The Last Emperor

The Last Emperor

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

The Last Emperor (1987) YTS (نسخه کامل)
A Commentary by TheShervine
💎 NEUETERN | زیرنویس اختصاصی نئوترن 💎

Tags

bluray
Published on: 2026-02-27
Downloads: 28
Hearing Impaired: No
FPS: 23.976

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

‫زیــرنـویـس اخـتـصاصـی نــــئــوتــرن ‫N E U E T E R N

‫مـا را در شـبـکه‌های اجـتـماعی دنـبال کـنید ‫یــــوتــــوب، ایــــنــسـتــاگرام و تـــــلگـرام ‫N E U E T E R N

‫ این شاهکار «برناردو برتولوچی» یکی از حماسی‌ترین ‫ فیلم‌های تاریخ سینماست که ۹ تا جایزه اسکار هم برده

‫ آخـــریـــن امـــپـــراتـــور

‫ این فیلم داستان واقعی «پویی» رو می‌گه؛ ‫آخرین امپراتور چین

‫ اون از بچگی توی قصر بزرگش حبس بود ‫و مثل خدا باهاش رفتار می‌شد

‫ اما دنیا بیرون از قصر داشت عوض می‌شد

‫ ما قراره شاهد سقوط یه امپراتوری کهن و طلوع یه دوران تازه باشیم

‫ داستانِ مردی که از پادشاهی به باغبونی رسید

‫ این فیلم رو ببین تا بفهمی قدرت چقدر بی‌اعتباره ‫و تاریخ چطور آدم‌ها رو لِه می‌کنه

‫ «پویی» فقط سه سالش بود که امپراتور شد

‫ اون سال‌ها توی «شهر ممنوعه» زندانیِ تشریفات بود

‫ بیرون از دیوارها، انقلاب شد و امپراتوری فرو پاشید

‫ پویی مجبور شد از قصر بره و بازیچه دست ژاپنی‌ها بشه

‫ در نهایت، مردی که مثل خدا بود، یه شهروند معمولی شد

‫ این فیلم سفر عجیب اونو از اوج قدرت تا تنهایی و باغبونی نشون می‌ده

‫برای دسترسی به بزرگ‌ترین مرجع دانلود فیلم رایگان در جهان ‫با زیرنویس فـارسـی به تـلـگـرام نــــــئــــوتـــــرن مراجعه کنید ‫N E U E T E R N

‫ مـنچـوری، ســال ۱۹۵۰ ‫مــرز بین چــيـن و روسـيـه

‫جنایتکاران جنگی با حفظ نظم به سمت ‫سالن انتظار اصلی می‌رن و منتظر دستورات می‌مونن

‫حرف نزنید! ‫از نگهبان‌ها اطاعت کنید!

‫جنایتکاران جنگی باید به سمت ‫سالن انتظار اصلی برن!

‫کسانی که در حال حرف زدن دیده بشن ‫به شدت مجازات می‌شن!

‫امپراتور!

‫اعلیحضرت! اعلیحضرت! اعلیحضرت!

‫فکر کردن دارن چه غلطی می‌کنن؟ ‫وایسا! خطرناکه!

‫برگرد. برگرد. برو!

‫دیوونه شدین؟ ‫ممکنه همه‌مون رو به کشتن بدن!

‫برو! برو!

‫در رو باز کنید! در رو باز کنید!

‫در رو باز کنید! ‫در رو باز کنید!

‫ پــکـن، ســال ۱۹۰۸

‫مامان!

‫به فرمان علیاحضرت ملکه، که به ایشان مهربان، ‫خجسته، والامقام و جاودان نیز می‌گویند

‫ملکه مادر امر می‌فرمایند

‫آیسین-گیورو پویی، ‫پسر شاهزاده چون،

‫باید فوراً به شهر ممنوعه منتقل شده ‫و در اندرونی بزرگ بماند،

‫و منتظر تصمیم علیاحضرت ‫باشد. اطاعت کنید!

‫آر مو، پسرم رو به تو می‌سپارم. ‫پسر من، پسر توئه!

‫زود باش! زود باش!

‫من می‌خوام برم خونه!

‫نگاه کن، اون همه شتر رو ببین. ‫و شهر ممنوعه رو تماشا کن!

‫بدش به من

‫آر مو!

‫پویی، بیا اینجا

‫چقدر کوچولویی. از من ‫می‌ترسی؟ همه می‌ترسن

‫من ملکه مادرِ بزرگ هستم،

‫و برای مدتی خیلی خیلی طولانی اینجا زندگی کردم

‫و بهم می‌گن بودای پیر

‫این «پیونی»ـه. ‫دوسش داری؟

‫می‌دونی، مردا اجازه ندارن بعد از تاریکی ‫وارد شهر ممنوعه بشن

‫حتی مردای کوچولویی مثل تو!

‫تنها مردی که می‌تونه اینجا زندگی کنه ‫امپراتوره

‫اما امپراتور الان در آسمان‌هاست، ‫و سوار بر اژدها شده!

‫اون امروز مُرد!

‫ عمر طولانی

‫این مردهای دیگه، مرد واقعی نیستن. ‫همه‌شون خواجه‌ان

‫ خواجه: مردان اخته شده در حرمسرا

‫و، حالا، همه‌شون منتظرن تا من بمیرم

‫واسه همینه که تختم رو گذاشتن وسط ‫اتاق، درست زیر مروارید سیاه

‫پویی کوچولو، من تصمیم گرفتم که تو ‫ارباب ده‌هزار ساله جدید باشی

‫تو پسر آسمان خواهی شد

‫داریم می‌ریم خونه، بابا؟

‫هیس! هیس! هیس! ‫زودی تموم می‌شه

‫نگاه کن!

‫نگاه کن!

