Hamlet

Hamlet

Download Farsi/persian Subtitle

Release info

Hamlet 2025 BluRay Filamingo Fa
A Commentary by filamingo_official
◥◣🔶 𝗙𝗶𝗹𝗮𝗺𝗶𝗻𝗴𝗼.𝗮𝗽𝗽 ● ZIMO 🔶◢◤

Tags

bluray
Published on: 2026-07-18
Downloads: 9
Hearing Impaired: No

Farsi/persian subtitle preview

The first 200 lines.

‏قربان‏

‏می‌خواهند با شما صحبت کنند‏

‏حرفه‌ای‌ترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی‏ ‏«فیلامینگو»‏ ‏تقدیم می‌کند‏

‏هملت، بیا‏

‏بازگشتت به انگلستان‏ ‏مایهٔ خوشحالی‌ست‏

‏گرچه هنوز داغِ مرگِ‏ ‏برادرجان عزیزمان تازه است‏

‏و یادش هنوز زنده است‏

‏و شایسته است‏ ‏دل‌هامان را سوگوار نگه داریم‏

‏اما خرد تا این اندازه‏ ‏بر عاطفه چیره شده‏

‏که با اندوهی سنجیده‏ ‏به یادش باشیم‏

‏و خودمان را هم‏ ‏از یاد نبریم‏

‏حالا‏

‏گرترود‏

‏که روزی زنِ برادرمان بود‏ ‏و اکنون ملکهٔ ماست‏

‏با شادی‌ای شکست‌خورده‏

‏با لبخند در عزا‏ ‏و نوحه در عروسی...‏

‏...به همسری می‌گیریم‏

‏در این کار هم‏ ‏رأی خردمندانهٔ شما را نادیده نگرفتیم‏

‏که آزادانه‏ ‏با این پیوند همراه شده‌اید‏

‏از همه‌تان سپاسگزاریم‏

‏صلح را هم‏ ‏در گفتار و عمل پاس می‌داریم‏

‏تا نام او لکه‌دار نشود‏

‏هملت عزیزم...‏

‏رنگ عزا را کنار بزن‏

‏و به عمویت‏ ‏با دیدهٔ دوستی نگاه کن‏

‏تا وقتی پدر بیمارت زنده بود‏ ‏برایش غصه خوردیم‏

‏می‌دانی که این رسم دنیاست، پسرم‏

‏هر زنده‌ای روزی می‌میرد‏

‏بله، بانو‏ ‏رسم دنیاست‏

‏هملت، این خصلتت‏ ‏نیک و ستودنی‌ست...‏

‏...که حق سوگواری‏ ‏برای پدرت را ادا می‌کنی‏

‏اما بدان پدرت هم‏ ‏پدری از دست داده بود‏

‏و پدرش هم پدر خودش را‏

‏و ما که می‌مانیم‏ ‏وظیفه داریم‏

‏مدتی‏ ‏برای رفتگان سوگواری کنیم‏

‏اما اصرار بر‏ ‏ماتمی پایان‌ناپذیر‏

‏نشانهٔ...‏

‏...لجبازی و بی‌ایمانی‌ست‏

‏این غم، مردانه نیست‏

‏از تو می‌خواهیم‏ ‏ما را چون پدرت بدانی‏

‏همه بدانند‏

‏نزدیک‌ترین وارث‏ ‏تاج‌وتخت مایی‏

‏دعای مادرت را‏ ‏بی‌پاسخ نگذار، هملت‏

‏خواهش می‌کنم پیش ما بمان‏

‏با جان‌ودل‏ ‏اطاعت می‌کنم، بانو‏

‏پاسخی‌ست‏ ‏محبت‌آمیز و شایسته‏

‏در انگلستان هم‏ ‏کنار خودمان بمان‏

‏بیا برویم؛ پیش از رفتنت‏ ‏یادت می‌دهیم حسابی بنوشی‏

‏می‌گویند پیرمرد‏ ‏دوباره بچه می‌شود‏

‏امشب با ما می‌آیی؟‏

‏بروید، قربان‏

‏آه...‏

‏...کاش این تنِ سراپا آلوده‏ ‏آب می‌شد‏

‏ذوب می‌شد‏ ‏و مثل شبنم از بین می‌رفت‏

‏یا کاش خداوند ازلی‏

