The first 200 lines.
پرنسسی که توی این قلمروی کوچیک زندگی میکنه
بیست و دو سال خیلی خیلی محافظه کارانه توی این قلعه ی کوچیک بزرگ شده
.در آخر، روزی که ملکه ازش می ترسید، فرا رسید
.لطفاً بذارین با موگینو هاجیمه کون ازدواج کنم
.فهمیدم
واقعاً؟
.فهمیدم که هردوتون جدی هستین
- ها؟ - ها؟
...پس بذارین
.منم جدی باهاتون مخالفت کنم...
ها؟
.اوه
هاجیمه کون
الو؟
کاهوکو؟
خواب بودی؟
...ببخشید، آخه
...نصفه شب خوابیدم
چه خبر؟
تو فکر بودم که دیشب چی شد
...اوه
...آتسوشی کون
...دکتر فقط گفت که
...شاید دیگه هوشیاریشُ بدست نیاره ولی
میتونیم واقعاً بهشون اعتماد کنیم؟
دکتر بهتری نیست؟
جوری حرف نزن که انگار به بیمارستان شوهر من اعتماد نداری
.منظورم این نبود
...فقط میخوام حال مامان بهتر شه
واسه همین بود که باید زودتر مجبورش میکردیم بره بیمارستان
بخاطر این بود که مامان خودش نمیخواست بره بیمارستان
دقیقاً ما هم داشتیم کاری که مامان میخواستُ میکردیم
صبرکنین، ببینین، شاید مامان بزرگ صداتونُ بشنوه
راست میگه. اینجا بیمارستانه
!همش تقصیر منه که این اتفاق افتاد
پاپا، اینجا واینستا. چرا نمیای تو؟
طوری نیست. بهرحال که نمیتونم با هاتسویو روبرو شم
.خودتُ جمع و جور کن پاپا
.من نمیذارم مامان بمیره
کنارش میمونم، ازش پرستاری میکنم
.دوباره سر خود تصمیم میگیری
میشه اینقدر ادای یه دختر خوبِ متکی به خود رو درنیاری؟
شما از هیچکاره من خوشتون نمیاد
پس از الان میخوام هرکاری دلم خواست بکنم
هی، مشکلی نیست؟
مسائل خانوادگی داره بدتر میشه انگار؟
.یجورایی
.دلم میخواد ببینمت هاجیمه کون
.پنجرتُ وا کن
ها؟
.هی
!اینجایی
خب، نتونستم بیشتر از این بخوابم
.نگران مامان بزرگ بودم
اگه دوست داری، میخوای بیای تو؟
اوه، گرسنه ـت نیست؟
.یکم اونیگیری درست میکنم
...نه نه نه
.اینکارو کنی مامان عصبانی میشه
طوری نیست. مامان بیمارستان مونده
پاپا هم خسته ـست و خوابیده
.پس...پیشنهادتُ قبول میکنم
.آره
!صبرکن، نیا
ها؟ ها؟ ها؟
چـ..چرا؟
.مامان اومد خونه
.نبابا، اوه، لعنتی
.من اومدم
- .خوش اومدی مامان - .من یه دقیقه میرم میام
ها؟
جدی میگی؟
نباید اول یکم استراحت کنی؟
چی شده پاپا؟
میگه میخواد از امروز اونجا بمونه و مواظب مامان بزرگ باشه
ها؟ ولی از دیشب خواب درست حسابی نداشتی، آره؟
.طوری نیست
...مهمتر اینکه، کاهوکو
وقتی من نیستم آشپزخونه یا اتاق رو کثیف نکنی
.آه، باشه
...همینطور
به هیچ وجه آدمای مشکوک نیاری خونه
...اوم مامان
...من، آم
- .فقط یه سوالی ازت دارم - چی؟
...الان وقت مناسبی نیست، ولی
...راجع به ازدواج با هاجیمه کون
الان وقت این حرفا نیست، هست؟
...میدونستم همینو میگی، ولی
.یه چیزی برام سوال شده
چی؟
...تو گفتی جدی باهاش مخالفت میکنی، ولی
...میخواستم بدونم معنیش چیه
واضح نیست؟
.طرد شدن "کاندو"
ها؟
منظورت اون کاندویی نبود که یعنی "وااای عالیه، فوق العادست"؟
اگه میخوای به هر قیمتی که شده با هاجیمه کون ازدواج کنی
باید اول ارتباطت با مامان باباتُ قطع کنی کاهوکو
!هی، ایزومی
کاهوکوی بچه ننه
.پس اینطوری شد
واسه همین قیافتُ جوری کردی که انگار همین الان دوربین تو صورتت فلش زده؟
یعنی، فکرنمیکردم تا اینجا پیش بیاد که بگه باید ارتباطمونو قطع کنیم
.ما که میدونستیم قراره اونقدر جدی شه
مامانت آدم محکمیه
!این حرفُ نزن
.الان اصلا نمیدونم چیکار کنم
.موفق باشی
من که مشغول ابتکاراتم هستم
.اینقدر بیخیال نباش
!چیزی نیست
.تو الان دیگه بالغ شدی
به همین زودی یه فکر خوب به ذهنت میاد
...اینو میگی
...ولی
اینقدر نگران مامان بزرگم که اصلا نمیتونم فکرکنم
...پس
...چرا سعی نمیکنی که
فکرکنی اگه مامان بزرگ بود چی میگفت؟...
