The first 200 lines.
یا با من همراه میشی، یا همین الان دخلت رو میآرم
آنچه در «خائنها» گذشت:
خب، یه چیز دیگه. - بله؟
باید یه نفرو بکشیم
امشب؟ - آره، امشب
فکر کنم بریم سراغ دوریندا
اتحادها لو رفتن
من یه وفادارم
قول میدم جانی وفاداره
چطور میتونی چنین قولی بدی؟
ما بهترین دوستهای همیم
و وفادارها به جون هم افتادن
استیون. من به تو رأی دادم، استیون
من بهت رأی دادم، استیون
ولی من یه وفادارم و تو گند زدی
لعنتی
چرا امشب اینقدر ساکت بودی و حرفی واسه گفتن نداشتی؟
به اریک اعتماد ندارم. انگار اصلاً نظری نداره
اگه فردا کشته شدم، فقط به اریک شک کنید
کریستن، تو امشب تو لیست کاندیداهای قتل هستی
باید فوراً به سیاهچال قلعه بری
اونجا یه جعبهی موسیقی پیدا میکنی
باید دستهش رو بچرخونی
اگه یه «خائن» ازش بیرون پرید، یعنی کشته شدی
وای خدای من
امکان نداره
روز دیگهای تو قلعهی من طلوع میکنه
و وفادارها میفهمن کدوم بازیکن به پایان وحشتناکی رسیده
دیشب توی سیاهچال
اوه، ما اول رسیدیم
راب، چطوری هنوز اینجاییم؟
نمیدونم. واقعاً چطوری؟
نمیدونم
امروز مرحلهی نیمهنهاییه
و باورم نمیشه هنوز حذف نشدم
تخممرغ میخوری؟ - آره
دوتا برمیدارم. دوتا برمیدارم
باشه، باشه، ببخشید
واسم سخته که بذارم آدمهای جدید وارد زندگیم بشن
دوستهای صمیمیم رو میتونم با انگشتهای یه دست بشمارم
خب، مسئله اینه که من واقعاً به راب اعتماد دارم
و تو این بازی مجبوری به یه عده اعتماد کنی
چون در غیر این صورت، تنها میمونی
واسه همین به خودم افتخار میکنم
تا اینجای کار اومدیم. فردا فیناله
خیلی خوب میشه اگه به فینال برسیم. - آره
من کاملاً بهت اعتماد دارم
واقعاً شوکه میشم اگه یهو برگردی
و بگی: «من یه خائنم». احتمالاً از تعجب میمیرم
آره
امروز صبح اصلاً حال و حوصله ندارم
سنگینیِ این همه دروغ و نقشه کشیدن رو حس میکنم
داره بهم فشار میآره
حس میکنم خیلی به مورا نزدیکم
و دست خودم نیست، واقعاً حالم از این وضعیت بد میشه
واسم سخته که تشخیص بدم
میدونی، بین اینکه دارم بازی میکنم یا اینکه
اوه، این فقط آدمیه که ازش خوشم میآد
و دارم از احساساتش
و عواطفش برای بردن این بازی استفاده میکنم
فکر میکنی کی حذف شد؟ - فکر کنم ناتالی
ناتالی یا کریستن
خب، نمیدونم
واقعاً نمیدونم
یا خدا
اوه. چه خبر؟
اوه، چقدر بیسروصدا بود
اینم از گروهِ زندهموندهها
آره، همینطوره
آخرین کسی که امروز دلم میخواست کنارش بشینم
مارک بود، ولی خب حالا اینجاییم
دیشب کریستن منو کشوند تو آشپزخونه
مارک هم اونجا بود و اون منو تو منگنه گذاشت
چرا هیچ حرفی نمیزنی؟
فکر کنم به اندازهی کافی در مورد دلیلم توضیح دادم
واسه همین امیدوارم این برای رفعِ سوءظن از من کافی باشه
لطفاً
آدمهایی که الان واقعاً بهشون اعتماد ندارم
کی؟
جانی و به یه دلیلِ عجیب
ناتالی
راستش مدام نظرم عوض میشه
آخه... میشه یه کم مربا بدی؟
آره. به نظرم تارا خیلی مهربونه
همینطوره. دقیقاً
اگه این یه بلوفِ دوطرفه باشه، واقعاً ایول داره
نمیدونم
فکر میکنی کی برمیگرده؟
فکر کنم ناتالی کشته شده
فکر میکنی ناتالی مرده؟
آره، به نظرم
امیدوارم کریستن نباشه
کریستن بهترین دوست منه
ولی الان شدیداً نگرانم، فقط به این خاطر که
حسِ ششمِ خیلی خوبی داره
