The first 200 lines.
SANDS Movie
چه اتفاقی افتاده؟
مطمئن نیستم.
احتمالاً یه جور نوسان برق بوده.
یه انفجار؟
نمیدونم. شاید.
نیروهای امدادی به اونتر دن لیندن اعزام بشن.
بله؟
اونا توی راهن.
خوبه.
آقای دیل...
ممکنه مرده باشن؟
استفان.
چه خبره؟
باشه... عجله کن.
ممنون.
داریم سعی میکنیم سیستم ردیابی رو دوباره وصل کنیم.
باید بیلی-براون رو به خانه امن برگردونیم.
هنوز نمیدونیم چه اتفاقی افتاده.
هر ثانیه ای که کاروان حرکت نکنه، آسیب پذیره.
به تلاش برای تماس با نلسون ادامه بده.
انجامش بده.
باشه، فهمیدم. مفهومه.
برگردیم به خانه امن.
چه خبر شده؟
مأموریتمون لغو شده. تحویل کنسله.
داره درباره چی حرف میزنه، «تحویل»؟
دستور داریم «بیلی-براون» رو فوراً به مخفیگاه برگردونیم.
هر کسی میتونسته خروج ما رو از اونجا ببینه. امنیتش لو رفته.
من کاره ای نیستم.
همینجا منتظر بمون.
ارتباطشون رو با قطار از دست دادن.
- خب؟ - پلیس آلمان به وقوع انفجار مشکوکه.
خدای من. واکنش اونا اونجا چیه؟
یکم دارن دست و پا میزنن...
ولی ام آی ۵ میگه «بیلی-براون» داره به بازداشتگاه برگردونده میشه.
پس معلومه که فکر میکنن تموم شده.
تلاشت رو کردی، دنیل.
دیگه کارت تمومه.
بحران برطرف شد؟
نه، نه چندان. گزارش هایی از انفجار در برلین رسیده.
به «بلمارش» برت میگردونیم.
به نظر میرسه رفیقت «جان» هم تا دو هفته دیگه اونجا بهت ملحق میشه.
مسافران، لطفاً آرامش خودتون رو حفظ کنید.
ما معتقدیم که انفجار...
- مشکلی نیست. همه چی درست میشه. - واگن انتهایی یه هشدار بود.
زیر تک تک واگن ها بمب هست، ولی اگه همونجایی که هستید بمونید...
و دست به کار احمقانه ای نزنید، به سلامت از این وضعیت عبور میکنیم.
برای آخرین بار، جس...
بازی تمومه، باشه؟
نقشه ها عوض شده.
باید هر چی میدونی رو بهم بگی.
فقط یه چیزی بگو!
بیخیال، جس.
خیلی خب، من به تنهایی از پس این کار بر نمیام. نیاز دارم که باهام حرف بزنی.
هنوز در خطریم؟
- نمیدونم. - نه، باورت نمیکنم.
این بخشی از نقشه نبود.
خب، پس با یه نفر که مسئوله تماس بگیر.
اون مرد.
همون کسی که دیدمش. اسمش رو نمیدونم.
اون کسیه که استخدامت کرده؟
داری باهاش کار میکنی، مگه نه؟
باید بتونی با تلفن باهاش تماس بگیری.
نه، هیچ تماسی در کار نیست.
جس، قرار بود کل قطار منفجر بشه، ولی نشده.
هنوز نه.
باید باهاش حرف بزنی.
بهش بفهمون که هنوز کنترل اوضاع دستته.
یه خبر خوب بهم بده.
خب، برای شروع، من زندهم.
اوه، تویی.
کنترل اوضاع از دستت خارج شده.
من کنترل هیچی رو از دست ندادم.
مشکلی پیش اومد و حلش کردیم.
خب، اینطور به نظر نمیرسه. کاروان داره برگردونده میشه.
حالا قدم بعدی چیه؟
نه، نه، نه، نه. این کار رو نکن.
هنوز میتونیم درستش کنیم.
به حرفم گوش کن، هنوز میتونیم درستش کنیم!
بهم بگو چطوری میخوای درستش کنی.
هوم؟
چطوری؟
فقط به یکم زمانِ بیشتر نیاز دارم. فقط بهم...
کسایی که براشون کار میکنیم، شکست رو تحمل نمیکنن.
ریسک ها رو میدونستی. این نباید به اونا ختم بشه.
هی. خودتی، مگه نه؟
همونی که دیروز دیدم.
چی میخوای؟
منم همون چیزی رو میخوام که تو میخوای، خب؟
وقتی دیروز توی فاکس هول همدیگه رو دیدیم، یه قرار لعنتی با هم گذاشتیم.
من پای قولم موندم.
اتاق کنترل، اونا با تک تک خواسته های من موافقت کردن...
خواسته های تو.
نه، دیگه نه. دارن بیلی-براون رو به خانه امن برمیگردونن.
از نظر اونا، همه چی دیگه تموم شدهست.
ببین، این کار رو میکنیم.
میتونم مجبورشون کنم کاروان رو برگردونن.
