The first 171 lines.
- -
[ناله، شدت گرفتن جیرجیر]
ببین، بهت گفتم چه اتفاقی میافته
وقتی گردن درجا نمیشکنه
و طرف خفه میشه. نگاه کن.
-داره راست میکنه. -
هیس! پسرای کثیف.
منتظرش باش.
امروز لعنتی روز اعدامه!
آره!
گناهکار!
زیلا!
آره!
بله!
گناهکارا. بیاید گناهکاراتونو بگیرید.
نیم پنی برای یک گناهکار.
تندتر بیا.
- تندتر بیا. -
-داری اذیتم میکنی. -زود باش!
تو میخواستی بدونی چرا اون رو دار زدن.
تقصیر من نیست که مردا نفرتانگیزن.
خب، نباید بهم میگفتی
مهم نبود چی گفتم.
عروسک بیچاره. اوه، دارم میمیرم.
اگه قراره بمیری، پس زودتر انجامش بده،
چون کلی کار دارم.
چه هیاهوی وحشتناکی.
بابا!
اوه، شبیه یک بشقاب گوشت نمکسود شدی.
داری گریه میکنی؟
نه. فقط داشتم میدویدم.
میدویدی؟ اگه مادرت هنوز اینجا بود
میزد توی سرم
که چطور گذاشتم اینطوری وحشی بشی.
این کارو نمیکرد.
اوه، تو نمیشناختیش. اون یک هیولا بود.
توی مسابقات بوکس منطقه شرکت میکرد.
دستایی داشت مثل بشقاب گوشت.
و سبیلش مثل یک جارو بزرگ و زبر بود.
نه.
انتظار دارم تو هم یکی داشته باشی، کتی،
چون اینا توی ژن مادری جریان داره.
بس کن! نباید درباره مامان اینطوری حرف بزنی.
و من هم سبیل نخواهم داشت. نخواهم داشت!
کتی، خستهکننده نباش.
هیچکس از آدم ترشرو خوشش نمیاد. تازه مایه ترس هم هستی.
خدا مرگم بده، نِلی.
میتونی یه کاری در موردش بکنی؟
برای همین اینجایی دیگه.
بله قربان.
و به خانم برتون بگو که شام رو در "رام" میخورم.
اوه، نرو بابا. خواهش میکنم!
میرم چون همنشینها در "رام" خیلی بهترن
و گریه و زاری هم بهمراتب کمتره.
خب، اسب لعنتی من کجاست؟
به خدمتکارها خبر میدم.
بابا! متاسفم! بابا!
[صدای کوبیده شدن و شکستن در دوردست]
پاشو! عجله کن!
- -
دوباره شام هاتپات توی "رام" خورده، زیلا.
تعجب میکنم چطور تونسته چیزی بخوره.
اوه، دوباره تا خرخره مست کرده، خانم برتون.
درسته. میدونی یعنی چی.
شلوارش رو چک کن ببین خودشو کثیف نکرده باشه.
آن دختر بیچاره.
و اون چیزی که با خودش آورده چی؟
یه جایی قایمش کرده.
اما اینجا چیکار میکنه؟
آقای ارنشاو یکی از اون دورههای خیریهاش گل کرده.
اوه، پروردگارا. پس برای اون بچه فسقلی هم دعا کن.
کسی هست؟
تو کی هستی--
و من گفتم، "اینجا لیورپول نیست،
اینجا بریستول نیست.
نمیتونی توی خیابون بچهای رو لگد بزنی."
و پدرِ اون بیچاره...
خب، احتمالاً پدرش بوده...
به هر حال، مرده گفت،
"خب، اگه اینقدر نگرانی، خودت این شیطان کوچولو رو بردار."
و من گفتم، "خب، همین کار رو میکنم! میکنم!"
و حالا اینجاییم.
من فقط داشتم میپرسیدم تا کِی قراره
بهش غذا بدیم و لباس تنش کنیم، قربان.
چون این روی بودجه خانه تأثیر میذاره.
من میخوام که اون تا زمانی که خودم بخوام، غذا بخوره و لباس بپوشه!
چرا باید دور و برم پر از زن باشه؟
تمام روزهام رو با نیش و کنایه و آزار اونا بگذرونم.
بابا!