‏خودکشی را‏ ‏گناه اعلام نکرده بود‏

‏خدایا‏

‏خدایا...‏

‏...تمام دل‌خوشی‌های این دنیا‏

‏چقدر خسته، پوچ و بی‌ثمر‏

‏به نظرم می‌رسند!‏

‏لعنت به آن، لعنت‏

‏باغی‌ست که وجین نشده‏ ‏و به علف هرز رفته‏

‏فقط چیزهای فاسد و نفرت‌انگیز‏

‏همه‌جایش را گرفته‌اند‏ ‏کار به اینجا کشیده؟‏

‏چنین پادشاه بزرگی‏ ‏در برابر او‏

‏مثل هایپریون بود‏ ‏کنار یک ساتیر‏

‏آن‌قدر مادرم را دوست داشت‏

‏که حتی نمی‌گذاشت‏ ‏نسیم آسمان‏

‏تند به صورتش بخورد‏ ‏ای زمین و آسمان‏

‏باید به یادش بیاورم؟‏

‏مادرم به او آویزان بود...‏

‏...انگار هرچه بیشتر سیر می‌شد‏ ‏اشتهایش بیشتر می‌شد‏

‏و حالا هنوز یک هفته نشده؟‏ ‏خدایا‏

‏حیوانی که عقل و زبان ندارد‏

‏بیشتر از او عزاداری می‌کرد‏

‏با عمویم ازدواج کرد؟‏

‏با برادر پدرم؟‏

‏او همان‌قدر شبیه پدرم است‏ ‏که من شبیه هرکولم‏

‏یک هفته نشده، عروسی می‌کند؟‏

‏آه...‏

‏...چه شتاب پلیدی؛ این‌طور تاختن‏

‏به‌سوی آن بسترِ حرام‏

‏این کار خیر نیست‏ ‏و عاقبت خیری هم ندارد‏

‏اما بشکن، ای دل‏ ‏چون من باید ساکت بمانم‏

‏خوش آمدی‏

‏چه کاری در السینور داری؟‏

‏قربان؟‏

‏برای مراسم خاکسپاری‏ ‏پدرتان آمدم‏

‏مسخره‌ام نکن‏

‏فکر کنم برای دیدن‏ ‏عروسی مادرم آمدی‏

‏حقیقت دارد‏

‏یکی درست‏ ‏دنبال دیگری آمد‏

‏غذاهای ماندهٔ ختم‏

‏سرد و آماده‏ ‏روی میز عروسی رفتند‏

‏خوشحالم سالم می‌بینمت‏

‏سرورم‏

‏خیلی خوشحالم می‌بینمت‏

‏دیگر بس است‏

‏پادشاه بزرگی بود‏

‏یک مرد واقعی بود‏

‏از هر نظر، مردی تمام بود‏

‏دیگر کسی مثل او‏ ‏نخواهم دید‏

‏عمویت؟‏

‏عاشقِ کارش است‏

‏گمان می‌کنم پدرم را می‌بینم‏

‏بیا، قربان‏ ‏منتظر شما هستیم‏

‏هوم!‏

‏این جوان و لطفی که دارد‏ ‏خواهر عزیزم‏

‏آن را هوسی زودگذر‏ ‏و جوشِ جوانی بدان‏

‏تند و پرشور، اما ناپایدار‏ ‏شیرین، اما کوتاه‏

‏عطر و لطفی‏ ‏به اندازهٔ یک لحظه، نه بیشتر‏

‏- فقط همین؟‏ ‏- بیشتر از این فکرش را نکن‏

‏شاید حالا دوستت داشته باشد‏ ‏اما باید بترسی‏

‏چون با جایگاهی که دارد‏

‏اختیار خواسته‌اش دست خودش نیست‏

‏باید فرمان مادرت را انجام دهیم‏

‏رفتارت او را‏ ‏مات و مبهوت کرده‏

‏چه پسر عجیبی‏ ‏که مادرش را این‌طور بهت‌زده می‌کند‏

‏هملت‏

‏کی آنجاست؟‏

‏خواهش می‌کنم، کی آنجاست؟‏

‏همان‌جا بایست. چی هستی؟‏

‏بابا؟‏

‏بگو، چرا اینجایی؟‏

‏چرا؟ باید چه کنم؟‏

‏کجا می‌بری‌ام؟‏ ‏حرف بزن، جلوتر نمی‌آیم‏

‏ گوش کن ‏

‏گوش می‌دهم‏

‏ ساعتم تقریباً فرا رسیده ‏

