The first 200 lines.
تانک
۱۹۴۳ اتحاد جماهیر شوروی. خط مقدم دنیپر. پاییز
هشت ماه بعد از استالینگراد، ورماخت همهجا در حال عقبنشینیه
برو! یالا، حرکت کن
ادامه بده
سنگر بگیرین
پشت پل موضع بگیرین
دنبال من بیاین. سریعتر
عقبنشینی
عقبنشینی! بکشین عقب
عقبنشینی
اوه، نه
حرکت کن. یالا
بجنب، بجنب
همه سوار تانک بشین
واحد دوم از پل رد بشه
الان برین! برین
ادامه بدین
فرمانده
نیروهامون عقبنشینی کردن
ستوان
ما هم باید عقبنشینی کنیم؟
ستوان؟
کایلیگ، دارن میان؟
مفهومه. دریافت شد
این دیگه چه کوفتیه؟
صدامو داری؟ میشنوی؟
صدامو میشنوی؟
تی-۳۴! اونجان
روی ۶۰۰، هدفگیری شد
آماده و پر شده
دستور بدین، ستوان
فیلیپ
فیلیپ
آتش
برخورد کرد، هدف نابود شد
پر شد
سربازا دارن نزدیک میشن! مسلسل، شلیک کن
سمت راست، یه پانزر دیگه
هدفگیری شد! آتش
هدف در حال سوختنه
هدف نابود شد! پر شد
مسلسل، شلیک کن. روی هدف بمون
دوتای جلویی رو نابود کردیم و تنها راه خروج هم بسته شده
بیاین الان بزنیم به چاک. آتش
فیلیپ، وقتشه بزنیم بیرون. پر شد
باید گوش بدی! آتش
پر شد
هنوز خیلیهای دیگه اونجان
نیمهشب پل رو منفجر میکنن
یعنی تا پنج دقیقهی دیگه
وقت کافی هست که انجامش بدیم
آتش
برین جلو
وقتمون داره تموم میشه
هنوز چهار دقیقه و نیم وقت داریم
چهار دقیقه و نیم! طول پل ۶۰۰ متره
۱۲ توپ ضد تانک! ساعت
دوباره پر کردم. آتش
من کنترل رو دست میگیرم
پر شد
ما تنهاییم و وقتمون هم رو به اتمامه، فیلیپ
اون دستور لعنتی رو بده
دستور لعنتی رو صادر کن، فیلیپ
توجه، عقبنشینی کنین
هومل، برگرد روی پل
بله قربان، فرمانده
سریعتر، سریعتر، سریعتر، سریعتر، سریعتر
یالا! چهار دقیقه وقت داریم. چهار دقیقه تا از اینجا خارج شیم
هومل، گاز بده
این سرعت کافی نیست
دیگه تعقیبمون نمیکنن
دیگه شلیک نمیکنن
منتظرن پل رو منفجر کنیم
میتونیم برسیم
ایلیوشینها
اونا نمیتونن جلوی اتفاقی که قراره بیفته رو بگیرن
فرمانده! آتش
آتیش! داره میاد داخل
داره از دریچهها میاد تو! داریم میسوزیم
داره میسوزه! آتیش گرفتم
برون، هلموت! سریعتر! سریعتر
همهجا رو آتیش گرفته
برون هلموت! تندتر! همهجا داره میسوزه
برو! ادامه بده، هلموت! پاتو بذار رو گاز
فقط برو
فکر کنم میرسیم، فیلیپ
میرسیم
ما تنهاییم و وقتمون هم رو به اتمامه، فیلیپ
اون دستور لعنتی رو بده
ایلیوشینها
داره میسوزه! دارم میسوزم! آتیش! همهجا آتیشه
آتش
چقدر دیگه مونده تا برسیم؟
محرمانه
۱۹۴۳ مقر فرماندهی ۲۴. توپچی، ۲۱ سپتامبر
«عملیات هزارتو»
«دستور انفرادی بدون پشتیبانی»
«فون هاردنبرگ»
پاول؟
عینکم رو برداشتم
پسرا، همینه
گاز رو باز کن
بدش به من
ستوان
خوش برگشتی
ممنون، کریستین
نیروها
ستوان
ستوان
رئیس
خب، چه بلایی سر تایگرمون اومده؟
فقط یکم ضربه دیده و داغون شده
ولی بهزودی آماده میشی
خوبه
و شما چطور؟
ما هم همینطور، چندتا خراش و چند جای سوختگی
چیز جدیای نیست
ماموریت جدید؟
آره، همینطوره
و امروز بعدازظهر اعزام میشیم
دستور از سرهنگ ریشتره
مرخصیمون چی؟ لغو شد
امروز میریم؟
