The first 200 lines.
من مارک سير هستم، معلم انگليسي پايه يازدهم.
ميدوني، دو سال ديگه امبر فارغالتحصيل ميشه.
فکر ميکنم شايد اون موقع وقتشه که دوباره با هم بيرون بريم.
چرا قهر کردي/چرا توي دردسر افتادي؟
من نبايد هيچ تصميمي بگيرم.
تو آدم باهوشي هستي.
واقعاً اينطور فکر ميکني؟
من اشتباه کردم. با کسي خوابيدم.
يه اتفاقي افتاده،
و ديگه نميتونم با مکس کار کنم.
چي شده؟ چرا اين کارو کردي؟
ميدونم نگران از دست دادن پرستار بچهت هستي...
اون پرستار بچه نيست،
اون کمکيار رفتاري براي پسرتونه. اون آسپرگر داره.
من آسپرگر دارم؟
خب، آسپرگر چيه؟
خب...
مکس، آسپرگر نوعي اوتيسمه.
اوتيسم چيه؟
آدمهايي که اوتيسم دارن بهشون ميگن اوتيستيک و...
بعضيها ناتواني دارن، مکس.
اين واقعاً ناتواني نيست، عزيزم.
اين ناتواني نيست. يه سندرومه.
يه سندرومه.
مغزت فقط يه کم متفاوتتر از بقيه کار ميکنه.
آره، خب. فقط...
يه جور ديگه پردازش ميکنه... تو...
تو فقط يه جور ديگه سيمکشي شدي نسبت به بقيه.
من که سيم توي بدنم ندارم.
نه نداري. اين فقط يه اصطلاحه.
من ماهيچه دارم و مويرگ دارم
و من... درسته.
پايانههاي عصبي دارم، خون دارم، استخوان دارم.
و همهشون عالي کار ميکنن.
ما همه توي اين دنيا چالشهاي سختي داريم،
و براي تو، آسپرگر يکي از اون چالشهاست.
هوم.
هيچکس دقيق نميدونه چرا اتفاق ميافته يا...
و هرچقدر هم سخت باشه،
بايد بدوني که من و مادرت خيلي دوستت داريم...
مکس، ما خيلي دوستت داريم، عزيزم...
خيلي زياد.
سؤالي نداري، عزيزم؟ يا...
شماها هم آسپرگر دارين؟
نه.
من و بابات نداريم.
هدي داره؟
نه. هدي هم نداره.
فقط من.
مکس، ما خيلي دوستت داريم، عزيزم.
خيلي زياد.
ميتونم برم اتاقم؟
البته، برو. برو اتاقت.
عزيزم، اشکالي نداره. نه. بس کن، بس کن. فقط...
کريستينا، ببخشيد. من ازت عصباني نيستم.
سلام مامان.
سلام. سلام.
واي، نگاه کن به خودت.
آره.
خيلي خوب به نظر مياي، چشمات برق ميزنن.
خب، من کل شب بيدار بودم.
کل شب بيدار بودي؟
نوشتهام. درست مثل وقتي که دبيرستان بودي، شاعر کوچولوي من.
آره.
شعر نوشتي؟ نه.
داستان کوتاه؟ اِه...
يادداشت روزانه؟ چي؟ چي؟ نه، نه.
نميدونم، فقط...
چي؟
نميدونم. هيچوقت همچين چيزي برام پيش نيومده.
ميدوني، فقط...
شروع کردم و خودش اومد بيرون و نميدونم چيه.
نميدونم چيه. فکر کنم يه داستانه.
جادو نيست.
فقط يه داستانه.
خيلي خوب به نظر مياد.
شايد. ببينيم.
خيلي دوست دارم بخونمش.
ميتونم؟
هنوز مرتب نيست و حس خوبي نداره... فکر کنم هنوز آماده نيستم.
آها.
ولي بهت خبر ميدم. باشه.
وقتي آماده شدم، تو اولين کسي هستي که... خب، خداحافظ!
بعداً ميبينمت.
نه نه. برو کنار.
عزيزم... برو کنار.
ميتونيم يه لحظه حرف بزنيم؟ نه. نه.
فقط يه دقيقه... يه دقيقه ميخوام. باشه؟
برو کنار! صبر کن. خواهش ميکنم...
خواهش ميکنم. از در برو کنار!
عزيزم.
واي خداي من!
واي خداي من! نه، نه، نه!
نه، نه، نه!
چيزي گم کردي؟ واي خداي من. سلام.
سلام.
اين چيزي نيست که فکر ميکني. خب، من فقط حدس زدم.
خيلي پيش نمياد که زني رو جلوي در خونم زانو زده ببينم، پس...
امروز براي من يه جور روز "خاطرات روزانه" شده.
ببين، براي اينکه روشن باشه، من فقط داشتم چيزي رو پس ميگرفتم، باشه؟
چيزي که گذاشته بودم اون زير. پس اين مثل دزدي نيست
يا مثلاً فضولي کردن.
نه، نه. يا هر چيز ديگه.
فقط يه کم سرخ شدي.
واي خداي من. سلام.
سلام. اِم...
من فقط ميخوام برم توي آپارتمانم.
اوه، اين آپارتمان توئه؟
آره. اوه! چه...
چه تصادف جالبي.
من فقط اينو برميدارم و بعد ميبينمت.