...اینجوری
- .آه - !اوه، اوه
چیزی به ذهنت اومد؟
فکرمیکنم...مامان بزرگ دلش نمیخواد من گریه زاری کنم
.آره
...و
فکرکنم توی همچین وقتایی میگه میخواد همون کاهوکوی همیشگی باشم
.آره
...و
فکرکنم میگه من باید یه تصمیمی برای آینده بگیرم
.که اینطور
فکرکنم به مامان و بقیه میگه دعوا نکنن
بلکه بهم کمک کنن و مشکلات خانواده رو حل کنن
پس چطوره الان یه نتیجه گیری کنیم؟
ها؟
همه ی تلاشمونو میکنیم تا وقتی مامان بزرگ بهوش بیاد
.خوشحال بشه
.باهم
...پس وقتی مشکلای خانواده حل بشن
احتمالا از ما هم حمایت میکنن
.از ازدواجمون
.آره...درسته
محض اطلاع بگم که
طبق تجربیات قبلی، میدونی که آسون نخواهد بود، آره؟
.آه، آره
.ولی تسلیم نشو
.میدونم تو از پسش برمیای
.باشه، ممنون
!پس موفق باشی
ها؟ ها؟
تو با من نمیای؟
اگه هی به همدیگه بچسبیم فقط باعث میشه بیشتر ازمون بیزار شن
،هروقت بگی وقتشه
!عین سوپرمن شجاعانه خودمُ میرسونم
بیخیال...قیافتُ عین دانش آموزی نکن که به معلمش اعتماد نداره
ببین
منم باید با همه ی توان روی هنرم کار کنم تا مامانت منو قبول کنه
...اوه
.درسته
.اوه، کاهوکو
چی شده پاپا؟
.نگران مامان بودم
از اونجا تکون نخورده
بابابزرگ چی؟
.اونجاست
خوبی بابابزرگ؟
...کاهوکو
.بابابزرگ دیگه نمیتونه تحمل کنه
اینو نگو. خواهش میکنم کنار مامان بزرگ بمون
...نمیتونم
.کاهوکو
.ها؟ اوه
.همش همین شکلیه
مثلا میگه: ببخشید که الکی گفتم دلم درد میکنه و باهات نیومدم بانک وام بگیری
یا میگه: ببخشید وقتی اون آدمی که باهاش رابطه داشتم اومد خونه، من فرار کردم
واقعاً همچین اتفاقی افتاد؟
بسه دیگه
دارین بیشتر ناراحتم میکنین
...آم
وقت مناسبی نیست، ولی باید یه چیزی رو اعلام کنم
ها؟ چی؟
من، نموتو کاهوکو، میخوام با موگینو هاجیمه کون ازدواج کنم
کاهوکو، فکرمیکنی الان تو چه شرایطی هستیم؟
...میدونم، ولی
...توی همچین وقتایی
راست میگه! اصلاً مگه مامانت بهت اجازه داد؟
...هنوز نه، ولی
...پس چه فایده داره به ما بگی
درسته؟ حتی اگه ازم بخوای حمایتت کنم، نمیتونم
.من چنین حقی ندارم
ها؟ منظورت چیه؟
من و ماکون داریم جدا میشیم
- !ها؟ - ها؟شوخی میکنی آره؟
من برگه های طلاقُ مهر زدم و دادم به ماکون
تو دیگه چه فکری کردی تاماکی چان؟
!این حرفُ نزن
شاید عمو مامورو زیاد مشروب میخوره و ساده س
!ولی واقعا آدم خوبیه
.میدونم
ولی آخرشم، تنها کاری که من کردم این بود که به اون تکیه کردم
No comments yet. Be the first to leave one.