امروز
کجا؟
به جبههی شرقی، انتهای رود پسیل
پیش ایوانها؟ اون وسطها
منطقهی ممنوعه
در این ماموریت
باید محل اختفای سرهنگ فون هاردنبرگ رو پیدا کنیم
و تا اینجا همراهیش کنیم
فون هاردنبرگ؟ شنیده بودم مرده
منم همین رو شنیده بودم
ولی شک ندارم بقیه هم فکر میکنن ما نفله شدیم
کدوم واحد قراره باهامون بیاد؟ تنها میریم
دستور اینه که فقط ما بریم بیاریمش
احتمال میره توی یکی از پناهگاههای ما در شرق نووی یار باشه
لعنتی
این فوقمحرمانهست
چرا ما رو میفرستن برای نجاتش؟
دستور دستوره
اگه لازم بود بدونیم، حتماً بهمون میگفتن
ولی یه تانک تایگر تنهایی از پسش برمیآد؟
به نظرم اونا فکر میکنن اگه فقط یه واحد بتونه این نجات رو انجام بده
اون واحد ما هستیم
تایگر رو برای حرکت آماده کنین
راه بیفتین، نیروها
دوباره راهی شدیم
گرگ به لانهی روباه
داریم برای ۴۸ ساعت به سمت هزارتو میریم
گرگ ارتباط رو قطع میکنه، تمام
هلموت! فندک
بزرگترین تانکی که تا حالا ساخته شده
با این حال، برای راننده غیرممکنه که هیچ کوفتی رو ببینه
و شما چاپلوسها فقط میتونین به آفتاب خیره بشین
وقتی طراحیش میکردن حتماً میدونستن
که همهی رانندههای تانک چقدر زشت و بدترکیبان
فون هاردنبرگ توی استالینگراد با لشکر ششم بود
قبل از اینکه بقیه رو به عقب بکشن
یه معجزهست که از نبردهای آخر جون سالم به در برد
یکی از دستهاش دووم نیاورد، چون خودش قطعش کرد
کل داستان رو شنیدم
زیر آوارهای کارخونهی تراکتورسازی دفن شده بود
دستش گیر کرده بود
و بعد از پنج روز
یه جوری با چاقوی خودش اون رو برید
برای اینکه خودش رو آزاد کنه
همونطور که گفتم
هلموت، من هنوز این فندک تو رو دارم
ولی الان دیگه مال منه
اگه از اون ماجرا جون سالم به در برده، حتماً الان جاسوس روسیه
به همین دلیله که میخوان برگرده
ظاهراً گفتن که تونسته از زیر آوار بخزه بیرون
و یه زن جوان دلش براش سوخته و بهش پناه داده
و چند هفته بعد در لباس یه کشاورز
دوباره به سمت ما برگشته
و دوباره فرستادنش به جبهه، اونم با یه دست
یه عوضی بدشانس
و حالا دارن ما رو به زور میفرستن اونجا برای نجاتش
من هر چی بیشتر فکر میکنم، بیشتر مطمئن میشم که اون جاسوس روسیه
افسران ستاد اونجا همشون یه مشت آدم داغونِ یهدستیان
چی باعث شده اینقدر برای این کار مهم باشه؟
فقط چون فامیلیش «فون» داره، اینطوریه؟
طبق دستور ماموریت، اون داشته روی یه نقشهی محرمانهی عقبنشینی کار میکرده
شامل تمام موقعیتها، فرکانسهای رادیویی و ذخایر تسلیحات ماست
اگه دست روسها بیفته
تمام درهای رایش چهارتا باز میشه
اسم رمز ماموریت ما اینه
«عملیات هزارتو»
و احتمالاً سعی نکردن از طریق رادیو باهاش تماس بگیرن؟
از وقتی پل روی دنیپر منفجر شد، جوابی نداده
توی استالینگراد
اونا دستورات اون بودن، مگه نه؟
آره، اون زمان افسر فرمانده بود
اسمیت، داری چیکار میکنی؟
توی تانک من از این بازیهای یهدستی راه ننداز
منظورت چیه؟
من همهچیز رو میبینم
کیلومتر تا خط مقدم ۵
No comments yet. Be the first to leave one.