خیره میشی ؟‬

‫بچه ها به داد هم برسیم.‬

‫لطفا این کار را نکنید.‬

‫هی! دخترم...‬

‫فردا آخرین روز زندگی دخترت خواهد بود.‬

‫هی.. دخترم.‬

‫بهش بزن.‬

‫مالش...‬

‫بهش بزن.‬

‫من باید دخترم را نجات بدهم.‬

‫من چیزی قرمز خواستم، اما او به جای آن سبز آورد.‬

‫پاتلا شیره خرزهره را در چشمانم ریخته است .‬

‫آنقدر سمی است که می‌تواند هر موجود زنده‌ای را از فیل گرفته تا موش بکشد.‬

‫خیلی پواسون است.‬

‫فهمیدم که قرار است ظرف ۸ تا ۱۰ ساعت آینده چشمانم را از دست بدهم.‬

‫قبل از آن باید قوچی را که زیر آبشار پنهان کرده است، پیدا کنم.‬

‫وگرنه دخترم...‬

‫من نمیذارم همچین اتفاقی بیفته.‬

‫من نمیذارم همچین اتفاقی بیفته.‬

‫نه...‬

‫این داستان ۲۴ سال پیش شروع شد.‬

‫دوقلو! او دوقلو به دنیا آورد.‬

‫مادر مرده است.‬

‫مالانا... اسم بچه هاتو چی گذاشتی؟‬

‫گنگاداری پدر و گنگاداری جونیور.‬

‫چه اسم‌های خاص و بی‌نظیری...‬

‫پدرم چوپان بود.‬

‫وظیفه او این بود که حیوانات را برای چرا جمع کند و سپس آنها را تا عصر برگرداند.‬

‫اینو بگیر، مالانا. ممنون.‬

‫وسیله امرار معاش ماست.‬

‫اینو بگیر، مالانا.‬

‫در روستای ما فقط دو قبیله وجود دارد.‬

‫یکی از آنها پاتل‌ها هستند و بقیه مثل من به طبقه عقب‌مانده تعلق دارند.‬

‫سلسله مراتب بین ما نیز توسط خانواده پاتل بر اساس شغلی که انجام می‌دهیم تعیین شده بود.‬

