The first 200 lines.
قربان
میخواهند با شما صحبت کنند
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
هملت، بیا
بازگشتت به انگلستان مایهٔ خوشحالیست
گرچه هنوز داغِ مرگِ برادرجان عزیزمان تازه است
و یادش هنوز زنده است
و شایسته است دلهامان را سوگوار نگه داریم
اما خرد تا این اندازه بر عاطفه چیره شده
که با اندوهی سنجیده به یادش باشیم
و خودمان را هم از یاد نبریم
حالا
گرترود
که روزی زنِ برادرمان بود و اکنون ملکهٔ ماست
با شادیای شکستخورده
با لبخند در عزا و نوحه در عروسی...
...به همسری میگیریم
در این کار هم رأی خردمندانهٔ شما را نادیده نگرفتیم
که آزادانه با این پیوند همراه شدهاید
از همهتان سپاسگزاریم
صلح را هم در گفتار و عمل پاس میداریم
تا نام او لکهدار نشود
هملت عزیزم...
رنگ عزا را کنار بزن
و به عمویت با دیدهٔ دوستی نگاه کن
تا وقتی پدر بیمارت زنده بود برایش غصه خوردیم
میدانی که این رسم دنیاست، پسرم
هر زندهای روزی میمیرد
بله، بانو رسم دنیاست
هملت، این خصلتت نیک و ستودنیست...
...که حق سوگواری برای پدرت را ادا میکنی
اما بدان پدرت هم پدری از دست داده بود
و پدرش هم پدر خودش را
و ما که میمانیم وظیفه داریم
مدتی برای رفتگان سوگواری کنیم
اما اصرار بر ماتمی پایانناپذیر
نشانهٔ...
...لجبازی و بیایمانیست
این غم، مردانه نیست
از تو میخواهیم ما را چون پدرت بدانی
همه بدانند
نزدیکترین وارث تاجوتخت مایی
دعای مادرت را بیپاسخ نگذار، هملت
خواهش میکنم پیش ما بمان
با جانودل اطاعت میکنم، بانو
پاسخیست محبتآمیز و شایسته
در انگلستان هم کنار خودمان بمان
بیا برویم؛ پیش از رفتنت یادت میدهیم حسابی بنوشی
میگویند پیرمرد دوباره بچه میشود
امشب با ما میآیی؟
بروید، قربان
آه...
...کاش این تنِ سراپا آلوده آب میشد
ذوب میشد و مثل شبنم از بین میرفت
یا کاش خداوند ازلی
خودکشی را گناه اعلام نکرده بود
خدایا
خدایا...
...تمام دلخوشیهای این دنیا
چقدر خسته، پوچ و بیثمر
به نظرم میرسند!
لعنت به آن، لعنت
باغیست که وجین نشده و به علف هرز رفته
فقط چیزهای فاسد و نفرتانگیز
همهجایش را گرفتهاند کار به اینجا کشیده؟
چنین پادشاه بزرگی در برابر او
مثل هایپریون بود کنار یک ساتیر
آنقدر مادرم را دوست داشت
که حتی نمیگذاشت نسیم آسمان
تند به صورتش بخورد ای زمین و آسمان
باید به یادش بیاورم؟
مادرم به او آویزان بود...
...انگار هرچه بیشتر سیر میشد اشتهایش بیشتر میشد
و حالا هنوز یک هفته نشده؟ خدایا
حیوانی که عقل و زبان ندارد
بیشتر از او عزاداری میکرد
با عمویم ازدواج کرد؟
با برادر پدرم؟
او همانقدر شبیه پدرم است که من شبیه هرکولم
یک هفته نشده، عروسی میکند؟
آه...
...چه شتاب پلیدی؛ اینطور تاختن
بهسوی آن بسترِ حرام
این کار خیر نیست و عاقبت خیری هم ندارد
اما بشکن، ای دل چون من باید ساکت بمانم
خوش آمدی
چه کاری در السینور داری؟
قربان؟
برای مراسم خاکسپاری پدرتان آمدم
مسخرهام نکن
فکر کنم برای دیدن عروسی مادرم آمدی
حقیقت دارد
یکی درست دنبال دیگری آمد
غذاهای ماندهٔ ختم
سرد و آماده روی میز عروسی رفتند
خوشحالم سالم میبینمت
سرورم
خیلی خوشحالم میبینمت
دیگر بس است
پادشاه بزرگی بود
یک مرد واقعی بود
از هر نظر، مردی تمام بود
دیگر کسی مثل او نخواهم دید
عمویت؟
عاشقِ کارش است
گمان میکنم پدرم را میبینم
بیا، قربان منتظر شما هستیم
هوم!