‏ وقتی باید خودم را به شعله‌های گوگردین ‏ ‏ و عذاب‌آور بسپارم ‏

‏حرف بزن؛ باید بشنوم‏

‏ و تو هم موظفی انتقام بگیری ‏

‏چی؟‏

‏ من روح پدرت هستم ‏

‏ محکومم مدتی شب‌ها سرگردان باشم... ‏

‏ ...و روزها در آتش زندانی ‏ ‏ و محروم بمانم ‏

‏ تا گناهان زشتی که در زندگی ‏ ‏ مرتکب شدم... ‏

‏ ...در آتش بسوزند و پاک شوند ‏

‏ اگر زمانی پدر عزیزت را دوست داشتی... ‏

‏خدایا!‏

‏ ...انتقام آن قتل پلید ‏ ‏ و خلافِ طبیعت را بگیر ‏

‏قتل!‏

‏ شایع کرده‌اند که وقتی ‏ ‏ در اتاقم خواب بودم... ‏

‏ ...بیماری به جانم افتاد ‏

‏ اما پسر نجیبم، بدان... ‏

‏ ...آن بیماری که جان پدرت را گرفت... ‏

‏ ...حالا تاج او را بر سر دارد ‏

‏عمویم؟‏

‏ آری ‏

‏ آن حیوان زناکار و حرام‌کار... ‏

‏ ...با افسون زبان ‏ ‏ و هدایای خائنانه‌اش... ‏

‏ ...ملکه‌ام را که به ظاهر پاکدامن بود ‏ ‏ فریفت ‏

‏ پادشاهی‌ام را! ‏

‏ بگذار کوتاه بگویم ‏

‏ در اتاقم خواب بودم... ‏

‏ ...که عمویت در آن ساعتِ امن ‏ ‏ پنهانی آمد ‏

‏ و در مجرای گوشم ‏ ‏ عصاره‌ای زهرآگین ریخت ‏

‏ زهری که مثل جیوه سریع بود... ‏

‏ ...و در خون سالم و رقیق‌ام دوید ‏

‏ این‌گونه به عذاب محکوم شدم! ‏

‏ اگر هنوز عاطفه‌ای ‏ ‏ در وجودت هست... ‏

‏ ...تحملش نکن ‏

‏ بدرود ‏

‏ بدرود ‏

‏ مرا به یاد داشته باش ‏

‏دیدمش، افلیا‏

‏چه کسی را، قربان؟‏

‏در دلِ شبِ مرده‏ ‏نیمه‌شب‏

‏مقابلم ظاهر شد‏

‏و با گام‌هایی سنگین آمد‏

‏با چشمانی درهم‌شکسته‏ ‏و وحشت‌زده‏

‏چه کسی را دیدی؟‏

‏خدای من، پادشاه، پدرم!‏

‏پادشاه، پدرت؟‏

‏شبح ظاهر شد‏

‏پدرم را می‌شناسم‏

‏این دو دستم هم‏ ‏این‌قدر شبیه هم نیستند‏

‏اما...‏

‏...کجا بود؟‏

‏همان‌جا، محل ساخت‌وسازمان‏

‏چه حالتی داشت؟‏ ‏اخم کرده بود؟‏

‏چهره‌اش‏ ‏بیشتر غمگین بود تا خشمگین‏

‏- رنگ‌پریده یا سرخ؟‏ ‏- خیلی رنگ‌پریده‏

‏و چشم از تو برنمی‌داشت؟‏

‏تمام مدت‏

‏کاش من هم آنجا بودم‏

‏یک آدم پلید‏ ‏در خانهٔ ماست‏

‏همین‌جا، میان خودمان‏

‏روحی لازم نیست، قربان‏

‏که از گور بیاید‏ ‏و خبرمان کند‏

‏درست می‌گویی‏ ‏کاملاً حق با توست‏

‏عمویم...‏

‏...باعث همهٔ این‌هاست‏

‏کسانی که می‌خواستند‏ ‏به او سخت بگیرند‏

‏وقتی پدرم زنده بود‏

‏نفری بیست، چهل، پنجاه‏ ‏یا صد هزار می‌دهند‏

‏تا دوستی و حمایت او را بخرند‏

‏خدای روز و شب‏ ‏عجب چیز غریبی‌ست‏

‏پس چون چیزی ناآشنا‏ ‏بپذیرش‏

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left