The first 200 lines.
آنچه در «دیمین» گذشت...
همیشه یه چیزی بوده،
مثل یه ابر سیاه که بالای سرم بوده
وقتی اون پیرزن من رو گرفت،
انگار وارد وجودم شد و داشت رشد میکرد
چرا اومدی بیمارستان کهنهسربازان؟
پایین، متخصص اختلال پس از سانحه هست
مدت زیادی توی میدان بودم
همین که برگشتم نیویورک همهچیز از هم پاشید
نام تو مرگ است
و جهنم از پیات میآید
مرگ زیادی دیدم همهجا دورم بوده
دیگه تحملش رو ندارم
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
دیمین
چقدر اینجا بودم؟
از دیروز
چه حسی داری؟
بدترین چیزی که اتفاق افتاده اینه که
اون از ماجرا خبر داره
خوششانسی که بهموقع پیدات کردن
میدونم این اواخر خیلی سختت بوده
ولی میخوام بدونی کمکت میکنیم
باشه؟ اینجا در امانی
واقعاً؟
از خانوادهاش هستید؟
ـ نه ـ پس لطفاً بیرون منتظر بمونید
تا خصوصی حرف بزنیم
البته
بعداً باهات حرف میزنم
نمیدونم اون خانم چی بهتون گفته،
ولی من کاری نمیکردم که...
قصد خودکشی نداشتی؟
خانم راتلج توضیح داد
که برای سوءمصرف مواد تحت درمان بودی
گفت احتمالاً همهاش حادثه بوده
درسته
آقای تورن، خودکشی رو وقتی ببینم میشناسم
برای ۷۲ ساعت تحت نظر میمونی
و فکر میکنم پلیس هم میخواد باهات حرف بزنه
کارآگاه شِی در راهه
ـ هی! کجا بودی؟
تمام شب سعی کردم پیدات کنم
ـ سرم شلوغ بود ـ اینجا چیکار میکنیم؟
بیا داخل
یه یارو مدام میخواد باهات حرف بزنه
نمیگه موضوع چیه،
ولی میگه حتماً میخوای بشنوی
بیا، همینجاست
دوستم رو آوردم چی میخواستی بهش بگی؟
دردسر نمیخوام، باشه؟
پلیس نیست میتونی باهاش حرف بزنی
نمیدونم... حدود شش ماه پیش
تنها بودم و مغازه رو میبستم
دو مرد اومدن داخل
پرسیدن میتونم روی بدن یه آدم بیهوش خالکوبی بزنم
مثلاً برای شوخی
ولی اون دوتا اصلاً شبیه آدمهای شوخ نبودن
ـ چی بهشون گفتی؟ ـ گفتم استاندارد حرفهای دارم
استاندارد حرفهای
این مسخرهبازیهای انجمن دانشجویی
سبک کار من نیست
گفتن...
دستهام رو میشکنن
اگه انجامش ندم
ماهها نمیتونم حتی خودم رو تمیز کنم
پس استاندارد حرفهای کشک
بعد صندوق عقب رو باز کردن
این مرد داخلش بود
تو بودی
ـ چی؟ ـ گفتن انجامش بدم
ـ چی رو؟ ـ اون نقش روی سرت، زیر خط موهات
چه نقشی؟
خالکوبی
عدد ۶۶۶
دیمین!
هی، دیمین!
حقیقت داره؟
خدای من! چی...
ـ هی، چهکار میکنی؟ ـ این کیه؟
ـ هی، چی... ـ کجا پیداش کردی؟
هی، خودش من رو پیدا کرد، باشه؟
گفت اون روز توی بیمارستان کهنهسربازان دیدت
میترسید شاید بشناسیش
میخواست دربارهٔ چیزی اعتراف کنه
به «تایمز» زنگ زد
و بهجای شمارهٔ تو شمارهٔ من رو گرفت
باشه؟
حالا میگی چه کوفتی داره میگذره؟
مطمئن نیستم
چرا کسی باید روی سرت خالکوبی بزنه؟
هیچ منطقی نداره
چیه؟ هی
حالت خوبه؟
باید با یکی حرف بزنم
بعداً بهت زنگ میزنم
و همهچیز رو توضیح میدم، باشه؟
آقای لایونز منتظرتون نیست
زیاد وقتش رو نمیگیرم
ببخشید مزاحم شدم، قربان
آقای تورن اومده دیدنتون
ممنون، آرلین
باید دربارهٔ اَن راتلج حرف بزنیم
اصلاً میدونی...
