The first 200 lines.
FRANCOFILMS@
ترجمه و زیرنویس: Mugen Aria علی کلان
اوه!
آره، شاید...
نه... یکی دیگه.
بگیر! شاید اینم باشه.
ای وای!
گاو نیست، برفه.
آی، آی، آی!
مواظب باش! مواظب باش!
- ممنون. - خواهش میکنم.
اوه!
ساشا،
از مدتها پیش، حس میکنه...
اینکه «ساشا حس میکنه» نیست... ساشا یه دختر کوچولوئه.
اون یه دختر کوچولو تو بدن یه پسره.
واضحه، از وقتی که تو سنی بوده که جنسیتش رو تشخیص بده،
همیشه بهتون میگه: «من یه دختر کوچولو هستم».
اینطور نیست که بهم بگه: «من یه دختر کوچولو هستم».
در واقع، اولش ساشا بهم میگفت:
«وقتی بزرگ بشم، یه دختر میشم.»
بله؟
این اوایل بود.
- از چند سالگی؟ دو سه سالگی؟ - دو سال و نیم.
- دو سال و نیم؟ - آره، همون اوایل.
و من بهش میگم: «خب نه!»
و بعد، در واقع، همینطور موند.
تا روزی که واقعاً فهمیدم که...
که این یه مرحله گذرا نبود.
این یه مرحله گذرا نیست، مثل بقیه بچهها.
این چیزیه که مرتب تکرار میشه؟
- نه، اینه که از بین نمیره. - از بین نمیره؟
- ساشا یه دختره. - باشه.
ساشا از آلت تناسلیش متنفره.
ساشا از این متنفره که...
که یه روز نتونه یه بچه تو شکمش نگه داره.
- ساشا در موردش باهام حرف میزنه. - باشه.
- اون اینو جلوی شما به زبون آورده. - آره!
خب، من میخوام در مورد بارداری ازتون چند تا سوال بپرسم.
- این یه بارداری خواسته شده بود؟ - آره.
آره؟ و در طول بارداریتون، شما به این اشاره کردید،
سعی کردید به جنسیت بچهای که تو شکمتون بود فکر کنید؟
آیا شما، احتمالاً،
ناخودآگاه دوست داشتید یه دختر داشته باشید؟ یا نه.
ناخودآگاه نه. من یه دختر میخواستم.
شما یه دختر میخواستید؟ باشه.
و وقتی فهمیدید جنسیت بچهتون پسره،
چطور باهاش کنار اومدید؟
من بد برخورد کردم. جالبه، چون امروز،
همین 21ام، روزیه که تو سال 2010 فهمیدم یه پسر باردارم.
یه پسر.
- خیلی ناامید شدم. - اون روز ناامید شدید.
هوم...
و واقعاً سخته که...
چون آدم با خودش میگه:
«همه اینا تقصیر منه اگه اون یه زندگی پیچیده داره،
اگه...
اگه بچهم نمیتونه مثل بقیه بازی کنه.»
- هوم... - این...
این یه حس گناهه که شما همیشه دارید.
- آره. - هر روز.
این سوالیه که بابا از خودش نمیپرسه.
- این مزیت مردهاست. - آره.
مامانها، وقتی مشکلی با بچههامون پیش میاد، موقع تولد،
مثلاً همونطور که من برای ولنتین داشتم...
- با خودمون میگیم تقصیر ماست. - آره، البته!
«چی رو اشتباه انجام دادم؟
آیا انقدر به یه چیزی فکر کردم که...
آیا باید این کار رو میکردم؟
یا آیا یه چیزی خوردم؟»
و...
- همه چیز رو زیر سوال میبریم. - آره.
خودمون رو زیر سوال میبریم، چون با خودمون میگیم
که ما باید فقط چیزهای خوب برای بچههامون بیاریم،
و شاید، فقط با یه فکر،
فقط با یه آرزو، چیزهایی رو بهشون میدیم.
و بنابراین...
و بعد تو مدرسه، با این حال بهم
فهموندن
که این...
در کل، که این من بودم که ساشا رو هل میدادم که دختر باشه،
و که این...
- ام... - دقیقاً،
در مورد مدرسه، بهتون پیشنهاد دادن با یه روانشناس مدرسه ملاقات کنید
یا بهتون توصیه کردن با یه روانشناس ملاقات کنید؟
شما هیچ وقت در مورد این مشورت نکردید؟
خب، برای پیدا کردن یه روانشناس، یه روانپزشک کودک اینجا،
وقتی بهشون زنگ میزنیم، میگن: «آره، آره، آره!»
و هیچ وقت زنگ نمیزنن.
از ماه اکتبر منتظرم...
من تو این زمینه صلاحیت ندارم.
فکر میکنم واقعاً باید شما رو راهنمایی کرد
به سمت یه نفر که تو این زمینه خیلی متخصص باشه.
فکر میکنم با این حال باید این رو پیدا کنیم،
نه لزوماً اینجا، مطمئناً، شاید حتی تو رنس هم نه.
شاید لازم باشه به منطقه پاریس برید.