‫ما آبشارهای گانگاما را در شمال و یک جنگل انبوه را در جنوب داریم.‬

‫اما روستای ما که در ضلع شرقی واقع شده بود، دچار خشکسالی شده بود.‬

‫ما نمی‌دانستیم باران چه حسی دارد، مگر هر ۴-۵ سال یک بار.‬

‫دلیلش یک گوسفند است.‬

‫مردم روستای من چند سالی است که می‌میرند.‬

‫هیچ کس نمی‌داند این چه بیماری‌ای است.‬

‫اول استفراغ می‌کنند،‬

‫سپس آنها بثورات پوستی دارند،‬

‫سپس آنها در رختخواب می مانند‬

‫و در نهایت می‌میرند.‬

‫بعضی‌ها می‌گویند الهه بالاما از ما عصبانی است.‬

‫در روستای ما، از چاه به دو روش استفاده می‌شود:‬

‫یکی برای آب آشامیدنی...‬

‫و...‬

‫بابا، اونجا چی نوشته؟‬

‫اگه می‌تونستم بخونم، چرا باید چوپان می‌شدم، پسرم؟‬

‫من آن را خیلی محکم بسته‌ام. دیگر امکان ندارد غرق شوی.‬

‫بیا...‬

‫هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.‬

‫بابا! -بابا!‬

‫بابا! -بابا!‬

‫بابا!‬

‫گانگا سینیور، بیا اینجا. زود بیا.‬

‫بالاما در حال زایمان یک بره است.‬

‫همینجا بمون. برمی‌گردم. زود بیا پسرم.‬

‫الهه بالاما، شما بعد از مدت‌ها ما را مورد لطف و عنایت خود قرار دادید.‬

‫چطور... چطور...‬

‫چه اتفاقی افتاده؟‬

‫بالاما دارد بره ای را به دنیا می آورد، محکم بگیرش. با احتیاط بگیرش.‬

‫یواش یواش پسر. یواش...‬

‫یواش یواش، پسر.‬

‫برو و برادرت را بیاور.‬

‫پدر!‬

‫گنگادهاری جونیور‬

‫پسر عزیزم... پسر...‬

‫پسر...‬

‫گنگادهاری جونیور‬

‫نمی‌توانستم تحمل کنم که شاهد مرگ برادر کوچکترم در مقابل چشمانم باشم.‬

‫برادر...‬

‫[هشدار - به دلیل وجود طناب در داخل چاه،]‬

‫[خطر گیر افتادن و مواجهه با خطر مرگ وجود دارد. لطفاً احتیاط کنید.]‬

‫از آن روز به بعد، ترس از آب در من ریشه دوانده است.‬

‫الهه بالاما، ما را نجات بده.‬

‫مالانا رو بیار اینجا.‬

‫از اینکه پدرم جسد برادر کوچکترم را رها کرد، عمیقاً ناراحت شدم.‬

‫بیا، مالانا.‬

‫این بره را به تو می‌سپارم، خوب از آن مراقبت کن.‬

‫خیر.‬

‫پسر کوچکترم مرده است، گرفتنش الان نشانه بدی خواهد بود.‬

‫پسر بزرگترت مراسم پایانی را انجام خواهد داد، تو آنجا نرو.‬

‫علاوه بر این، زندگی تمام مردم روستا از مراسم تشییع جنازه پسر شما مهم‌تر است.‬

‫بگیرش. بیا دیگه. دیگه غرغر نکن.‬

‫اول اون آب زردچوبه رو بریز روش.‬

‫مسئولیت روستا را به تو واگذار می‌کنم. آن را به دست بگیر.‬

‫از آن به بعد،‬

‫پدرم مسئولیت مراقبت را به عهده گرفت‬

‫برای بره قربانی برای الهه بالاما.‬

‫درود بر بالاما! درود بر بالاما!‬

‫پسرم، آیا رگبار باران را در این روستا دیده‌ای؟‬

‫مگر هر ۵ یا ۶ سال یک بار؟‬

‫تا حالا فکر کردی چرا این همه مرگ و میر تو این روستا داریم ؟‬

‫بالاما!‬

‫صد سال پیش، روستای ما گرفتار یک بیماری واگیردار شد.‬

‫کدخدای روستا از فشار تماشای درمانده حالش بد شد‬

‫خیلی از مردم به خاطر اون بیماری میمیرن.‬

‫در همین حال، در یک ماه کامل خاص، معجزه‌ای رخ داد.‬

‫پاتل الهه بالاما را در خواب دید.‬

‫او گفت، سنگ رختشویی در حاشیه روستا من هستم.‬

‫آن را تزئین کنید و یک گوسفند را به مدت ۱۲ سال نجات دهید،‬

‫پس یک نمایشگاه ترتیب بده و آن را برای من قربانی کن.‬

‫او گفت، اگر این کار انجام شود،‬

‫او از روستا مراقبت خواهد کرد و تمام مشکلات را از سر راه برخواهد داشت.‬

‫پاتل فوراً با روستاییان ملاقات کرد،‬

‫بالاما را تقدیس کرد و شروع به پرستش او نمود.‬

‫از آن زمان تاکنون، اوضاع روستا رو به بهبود بوده است.‬

‫اما مشکل این است که،‬

‫دو گوسفندی که از آخرین نمایشگاه تا حالا داشتیم نجاتشان می‌دادیم‬

‫فقط ۳ روز قبل از نمایشگاه درگذشت‬

‫و یکی در سال دهم درگذشت.‬

‫این روستا دوباره گرفتار خشکسالی و مرگ و میر شد.‬

‫طبق قانونی که اجداد ما وضع کرده‌اند، این گوسفند آخرین شانس ماست.‬

‫روستا مسئولیت حفاظت از آن را به من سپرد.‬

‫در چنین زمانی، از طرف من منصفانه نخواهد بود که به آنها بگویم‬

‫که باید در مراسم تشییع جنازه پسرم شرکت کنم.‬

‫بابا...‬

‫فکر نکن که من برادرت گنگادار جونیور را دوست نداشتم.‬

‫آقا، برای چی از این طرف اومدی؟‬

‫هیچی، عمو. شنیدم یه بیماری تو این روستا شیوع پیدا کرده.‬

‫این هیچ بیماری نیست، آقا. این یک نفرین است.‬

‫الهه بالاما ما را برکت نمی‌دهد.‬

‫نمونه خون آنها را جمع آوری کنید.‬

‫همه، در یک صف بایستید.‬

‫بنشینید.‬

‫کی برمی‌گردی آقا؟‬

‫الان میرم.‬

‫خیلی طول نمی‌کشه تا نتایج رو ببینم. خیلی زود برمی‌گردم.‬

‫مالانا... حالت چطوره؟‬

‫من خوبم آقا.‬

‫از اهالی روستا شنیدم که پسر کوچکترتان فوت کرده است. او چطور فوت کرده است؟‬

‫آقا، او در چاه غرق شد.‬

‫چاهی که همه روستاییان از آن آب جمع می‌کنند. آن یکی؟‬

‫بله، قربان.‬

‫ما یک تابلوی هشدار نزدیک آن گذاشته‌ایم. آن را ندیدی؟‬

‫اگر پسرت می‌توانست درس بخواند، الان زنده بود.‬

‫آیا این یکی را تربیت خواهی کرد یا او را مثل خودت چوپان خواهی کرد؟‬

‫من او را به یک مدرسه ملحق خواهم کرد، آقا.‬

‫تا وقتی پاتل هست فکر نمی‌کنم هیچ بچه‌ای در این روستا درس بخواند.‬

‫هی، بپر سوار شو.‬

‫به دلیل بی‌سوادی جان خود را از دست می‌دهند .‬

‫آن روز پدرم تصمیم گرفت که به هر قیمتی امکان تحصیل من را فراهم کند.‬

‫برای اولین بار در زندگی‌ام، چیزی به این تازگی شنیده بودم - آموزش.‬

‫اما تمام بچه‌هایی که در آن مدرسه درس می‌خواندند، متعلق به جامعه‌ی پاتل بودند.‬

‫پیاده روی!‬

‫پیاده روی...‬

‫سلام، قربان.‬

‫او معلمی است که به کودکان آموزش داده است‬

‫در روستای ما، بیست سال گذشته.‬

‫نه، آقا. من می‌خواهم پسرم را به مدرسه بفرستم.‬

‫چی؟ آیا خودِ صبح زود هم نشئه هستید ؟‬

‫نه، آقا.‬

‫برو گمشو.‬

‫برگرد عقب.‬

‫سلام دانش‌آموزان. -صبح بخیر، معلم.‬

‫بنویس. بنویس.‬

‫ ‬

‫برو کنار، مالانا.‬

‫برو... برو... راه بیفت.‬

‫قربان... قربان...‬

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left