و تو این مرحله از بازی که تعدادمون کم شده
بازیکنهایی که مثل اون فکر میکنن، دردسرسازن
بیا تو
بفرمایید، اینم از این
سلام. زنده موندی
دیگه تنهایی
وقتی اومدم تو خیلی حس بدی داشتم
نه، چرا؟
چرا این حرف رو میزنی؟
منظورم اینه که حس میکنم رادارم
از کار افتاده؟ - آره، بدجوری خطا میده
دیروز استیون رو حذف کردیم
کسی که یه وفادار بود
خیلی خجالت میکشم که
دارم این فرضهای اشتباه رو میکنم
ولی من و جانی به آدمهای یکسانی شک داریم
باید این وضعیت رو درست کنیم
تو رو خدا، جانی اینجا باشه
خب، ته دلت فکر میکنی کی برنمیگرده؟
راستش رو بخوای، میترسم جانی رو کشته باشن
باید جانی باشه، نه؟
سلام، سلام، صبح بخیر. صبح بخیر
صبح بخیر، صبح بخیر. عالیه
خیلی خوشحالم که زندهم
فکر نمیکردم همچین اتفاقی واسم بیفته
دیشب تو میزگرد، من و تارا
یه جورایی رو بازی کردیم و بالاخره میتونیم خودمون باشیم
میتونیم کنار هم باشیم
خیلی خوشگل و بامزه شدی
میخوای کتابهات رو من بیارم؟
با هم سِت کردیم. آره
اینکه بتونم تا آخرش بمونم
کنار اون، یعنی بهترین دوستم، واسم یه دنیا ارزش داره
وایسا، بهشون گفتی چی شد؟
اینکه چطوری فهمیدیم؟
داستانت رو واسمون تعریف کن
خب، دیشب رفتم تو اون اتاق مخصوص
که یه پاکت روی صندلیم بود
واسه همین حس کردم که
حتماً کشته شدم. - منم همینطور
و توش یه نامه بود که میگفت
«جانی، تو تو لیست نهایی...»
«...قتل توسط خائنها هستی.»
«لطفاً به سیاهچال برو.»
دیشب؟
آره، دیشب
و اونجا یه جعبهی موسیقی بود
که یه آهنگ ترسناک پخش میکرد
و اگه یه خائن از توش بیرون میپرید، اونوقت
یعنی کشته شدی. - آره، یعنی تموم
اوه خدای من
ولی خب، به هر حال ما اینطوری فهمیدیم
واو
خب، به نظرتون کی حذف شده؟
نمیدونم، چون من بعضی وقتا
به ناتالی شک دارم
واسه همین با خودم میگم
من هیچوقت به کریستن شک ندارم
این واقعاً دیوانهکنندهست
بیا تو
سلام؟
بفرمایید، اینم از این
اوه خدا
وای خدای من
سلام؟
بفرمایید، اینم از این
اوه خدا
وای خدای من
کریستن بود. کریستنه
کریستن
اوه، لعنتی
وای خدای من، این دیوانهکنندهست
وقت من اینجا به سر اومد، ولی آرومم
من وفادارترینِ وفادارها بودم
و فکر نکنم کسی تو این شک داشت
و به نظرم خائنها هم این رو میدونستن
اریک امشب یه کم ساکت بود
بهش فشار آوردم
اگه اون یه خائنه، دمش گرم
کشتن کریستن... آره
ممکنه باعث بشه شکها به سمت تو بره
ولی فقط از طرف مارک
فکر کنم بتونیم متقاعدش کنیم. باشه
خب، پس فردا
باید کاری کنیم ناتالی حذف بشه
اون باهوشه. خیلی باهوش
اگه بویی ببره، بدجوری به دردسر میافتیم
آره، باید حذف بشه
صبح بخیر. زیبا شدی
از دیدنت خوشحالم. صبح بخیر
صبح بخیر. اوه، لعنتی
ساکتترین و غمگینترین صبحانهایه که تا حالا دیدیم
آره. درسته
حال همگی چطوره؟
حس میکنم الان تو دورِ نهاییِ مسابقاتیم
و قراره دیدِ بازتر و دقت بیشتری داشته باشم
چون تا حالا اشتباه میکردم
امروز با یه نگاهِ جدید وارد میشم
قراره مطمئن بشم که هیچ نقطهی کوری ندارم
که تا حالا نادیدهش گرفته باشم
راستش، فقط احساس شکست میکنم
و حس میکنم بازی خوردم
صبح بخیر عزیزای من که تعدادتون داره کم میشه
باز هم دیشب یه اتفاقی افتاد
و مرگ به سراغ یکی از شما اومد
No comments yet. Be the first to leave one.