اما خب، این برای شما غیرقابل حل نیست.
هورا!
برنده شدم!
هی، ساشا!
اولش جرأت نمیکردم در موردش حرف بزنم.
خیلی نمیدونستم چی داره اتفاق میفته.
من...
منم داشتم کشف میکردم.
ولی واقعاً فکر میکنم چیزی که بیشتر از همه روم تأثیر گذاشت...
ساشا چهار سالش بود.
بهم میگفت: «مامان، وقتی بزرگ بشم، یه دختر میشم.»
و من بهش گفتم: «نه ساشا! تو هیچوقت یه دختر نمیشی.»
و اونجا، ساشا شروع کرد به گریه کردن. ولی این...
این یه گریه واقعی از درد بود.
واقعاً گریه...
من تازه زندگیش رو خراب کرده بودم.
من تازه همه رویاهاش رو شکسته بودم
با گفتن این حرف.
و... آدم گریههای درد بچههاش رو میشناسه.
و...
و اونجا، با خودم گفتم: «تو چی گفتی؟»
و بنابراین، سعی کردم ساشا رو آروم کنم،
ولی به هر حال، کار از کار گذشته بود.
و بعد، طول کشید
تا ساشا رو آروم کنم.
بهش میگفتم...
نمیفهمیدم. نمیدونستم همه اینا چیه.
پس، شروع کردم کمی تحقیق کنم.
با خودم گفتم: «این عمیقتر از فقط یه میل به مثل مامان بودن هست.
این اون نیست.»
اون... آره.
سخت بود.
ما اینجا نشسته بودیم.
یعنی، من نشسته بودم، اون ایستاده بود.
واقعاً... نگاهش
وحشتزده بود.
مثلاً، «اگه نتونم یه دختر باشم، چی میشم؟»
اگه نتونم یه دختر باشم؟
سبکترین کاری که میتونید انجام بدید.
ردیف دوم، آمادهاید؟
بفرمایید.
هر طور که دوست داری، ساشا.
مجبور نیستی مثل دوستت رفتار کنی.
سعی کنید حتی سبکتر.
سارا، تو...
آره! باز هم خیلی ظریف.
ولی میتونیم جلو بریم.
آمادهاید؟
بفرمایید. شروع!
و بعد یه روز،
اون ازم یه دامن خواست.
خب، رفتیم یه دامن پیدا کنیم.
خجالت میکشیدم.
تو مغازه خجالت میکشیدم.
من... این افتخار نیست، ها...
مشخصاً، خجالت میکشیدم. از نگاه بقیه میترسیدم.
و بعد، ساشا دامنش رو امتحان کرد.
یه دامن کوچولو با یه مینی موس.
و دیدم که تو آینه به خودش نگاه میکنه، تو لباسش. و انقدر
خوشحالی توش بود
که بعدش، دیگه نگاه بقیه برام مهم نبود.
با خودم فکر کردم.
با خودم گفتم: «آیا تقصیر تو نیست
که انقدر یه دختر کوچولو میخواستی که این اتفاق افتاد؟»
بعدش، با خودم گفتم: «شاید ساشا...»
من قبلاً بچههایی رو از دست داده بودم، دخترهای کوچولو.
با خودم گفتم ساشا روشی برای زنده موندن پیدا کرده.
«کاری میکنم باور کنید که من یه پسر کوچولو هستم، ولی اصلاً اینطور نیست.»
بیضههاش پایین نیومده بودن. کلی از این چیزا هست.
و چرا ساشا تنها بچهمه که یه اسم مشترک (هم برای دختر هم پسر) داره؟
چرا؟ با خودم میگم که در نهایت، این نوشته شده بود، همین بود.
ساشا!
ساشا!
آره، ساشا! خوبه.
من یه کم تعجب کردم که...
و بعد...
...چطور...
ناراحت نه، ولی متعجب که متوجه نشده بودم.
درسته که من همیشه اونجا نیستم.
اون بیشتر با بچهها حضور داره، بنابراین رابطه فرق میکنه.
ولی نه، در مورد...
در مورد ساشا...
...اصلاً سوالی مطرح نیست. این...
این بچه منه. همین.
برای من، حتی بحث تحمل کردن هم نیست.
برای من، این...
این ساشاست. همین.
یک، دو، سه، آفتاب!
من نگفتم: «نه، تو یه پسر میشی، هر اتفاقی که بیفته.»
من رفاه ساشا رو میخوام.
من حتماً میخوام که همه چیز به بهترین شکل پیش بره،
حتی اگه فعلاً متوجه میشم
که در سن خودش، هشت سالگی، آسون نیست.
وادیم، تو تکون میخوری.
ساشا حتی ندیدش.
صداتو شنیدم، سولین.
یک، دو، سه، آفتاب!
یک، دو، سه، آفتاب!
دست همدیگه رو بگیریم؟
- هر دو برنده میشیم. - باشه. آره.
- آمادهاید؟ - آره.
یک، دو، سه، آفتاب!
و تو، بیا پایین.
No comments yet. Be the first to leave one.