اوه، یکی دیگه از این مادهشیرهای عذابدهنده رسید.
اوه، بهتر از تو پدری در تمام دنیا نیست.
و مردی بهتر از تو هم نیست.
اوه، پس از دوست جدیدت خوشت اومده، آره؟
خیلی زیاد، بابا. خیلی خیلی زیاد.
هرچند فکر نمیکنم بتونه حرف بزنه،
بنابراین نمیتونه اسمش رو بهم بگه.
برای همین گذاشتمش هیتکلیف، مثل برادر مردهام.
هیتکلیف...
هیتکلیف، بیا اینجا، پسر عزیزم.
بیا، بیا، بیا.
تو اینجا با آغوش باز پذیرفته شدی.
-اوه! - اوه!
میتونم بهش لباس بپوشونم؟
آره، البته. اون حیوان دستآموز توئه.
بمیر، بمیر، بمیر!
آن موش رو بکش! توی چشمش بزن.
توی چشمش بزن. یالا!
خوبه که یک دوست داره.
منظورم یک دوست واقعیِ. نه یکی که براش حقوق میگیرن.
همنشینها حقوق نمیگیرن. همنشینها خانم هستند، زیلا.
فقط به این خاطر که پدرت لرد بوده،
معنیاش این نیست که تو خانمی.
حرامزادهها نمیتونن خانم باشن، خانم نِلی.
مهم نیست که پدرشون چقدر پول داده
تا اونها رو مخفی کنه.
[کتی، هیتکلیف در حال حرف زدن و خندیدن در بیرون]
"پونی... پونی".
پونی. اسب کوچولو.
-"پونی"... -
-"پونی آت"... -
خورد! پونی خورد! پونی علف خورد.
اینجا تصویرش هست، هیتکلیف. تصویرش اینجاست، نگاه کن!
راستش، مجبورم برات یک کلاه کاغذی درست کنم
و بهت بگم کودن.
و اگه این کار رو بکنی، از پنجره پرتت میکنم بیرون
و میذارم پرندهها چشمهات رو نوک بزنن!
دیگه انجامش نمیدم. نمیخوام بخونم!
- آروم باش، آروم باش. - خفهشو.
متاسفم.
متاسفم، هیتکلیف.
میخوای دوباره امتحان کنی؟ بیشتر صبر میکنم،
-قول میدم. - نه.
خب، پس هیچوقت نمیخونی و هیچوقت پیشرفت نمیکنی
و تا ابد خیلی احمق میمونی!
-برو گمشو. -نه.
-برو گمشو. -نه.
-فقط برو گمشو! -نه.
-برو گمشو! -نه!
نمیرم.
هیچوقت نمیرم.
هر کاری هم بکنی ترکت نمیکنم.
بیا بالا. همینه.
کتی، من هم بیام؟
نه، نه، خوشت نمیاد. تو خیلی عاقلی.
زود باش. ممکنه تعقیبمون کنه.
من ملکه قصرم،
و تو اون آدم عوضی کثیفی.
باید بریم.
بارون بهزودی بند میاد.
اگه دیر برسیم، پدرت خیلی عصبانی میشه. خواهش میکنم.
بس کن نگران نباش. بند میاد. قول میدم که بند بیاد.
آره، ولی آسمون سیاهه، کتی.
نه، نه، نه، نه. اونجا رو میبینی؟
آبی.
ولی اونقدر آبی نیست که بتونیم برگردیم.
هست. خودت میبینی. چون آبی، آبیه، مهم نیست چقدر کم باشه.
کجا بودی؟
گفتم، کجا بودی؟
توی طوفان گیر افتاده بودیم، پاپا.
امروز روز تولد منه، کاترین،
و تو من رو منتظر گذاشتی.
فکر میکنم اصلاً برات اهمیتی ندارم.
البته که دارم، پاپا. تو بهترین پدر دنیایی.
خیلی متأسفم.
متأسف خواهی شد
وقتی روز تولد خودت باشه و من فراموشش کنم.
بیا شام بخوریم و حسابی جشن بگیریم.
هوا سرده.
پاپا.
تقصیر منه، قربان.
تقصیر کتی نیست. اون میخواست برگرده اما من به حرفش گوش ندادم.
No comments yet. Be the first to leave one.