The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
زندگی کوتاه خوزه ماریا رایان به پایان رسید. جرمش؟
کار برای شرکتی که نیروگاه لِمونیز را میساخت،
در حالی که فضای تازهای از انزجار در میان مردم باسک
نسبت به قاتلان شکل گرفته بود.
ماریا دولورس گونسالس کاتاراین، معروف به «یویس»، به قتل رسید.
این عضو سابق ETA که از مبارزه مسلحانه کناره گرفته بود، دنبال زندگی تازهای بود.
هنگام قتل، پسر سهسالهاش همراهش بود.
حملهٔ بارسلونا خونینترین حملهایست که علیه غیرنظامیان دیدهایم.
یکی از تماسگیرندگان خودش را عضو ETA معرفی کرد
و گفت در سوپرمارکت هیپرکورِ مریديانا بمب کار گذاشته.
در پایان هم گفت: «زنده باد باسکها.»
اطراف پاسگاه گارد مدنی در آرابال همهچیز آرام بود.
بعد یک سئات ۱۲۴ رسید
و سرنشینها خیلی سریع ماشین را ترک کردند.
نگهبان گارد مدنیِ دم در متوجه شد
و همان لحظه صدای فعالشدن بمب و بعد انفجار را شنید.
وقتی بالاخره توانستیم بیرونش بیاوریم، گفت
بچههایش زیر آوار ماندهاند.
یک خودروی بمبگذاریشده در تقاطع خواکین کوستا و لوپس دِ اویوس منفجر شد.
طبق آخرین گزارشها، ۶ نفر کشته شدهاند،
هرچند این آمار هنوز باید تأیید شود.
فعلاً همین.
استراسبورگ، ۱۹۹۵
همینجاست؟
ـ بله، قربان. ـ خیلی خب.
خداحافظ.
ـ ممنون. ـ خداحافظ، قربان.
ـ خیلی ممنون. ـ خواهش میکنم.
دوستان ژوزف همیشه اینجا خوشآمدند.
ممکنه یککم جا تنگ باشه. اینجا فضای زیادی نداریم.
نگران نباشید. جاهای خیلی بدتری خوابیدیم!
فقط صبر کنید این خورشت رو بچشید.
ژوزف همیشه همین رو میگه.
خوششانسیم که میتونیم بچشیمش.
زوریون.
مادرم معمولاً کمی چربی خوک هم میریزه.
اون یه خوکه.
چی؟
ـ یه خوکه. ـ کی؟
اون عکس رو ببین.
شما دوتا اهل کجایید؟
از راه دوری اومدید؟
ـ بریم از اینجا. ـ آره.
همهچیز خوبه؟
مشکلی پیش اومده؟
چه مردهای عجیبی.
پسره رو صدا کن، ماری.
بایون، فرانسه
سلام مامان.
دیر وقت زنگ زدی. خوبی؟
چه دوستهایی؟
باسکی حرف میزدن؟ چند وقت پیش رفتن؟
ETA نفوذی را شناسایی کرد
ـ یه خوک عوضی توی بایون. ـ چی؟
ـ یه مأمور لعنتی گارد مدنی. ـ نگرفتنش؟
حرومزاده در رفت.
خب، قیافهش رو میشناسیم.
یه روز به چیزی که حقشه میرسه.
دقیقاً. اون و همهٔ نفوذیهای لعنتی آخرش یه گلوله توی پسِ سرشون میخورن.
ـ به سلامتی! ـ به سلامتی!
ـ زنده باد و آزاد باد ملت باسک. ـ زنده باد.
استقلال
سوسیالیسم
نفوذی
کجا میری؟
برو گمشو! راه بیفت!
ـ خوسبا! ـ زنده باد سرزمین باسک!
مادرجندهها!
زنده باد ETA!
ـ هی! ـ حرومزاده!
خوسبا! خوسبا!
مزدورهای مادرجنده!
مادرجنده!
آشغالها!
همهتون یه مشت خوکید!
این عوضی چه پرروئه!
ـ بریم. ـ دوستپسرت رو ببر خونه.
ـ عوضی! ـ بریم.
ـ لعنتی! ـ بازم میخوای؟
لعنت، باز زود شروع کردم.
همیشه همین کار رو میکنم.
اولین ضربهٔ زنگ داره میاد!
ـ اومد! ـ سال نو مبارک!
ـ ۱۹۹۶ مبارک! ـ سال نو مبارک، اسپانیا!
سال نو مبارک!
ـ سال نو همه مبارک! ـ چه شور و حالی!
چه جشنی اون پایینه!
همین الان در پخش زنده وارد سال ۱۹۹۶ شدیم.
امیدواریم سال ۱۹۹۶ همهٔ آرزوهاتون
و همهٔ رؤياهاتون رو برآورده کنه.
و اسپانیاییها هر روز بیشتر همدیگه رو دوست داشته باشن.
الو؟
سال نو مبارک، عزیزم!
سال نو مبارک! همهتون چطورید؟
خودت چطوری، عزیز دلم؟
عالی، عالی. شما چطورید؟
اگه پیش همهمون بودی حال من بهتر بود.
آره...
میدونم، برای من هم سخته، ولی...
من خوبم. دارم خوش میگذرونم.
باید برم. با دوستهام قرار دارم و دیرم شده.