باشه؟ میتونیم درستش کنیم.
پنج دقیقه وقت داری، وگرنه اون قطار رو منفجر میکنم.
و هیچ کاری هم برای متوقف کردنش از دستت بر نمیاد.
پس... تکلیف اون یکی معامله چی میشه؟
مارشا چی میشه؟
همونطور که دیشب گفتم، جای مارشا امنه...
تا وقتی که به چیزی که میخوایم برسیم.
روشن میشه؟
بذار ببینم، بیا امتحان کنیم.
این لگن لعنتی داره کار میکنه!
سِر، من باید از اینجا برم بیرون.
سعی کن خونسرد باشی، و یادت بیاد راننده چی گفت.
به زودی از اینجا میریم بیرون.
مگه نه؟
آره. حتماً.
وینتر؟
سَم، چی شده؟
بیلی-براون کجاست؟
اول، جواب میخوام.
بیلی-براون کجاست؟
در راه محل تحویل در خیابون برگمان اشتراسهست.
این دروغه. برش گردونید.
اون از کجا این رو میدونست؟
وینتر.
به محل تحویل برسونش، وگرنه کل این قطار از بین میره.
اونجا میرسه.
بهتره که برسه.
نیروهای امدادی رو از «آنتر دن لیندن» بیرون بکش، و کاروان رو دوباره راهی جاده کن.
حرکت کنید.
دریافت شد.
بزن بریم!
بله؟
کارش خوبه.
- پس در حال حرکتی؟ - آره. کارت خوب بود.
- چیزی تا تموم کردن این کار نمونده. - آره.
دیگه گندی نزن، تا پولت رو بگیری.
درسته.
فقط قطار رو به سکو برسون، و ما اونجاییم.
حالا میتونیم بریم.
اون مرد یه دروغگو و یه قاتله.
آدا، اوضاع از کنترل خارج شده.
اون میدونه کاروان داره چیکار میکنه.
و ما نمیدونیم قطار کجاست.
چاره ای نداشتم جز اینکه بذارم فکر کنه چیزی رو که میخواد بهش میدیم.
ولی؟
ما مداخله میکنیم.
اگه این جواب بده، اون چیزی رو که میخواد به دست میاره...
لازم نیست کسی بمیره.
به جز فردی.
پس چرا کشتیش؟
فردی باید میمرد، چون شماها گند زدید.
داشت سعی میکرد با مرکز کنترل تماس بگیره.
اگه مردی که براش کار میکنم میفهمید...
کل قطار رو منفجر میکرد.
و مارشا رو هم میکشت.
روال کار اینطوریه، مگه نه؟
این یه چرخه بستهست.
هیچ ردی از کسی که پشت این ماجراست نباید باقی بمونه.
به جز تو.
آره.
به جز من.
خیلی عمیقه.
جدی میگم، شاید بخیه لازم داشته باشی.
احتمالاً بهتره به اورژانس بری.
نه، مـ... من خوبم.
ولی فقط یه لحظه این رو نگه دار.
آره، یه اورژانس حدود یک ساعت با اینجا فاصله داره.
اوم، نمیدونم چرا دارم بهت میگم. تو اهل اینجایی.
احتمالاً «سنت فرانسیس» رو میشناسی.
سنت فرانسیس، آره.
شب های زیادی رو توی اورژانس اونجا گذروندم.
من... من برات پانسمانش میکنم.
کجا میری؟
فقط میرم جعبه کمک های اولیه رو بیارم.
سنت فرانسیس؟
برگرد!
اون کجاست؟
لعنتی.
نمیتونه زیاد دور شده باشه.
گندش بزنن.
- همه چی رو بردار. - زود باش.
از این طرف.
اون چاشنی کوفتی دستشه. اون چرا باهاش اون توئه؟
چه اتفاقی داره میفته؟
- هی، منظورم اینه که چه خبره؟ - بچه ها.
میشه لطفا همگی یه لحظه آروم باشید؟
خونسرد باشید. فقط برای یه ثانیه. یکی یکی حرف بزنید، باشه؟
ممکن بود توی اون واگن آدم ها کشته بشن.
ولی، نه... هیچکس نمرد.
- گور باباش، همش تقصیر اونه! - هی، من نمیخواستم درگیر بشم.
هی. بس کنید، بس کنید، بس کنید.
هی، آروم، آروم، آروم، آروم.
اون دشمن نیست، باشه؟ موضوع فراتر از این حرف هاست.
کسی صدمه ندیده، پس بیاید بذاریم همینطوری بمونه.
حله؟ همهمون یه چیز رو میخوایم، فقط میخوایم زنده بمونیم.
باید بذاری از قطار پیاده بشیم.
به این سادگی ها نیست.
ولی یه چیزی هست که میتونم بهتون بگم
اینکه جابجایی انجام میشه.
و اگه فقط خونسرد بمونیم، و با مقامات همکاری کنیم...
از این مخمصه جون سالم به در میبریم.
باشه؟ این رو بهتون قول میدم.
No comments yet. Be the first to leave one.