توی چه خطری هستی؟
پس حرفم رو باور میکنی؟
بله
اَن راتلج فقط سمی نیست
بهنظرم یه روانپریش واقعیه
این ماجرا خیلی عمیقتر از یه خالکوبیه
به چند دهه قبل برمیگرده
فکر میکنم تمام عمرم این کار رو باهام کردن
واقعاً کاری کرد باور کنم
شیطانم یا همچین چیزی
صورتهایی که توی عکسها ظاهر میشن،
آدمهایی که اسمم رو میدونن و چیزهایی بهم میگن
چیزهایی که
توی زیرزمین بیمارستان دیدم
مثل کابوس بود
جنگ روانی همینه، دیمین
وادارت کرده چیزهایی رو خیال کنی یا اشتباه برداشت کنی
نه، خیال نبود
بیش از حد واقعی بود انگار...
گذشته مثل طناب داریه دور گردنمون
احتمالاً چیز زیادی یادت نمیاد
هیچوقت کاری نمیکنم بهت آسیب بزنه
مثل توهم بود
مقدار کمی آپوسیناسه سِتانوس توی خونت پیدا کردم
توی خونت
ـ آپوسیناسه...؟ ـ سِتانوس
مشتقی روانگردان، نادر و قدرتمنده
که فقط در گیاهانی پیدا میشه
که در جنگلهای بارانی اکوادور رشد میکنن
دقیقاً چه کاری میکنه؟
در مراسم مذهبی برای ارتباط با ارواح استفاده میشه
توهمهای شدید ایجاد میکنه
و تلقینپذیری رو بالا میبره
اَن راتلج چند بار توی آپارتمانت بوده؟
تا جایی که میدونم، دو بار
همون اَن راتلجیه که باهاش حرف زدم؟
اینجا بود؟
خیلی اصرار داشت چیزی رو که
شبیه اقدام به خودکشی بود حادثه بنویسم
آقای تورن، اگه جرمی رخ داده باشه،
موظفم گزارشش کنم
خودمون رسیدگی میکنیم
امیدوارم در صورت نیاز روی شهادتتون حساب کنیم
کمک بزرگی کردید، دکتر رز
ممنون
تنها چیزی که آزمایش خون ثابت میکنه
وجود مواد در بدنته
ثابت نمیکنه چه کسی واردش کرده
من و تو دقیقاً میدونیم کار کیه
و میدونیم پشت همهٔ اینها کیه
فقط باید پروندهمون رو بسازیم
باید کاملاً باهات صادق باشم
فقط اَن راتلج نبود
من هم نقش داشتم
چی داری میگی؟
بعد از مرگ پدر و مادرت، سرپرستهات
فقط از یه مدرسهٔ شبانهروزی به یکی دیگه فرستادنت
پول داشتی اون هیچوقت مسئله نبود
ولی انگار هیچکس
واقعاً مثل پدر یا مادر بهت اهمیت نمیداد
جز اَن راتلج
فکر میکردم نیتش خیره
پس اون کیه؟ از کجا اومده؟
مسئله همینجاست هیچ فکری ندارم
مجوزهای امنیتی دولتیش تا بالاترین سطح میره
ولی هرگز نتونستم
حتی یه نکته از گذشتهاش رو تأیید کنم
عملاً یه شبحه
ولی شبح نیست
فقط یه انسانه،
یعنی میتونم سرنگونش کنم
ردهاش رو خیلی خوب پاک کرده
فدرالها نتونستن چیزی بهش بچسبونن
پس چی؟ همینجا وایسیم و هیچ کاری نکنیم؟
غریبهها رو نمیاریم کثافتکاریمون رو جمع کنن
داخل مجموعه حلش میکنیم
خودم به حساب اَن راتلج میرسم
شخصاً
هی، امانی. منم
یه لطفی ازت میخوام
خیلی نگرانت بودم
خوبم
خیلی خوشحالم
وقتی شنیدم چه اتفاقی افتاده و چه کاری کردی...
باورم نمیشد
انگار زندگیم رو پس گرفتم
هوم
شاید بخشی از روند بزرگتر بوده
داری بالغ میشی
و بالاخره میپذیری واقعاً کی هستی
دقیقاً کی هستم؟
دوست دارم از زبون خودت بشنوم
این یه بازیه؟
خودت بگو
تو دومینِ تنها دو پیامبری هستی
که آمدنشون در کتاب مقدس پیشگویی شده
No comments yet. Be the first to leave one.