ـ مراقب خودت باش. ـ هستم. همه رو از طرف من ببوس.
و بزرگترین بوسه برای تو، مامان.
دوستت دارم، عزیز دلم. خداحافظ.
خداحافظ.
برای همین ساعتهای اولِ ۱۹۹۶، براتون
یک جشن فوقالعاده تدارک دیدیم.
سرگرمی برای تمام خانواده و چیزی برای هر سلیقه.
موسیقی داریم، کمدی داریم... و اسم برنامه اینه:
«روز اول سال». قراره محشر باشه.
دکتر اچباریا، لطفاً به رادیولوژی.
چرا بهم زنگ زدی؟
دلیل خاصی نداشت.
لازم داشتم ۱۵ دقیقه دست از نقشبازیکردن بردارم.
فقط یه مدت کوتاه... نمیدونم.
این خیلی خطرناکه.
دیدن همدیگه الان عاقلانه نیست.
ـ خانواده داری؟ ـ لازم نیست بدونی.
بچه؟ مادرت چی؟
اون رو هم لازم نیست بدونی.
یه خواهرزادهٔ سهساله دارم، ولی...
ـ نمیتونم... ـ آرانچا، لعنتی با من بازی نکن.
الان نه.
این آهنگ تقدیم میشه به...
تمام زنهای زیبای زندگی،
وقتی از دل زندگی و تجربههامون
و حسرتهامون میگذریم. «شادی زندگی».
چیزی که من ندارم.
چرا اینها؟
مهمترین نکته اینه که به معمولیبودن همین میز باشن.
به چشم نیان.
نه خیلی خوشقیافه باشن، نه خیلی زشت.
بتونن با بقیه معاشرت کنن بدون اینکه توی چشم باشن.
و انعطافپذیر باشن.
آنخل، ما هیچوقت چنین کاری نکردیم.
داری دربارهٔ فرستادن ۵ تا جوون حرف میزنی
که تازه از آکادمی بیرون اومدن.
خوزه، خودم میدونم از این ۵ نفر فقط ۲ نفر دوام میارن.
نهایتاً ۳ نفر. ولی باید کاری کنیم. گارد مدنی همهٔ افتخارش رو میبره
و ما هیچ پیشرفتی نمیکنیم.
اگه امکانات گارد مدنی رو داشتیم، فرق میکرد.
یا میتونیم غر بزنیم، یا یه کاری بکنیم.
سالها طول میکشه،
ولی دستکم این بار یه شانس واقعی برای پیشرفت داریم.
و وقتی یه گلوله بخوره پسِ سرشون چی؟
بعضی وقتها قربانی لازم میشه.
دربارهٔ دخترها شوخی میکنی، نه؟
اگه یکی بهت میگفت
اون پیشخدمت نفوذیِ ETAـه، باور میکردی؟
خب، ETA هم باور نمیکنه.
هیچوقت به یه زن شک نمیکنن.
زن در ETA؟ نه.
در بهترین حالت میشن یکی از زنهای دمدستشون.
تازه اگه فشار رو تحمل کنن.
فقط پسرها رو بفرست.
و من رو در جریان بذار.
دربارهٔ رومرو شنیدی؟ با پارتی اون شغل رو گرفت.
اینجا چی کار میکنی؟
تمرین تیراندازی لغو شد، گفتم بیام به دخترم سر بزنم.
خوانخو، اگه کسی ما رو ببینه به دردسر میافتیم.
ـ دربارهٔ آپارتمان فکر کردی؟ ـ آره.
خب؟
با من بازی نکن...
ـ یعنی آره! ـ میرم آگهیها رو نگاه کنم.
ـ همین الان؟ ـ همین الان.
ـ خیلی عجله داری. ـ یه جورایی، آره.
باشه.
آکادمی پلیس ملی، آویلا
محوطهٔ ورزشی
مونیکا مارین؟
بله، خودمم.
بازرس ارشد آنخل سالسدو.
میشناسمتون.
ـ خوشبختم. ـ با من بیا.
توی خانوادهات کسی پلیس یا نظامیه؟
نه. توی پروندهام ننوشته؟
دوست دارم خودم بپرسم.
پس چی شد سر از اینجا درآوردی؟
از اینکه به جامعه خدمت کنم خوشم میاد.
خدمت و حفاظت و این حرفها.
ولی حتماً چیز دیگهای هم هست.
یه چیزی که باعث شده
نری دکتر یا پرستار بشی...
میخواستم از لوگرونیو بزنم بیرون.
که اینطور...
میخواستی از لوگرونیو بری، پس برای اطلاعات درخواست دادی.
توی لوگرونیو هیچ اتفاقی نمیافته.
حملهٔ تروریستی هیپرکور.
از چسب و پودر صابون استفاده کرده بودن.
به پوست قربانیها میچسبید و زندهزنده میسوزوندشون.
اسم ناپالم رو شنیدی؟
خب، اثرش تقریباً همونه.
میخوام پایان این ماجرا رو ببینم و ردیف اول هم باشم.
دوستپسر داری؟
نه.
پدر و مادرت حالشون خوبه؟
ـ کسی از بستگانت به تو وابستهست؟ ـ نه.
در مبارزه با ETA،
تا کجا حاضری پیش بری؟
No comments yet. Be the first to leave one.