The first 172 lines.
KawAnime
مترجم
جریان واقعی، منظم ولی آزاد، نمیشه جلوشو گرفت یا کنترلش کرد!
همین جوری، این قفل محکمم،
به جریان اصلیش برمیگرده و پخش میشه.
دور شو!
تو رو دور میکنم، نیرویی که قفل شده بود!
حالا، میتونم بدون بیدار کردنش برگردونمش؟
~ افتخار گذشته ~
ماگدالسیا - ملت کشاورزی جنوب تولدار
پادشاهم!
پادشاه هوبرت!
هوبرت - پادشاه ماگدالسیا
یکی بیاد!
یکی سریع بیاد اینجا!
پادشاه هوبرت ماگدالسیا به شکل مرموزی توی کما رفته.
هنوز بیهوشه، با اینکه هیچ مشکل ظاهری نداره،
برای همین فکر میکنن جادو توی کاره.
تا خودم نبینم نمیتونم چیزی بگم.
فرستاده بفرستیم قضیه رو بررسی کنه؟
نه، با این اطلاعات کم خیلی خطرناکه.
خودم میرم.
قربان خودشون شخصاً میرن؟
اگه تله باشه چی؟
چند نفر باهام میان.
مهمترین آدم توی تولدار الان لِگیسه.
من فقط یه حاکم موقتام.
فهمیدم.
ولی لطفاً قبل رفتن به پادشاه فارساس خبر بدین.
اوف، جدی؟
فکرشم غمانگیزه.
از اینکه بفهمه و عصبانی بشه بهتر نیست؟
خب، اینم خلاصه ماجرا.
میرم ماگدالسیا و—
"خلاصه ماجرا" رو ول کن!
بشنو اینجا.
نزدیک سال نوه، یه ماه مونده به عروسیمون.
چرا باید خودتو بندازی توی این ماجرای مشکوک؟
اونا از ما خواستن.
بیخیالشون شو، نرو.
ن-نمیتونم این کارو بکنم.
ماگدالسیا همسایه تولداره.
وقت تنگه، یه زندگی در خطره.
فقط میرم یه نگاه بندازم.
با همین "یه نگاه" چند بار خودتو توی دردسر انداختی؟
قبلش بهم گفتی، اینو پیشرفت حساب میکنم.
حتما ارواحتو با خودت ببر.
پس میتونم برم؟
ماجرای تولداره، مگه نه؟
من حقی ندارم جلوتو بگیرم.
زود برمیگردم.
مرسی واقعاً!
قسم میخورم این واقعاً بچهست.
سن؟ سن؟
عجیبه، امکان نداره!
یه روح نمیتونه احضار بانوی تیناشا رو نادیده بگیره.
این با قرارداد جور درنمیاد!
حالا چیکار کنم؟
اتفاقی براش افتاده؟
قرارداد هنوز پابرجاست، پس فکر نکنم مرده باشه.
ایتز، کار، سایها.
میتونین برین دنبال سن بگردین؟
ببخشید که این همه راه کشوندمتون اینجا.
جما - ملکه ماگدالسیا
نمیفهمیم چی باعثش شده.
زحمتی نیست.
وظیفه تولداره که مشکلات جادویی رو حل کنه.
تو کی هستی؟!
بدون اجازهم اومدی اینجا!
سلام جما، چطوری؟
نیازی نیست نگران سلامتی پادشاه باشی.
اون فقط خوابیده.
میخوام بدونم تو کی هستی!
اسمم لوسیاست.
لوسیا
اومدم اینجا تا وقتی پادشاه خوابه، جاش کار کنم.
جانشین؟
نه، این نمیتونه باشه!
خودت میبینی این خط پادشاهه.
بهم قدرت کامل و اختیار داده.
اگه قربان واقعاً سالمه، میخوام خودش بهم بگه چه خبره!
بیا بیرون از اینجا!
جما، نمیفهمی چه موقعیت داری؟
گاسپارو!
سریع این زنه رو بیرون کن!
قربان، متأسفم، نمیتونم این کارو بکنم.
بانوی لوسیا الان قدرت تخت رو داره.
چی؟ هرگز!
سربازا، ملکه رو ببرین اتاقش.
و-وایستین همونجا!
خب، دیگه تموم شد.
میدونم تازه رسیدی، ولی لطفاً برو.