این جوان و لطفی که دارد خواهر عزیزم
آن را هوسی زودگذر و جوشِ جوانی بدان
تند و پرشور، اما ناپایدار شیرین، اما کوتاه
عطر و لطفی به اندازهٔ یک لحظه، نه بیشتر
- فقط همین؟ - بیشتر از این فکرش را نکن
شاید حالا دوستت داشته باشد اما باید بترسی
چون با جایگاهی که دارد
اختیار خواستهاش دست خودش نیست
باید فرمان مادرت را انجام دهیم
رفتارت او را مات و مبهوت کرده
چه پسر عجیبی که مادرش را اینطور بهتزده میکند
هملت
کی آنجاست؟
خواهش میکنم، کی آنجاست؟
همانجا بایست. چی هستی؟
بابا؟
بگو، چرا اینجایی؟
چرا؟ باید چه کنم؟
کجا میبریام؟ حرف بزن، جلوتر نمیآیم
گوش کن
گوش میدهم
ساعتم تقریباً فرا رسیده
وقتی باید خودم را به شعلههای گوگردین و عذابآور بسپارم
حرف بزن؛ باید بشنوم
و تو هم موظفی انتقام بگیری
چی؟
من روح پدرت هستم
محکومم مدتی شبها سرگردان باشم...
...و روزها در آتش زندانی و محروم بمانم
تا گناهان زشتی که در زندگی مرتکب شدم...
...در آتش بسوزند و پاک شوند
اگر زمانی پدر عزیزت را دوست داشتی...
خدایا!
...انتقام آن قتل پلید و خلافِ طبیعت را بگیر
قتل!
شایع کردهاند که وقتی در اتاقم خواب بودم...
...بیماری به جانم افتاد
اما پسر نجیبم، بدان...
...آن بیماری که جان پدرت را گرفت...
...حالا تاج او را بر سر دارد
عمویم؟
آری
آن حیوان زناکار و حرامکار...
...با افسون زبان و هدایای خائنانهاش...
...ملکهام را که به ظاهر پاکدامن بود فریفت
پادشاهیام را!
بگذار کوتاه بگویم
در اتاقم خواب بودم...
...که عمویت در آن ساعتِ امن پنهانی آمد
و در مجرای گوشم عصارهای زهرآگین ریخت
زهری که مثل جیوه سریع بود...
...و در خون سالم و رقیقام دوید
اینگونه به عذاب محکوم شدم!
اگر هنوز عاطفهای در وجودت هست...
...تحملش نکن
بدرود
بدرود
مرا به یاد داشته باش
دیدمش، افلیا
چه کسی را، قربان؟
در دلِ شبِ مرده نیمهشب
مقابلم ظاهر شد
و با گامهایی سنگین آمد
با چشمانی درهمشکسته و وحشتزده
چه کسی را دیدی؟
خدای من، پادشاه، پدرم!
پادشاه، پدرت؟
شبح ظاهر شد
پدرم را میشناسم
این دو دستم هم اینقدر شبیه هم نیستند
اما...
...کجا بود؟
همانجا، محل ساختوسازمان
چه حالتی داشت؟ اخم کرده بود؟
چهرهاش بیشتر غمگین بود تا خشمگین
- رنگپریده یا سرخ؟ - خیلی رنگپریده
و چشم از تو برنمیداشت؟
تمام مدت
کاش من هم آنجا بودم
یک آدم پلید در خانهٔ ماست
همینجا، میان خودمان
روحی لازم نیست، قربان
که از گور بیاید و خبرمان کند
درست میگویی کاملاً حق با توست
عمویم...
...باعث همهٔ اینهاست
کسانی که میخواستند به او سخت بگیرند
وقتی پدرم زنده بود
نفری بیست، چهل، پنجاه یا صد هزار میدهند
تا دوستی و حمایت او را بخرند
خدای روز و شب عجب چیز غریبیست
پس چون چیزی ناآشنا بپذیرش
No comments yet. Be the first to leave one.