نميخواي بهم بگي چيه؟
نه، نه.
چه خوب راز رو بيشتر کردي.
من هيچوقت نميفهمم چرا سارا براورمن جلوي در من زانو زده بود.
باشه. خب، اِم...
من فقط يه چيزي نوشتم و نميدونم چيه.
يهجوري ازم بيرون اومد، و من نخوابيدم،
و خيلي حس خوبي داشت، و بعد يه فکري به سرم زد
که ميخواستم يکي بخونتش،
و به تو فکر کردم.
و وقتي گذاشتمش زير در خونت،
اون حسِ اينکه ميخواستم يکي بخونهاش فوراً جاشو داد
به پشيموني شديد و شرم عميق.
خب، اين داستانشه. خيلي دوست دارم بخونمش.
باشه، ميذارم به کارت برسي. چي؟
خيلي دوست دارم بخونمش. برام افتخاره.
واقعاً؟ آره، قطعاً.
مطمئني؟ مطمئنم.
خب، حالا انگار من نوشتمش. آره، ميدونم.
پس احتمالاً، اوه، افتضاحه. مطمئنم. ميدونم.
همه کارات وحشتناکه.
ميتونم... ميتونم بخونمش؟ اِم، آره.
آره، ميتوني.
ممنون.
فکر ميکنم، آره، اين خوبه. واقعاً عاليه.
ممنون. فوقالعادهست.
هر وقت. واقعاً فوقالعادهست. و خوشحالم ديدمت.
منم خوشحالم ديدمت.
خيلي خب. همين الان شروع ميکنم.
خيلي خب، خداحافظ. خداحافظ.
پس تو بهش گفتي ناتوانيه؟
آره، ببين، مطمئنم اين کاري نبود که بايد ميکردم،
ولي کاملاً غافلگير شدم.
مکس فقط شنيد که من و برادرم سر هم داد ميزديم.
اون اونجا توي راهپله ايستاده بود.
ميدوني، کلمات درست اصلاً به زبونم نمياومدن.
آره. نميخوام قضاوتکننده به نظر بيام.
فقط ميخوام بفهمم مکس چي شنيد.
نميدونم. کي ميدونه اون چي ميشنوه؟
ديگه چي بهش گفتي؟
بهش گفتم که متفاوت سيمکشي شده.
ميدوني، بهش گفتم که دوستش داريم
و ميدونم که شرايط سختيه.
خب، آدم بايد چي بهش بگه؟
خب، بايد ساده باشي،
توصيفي، مثبت.
روي بعضي جنبههاي مثبت داشتن آسپرگر تأکيد کن.
اوه، آره، جنبههاي مثبت آسپرگر.
ببخشيد. اون لحظه اصلاً به ذهنم نرسيد.
يعني واقعاً اين توصيهته؟ مثبت باشيم؟
اين پيشنهاديست که فکر ميکنم کمک ميکنه. بله.
خب، ببخشيد. موقعيت خيلي احساسي بود.
من بهترين کاري که ميتونستم کردم. کريستينا گريه ميکرد،
دير وقت بود، تازه داد و بيداد کرده بودم
صبر کن. اينکه اون آسپرگر داره.
من نميدونستم اون اونجاست.
کريستينا، تو گريه کردي؟
آره. گريه کردم.
صبر کن. واقعاً داري قضاوت ميکني
چون اون احساساتي شده بود؟
اشکالي نداره، عزيزم. فقط ميخوام حرفاشو بشنوم.
نه، البته که نه. کاملاً طبيعيه.
قول ميدم، من قضاوت نميکنم.
دارم دنبال چيزي ميگردم که فکر ميکنم کمک ميکنه.
ميدونم اينجاست.
داري ميگي نبايد گريه ميکردم؟
يعني واقعاً برنامهريزي نکرده بودم.
گريه کردن اين پيام رو ميده که داشتن آسپرگر چيزي براي سوگواريه. درسته؟
ما ميخوايم اين پيام رو بديم که مکس مثل بقيهست.
اون تواناييهاشو داره، چالشهاشو هم داره، آسپرگر بخشي از اونه.
خب، عاليه. خيلي خب، اون گريه کرد، منم گفتم ناتوانيه.
خرابش کرديم. فکر کنم واضحه. حالا بايد چي کار کنيم؟
خب،
مطمئن نيستم.
يعني داري شوخي ميکني! واقعاً جدياي...
اين توصيهته؟ يعني ما تنها پدر و مادري هستيم که اينقدر بد خراب کرديم؟
فکر ميکنم بايد دوباره با مکس حرف بزنين.
اين چيه؟ اين يه متن آمادهست.
باشه. اين يه نقشهست
براي اينکه با بچهتون دربارهي اين تشخيص حرف بزنين.
پس بايد با هم بخونينش،
چون فکر ميکنم هر دوتون بايد همنظر باشين
قبل از اينکه دوباره با مکس دربارهي اوتيسمش صحبت کنين.
پس، کمي وقت بذارين. چند روزي روش کار کنين.
واقعاً بخونينش.
تمرين کنين.
تمرين کنين.
ميدونم هر دوتون بهترين رو براي مکس ميخواين. منم همينطور.
اين يه مرحلهي مهم براي اونه.
No comments yet. Be the first to leave one.