نمیذاری پادشاه رو ببینم؟
پادشاه هنوز حالش خوب نیست که ملکه تولدار رو ببینه.
امروز میرم.
منتظر دیدار دوبارهمون تو آینده نزدیکم.
ببخشید که میزبان خوبی نبودم.
نمیدونم اون نامه جانشینی واقعاً کار پادشاه بوده یا نه،
ولی اون زنه خبرای بد داره.
جادوش با من یا یه جادوگر برابری میکنه.
چی؟
فکرشم نمیکردم با یه آدم اینقدر مشکوک روبهرو شم.
شرط میبندم اسکار دوباره ازم عصبانی میشه.
ای بابا.
برابری با یه جادوگر؟
واقعاً با همچین آدمی روبهرو شدی؟
دقیقتر که بگم، بانوی تیناشا جادوی بیشتری داره،
ولی قدرت فقط به این نیست.
فکر کنم عقبنشینی الان کار درستی بود.
نمیدونم هدفش اینه که کشور رو بگیره؟
فکر میکنی؟
انگار اون سربازا تحت کنترل ذهنش بودن.
اگه این باشه، خیلی زود میتونه همهچیزو بگیره.
گیج شدم.
درست وقتی سال داره تموم میشه...
فکر کنم باید از شرش خلاص شیم.
واقعاً؟
از اونجایی که خیلی قویه، باید یه نقشه بکشم که بتونم باهاش روبهرو شم.
ولی یه آدم واقعی بود.
نمیتونه واقعاً جادوگر باشه، مگه نه؟
الان سه تا جادوگر توی این دنیا هستن.
اگه جادوگر سکوت رو که میدونیم مادربزرگ پادشاه فارساسه کنار بذاریم،
دو تا جادوگر میمونه.
جادوگر آب و جادوگر جنگل ممنوعه.
هیچ کدومشونو ندیدم.
اگه از همه ارواح بپرسی شاید بتونی حدس بزنی.
جادوگر آب از طلسمهای نامرئی استفاده میکنه، مگه نه؟
میگن همینطوره.
ولی جادوگر جنگل ممنوعه از جادوی روانشناختی استفاده میکنه.
هر دوتاشون افتضاح به نظر میرن.
آهان، راستی اسکار.
چیه؟
قصه آکاشیا و اولین ملکه فارساس رو میدونی؟
نه.
از اون دوره هیچ سندی نمونده.
حتما یه زمانی گمش کردن.
میگن اولین ملکه آکاشیا رو به پادشاه بنیانگذار داده.
خبر جدیدی برام بود.
تنها چیزی که از آکاشیا میدونم اینه که یه موجود غیرانسانی از دریاچه سکوت کشیدتش بیرون.
کی این قصه رو برات تعریف کرده؟
یه سلطنتی فارساس که چهارصد سال پیش توی تولدار درس خونده بود.
خانوادمون تاریخچه بلندی از آدمای عجیب داره.
نمیدونم اون قصه چقدر قابل اعتماده.
میرم لباسمو بیارم.
نه، همین برام خوبه.
اگه بخوای وایمیستم.
الان شانستـه.
نیازی نیست وایسی...
با این حال، اسکار...
چیه؟
اول اینو بگم، چون حس میکنم اگه نگم عصبانی میشی.
بگو.
فـ-فکر کنم باید با یکی به قدرت یه جادوگر بجنگم.
لباساتو بپوش.
بعدش حرف میزنیم.
ام، واقعاً اشکالی نداره.
بدون پاکدامنیم، برای جادوی ارواح کلی قدرت بیشتر لازم دارم...
به هر حال کلی جادو دارم—
لباساتو بپوش!
من بودم که احمق و بیفکر بودم.
ببخشید.
آیا قراره کل عمرمو بدون عشقبازی باهاش بگذرونم؟
پس از همه ارواح پرسیدی که اون جادوگره یا نه؟
مشکل همینه.
یکی از ارواح جادوگر جنگل ممنوعه رو میشناسه،
ولی الان گم و گور شده.
گم شده؟
این احتمال رو بیشتر میکنه که این زنه جادوگر جنگل ممنوعه باشه.
فکر میکنی؟
وقتی دو تا اتفاق همزمان میافتن، باید شک کنی که به هم ربط دارن.
اگه اون روح گمشده هنوز اینجا بود،
میتونستی بفهمی اون جادوگر جنگل ممنوعهست یا نه.
No comments yet. Be the first to leave one.