‫بابا، جیرجیرک!

‫جیرجیرک! جیرجیرک! جیرجیرک کجاست؟

‫آه، اون دوست منه، اعلیحضرت. ‫جاش زیر بغلم امن و گرمه

‫تو این سفر طولانی همدمم بود

‫آه، می‌بینید؟ داره برای اعلیحضرت ‫کُرنش می‌کنه

‫حالا، اون می‌تونه ‫جیرجیرکِ امپراتور باشه!

‫نذار کسی بیاد تو!

‫سوپِش داره سرد می‌شه!

‫گمشید!

‫- من کجام؟ ‫- در جمهوری خلق چین

‫چرا جلوم رو گرفتید؟

‫تو یک جنایتکاری! ‫باید محاکمه بشی

‫من ارباب ده‌هزار ساله هستم

‫پاشو!

‫اگه واقعاً می‌خواستی بمیری، ‫موفق می‌شدی

‫شما به هر حال منو می‌کشید

‫هر اتفاقی هم بیفته، زنده نگه داشته می‌شی ‫تا زمانی که محاکمه بشی

‫اعلیحضرت، اینجا ‫شهر ممنوعه است

‫آه، ببینید! این کوچولو اتاق خواب اعلیحضرته. ‫اینجایی هستیم که الان وایسادیم

‫من امروز می‌رم خونه؟

‫امروز نه، هنوز نه

‫اینجا، ببینید

‫این تالار هارمونی برتره ‫جایی که اعلیحضرت تاج‌گذاری کردن

‫من دروازه شجاعت رزمی رو به اعلیحضرت ‫پیشکش می‌کنم

‫- من دروازه ماجو... دروازه رو تقدیم می‌کنم! ‫- بله

‫بله، و قصرِ ‫پر سر و صداترین بهشت... و... بله

‫اعلیحضرت، حمام سلطنتی‌تون ‫آماده‌ست!

‫من حموم دوست ندارم! من حموم دوست ندارم! ‫من حموم دوست ندارم!

‫من دیگه حموم دوست ندارم! ‫من دیگه حموم دوست ندارم!

‫من حموم دوست ندارم! من حموم دوست ندارم!

‫امروز توفو و گوشت نداره!

‫راسته که من هر کاری بخوام می‌تونم بکنم؟

‫البته، اعلیحضرت!

‫هر کاری بخواید. ‫شما ارباب ده‌هزار ساله هستید

‫آه! آه! آه، نه! تو صورتم ‫نه! آه! آه، نه! نه!

‫من پسر آسمانم! ‫من پسر آسمانم!

‫- بله! آه، بله! ‫- من پسر آسمانم!

‫آر مو! من می‌خوام برم خونه! ‫من می‌خوام برم خونه! من می‌خوام برم خونه!

‫من می‌خوام برم خونه، آر مو! ‫من می‌خوام برم خونه

‫روزی روزگاری، ‫یه درخت بزرگ بود و یه باد بزرگ

‫درخت و باد همیشه ‫با هم در جنگ بودن،

‫اما وقتی باد برگشت،

‫خشمگین‌تر و قوی‌تر از ‫همیشه بود

‫پدر

‫بانوی من، ایشون دایه جدید هستن

‫شیرِ سینه‌ی خوبیه

‫هی! ‫یالا، بجنب!

‫و اینطوری شد که تو بچه من شدی

‫تکرار می‌کنم

‫زندانیانی که به سلول‌هاشون می‌رن باید با ‫سر پایین راه برن. چشماتون به زمین باشه!

‫به جلو یا اطراف نگاه نکنید!

‫نگهبان‌ها مسیر رو بهتون می‌گن ‫و می‌گن کِی بپیچید!

‫چشم‌ها پایین! حرکت!

‫پو چی

‫مهمان‌تون منتظر دیدار شماست، ‫اعلیحضرت

‫همچنین، مادرتون هم تشریف آوردن

‫شما سال‌های زیادیه که مادرتون رو ندیدید، ‫اعلیحضرت

‫چقدر کوچیکه!

‫ایشون کم سن و سال هستن، اعلیحضرت

‫برو. برو!

‫برادرِ امپراتور، ‫عالیجناب، پو چی

‫آر مو

‫پیشم بمون

‫حالِ مادرِ ‫اعلیحضرت چطوره؟

‫بهتره، ممنون. اعلیحضرت ‫چقدر بزرگ شدن!

‫مادرم هفت ساله که منو ‫ندیده!

‫چهره‌م رو یادت میاد؟

‫نه!

‫شبی که با اسب‌ها اومدن دنبالم، ‫می‌دونستم این شکلی می‌شه

‫برادرم هر روز شما رو می‌بینه!

‫پو چی خیلی واسه دیدنت هیجان‌زده‌ست. ‫اغلب در موردت حرف می‌زنه

‫ما همگی خیلی بهت افتخار می‌کنیم

‫بادبادک

‫اینو اون برات انتخاب کرده

‫بابا!

‫بعضی از لباس‌هام تو این جعبه‌هاست

‫این ردای سلطنتیه

‫شنل‌هام تو اون جعبه بزرگه است

‫اون چیه؟

‫داروهام

‫- قرص‌هایی برای اصلاح مزاج ‫- نگاه کن، یه لگنِ ادرار

‫اینا پرنده‌هامن

‫اون بخاری‌مه، ‫و اینم شترمه

‫دارن روشون رو برمی‌گردونن!

‫معلومه! مردم عادی اجازه ندارن ‫به امپراتور نگاه کنن!

‫من خیلی مهمم

‫راسته که می‌تونی ‫هر کاری دلت می‌خواد بکنی؟

‫معلومه که می‌تونم. اگه من شیطونی کنم، یکی ‫دیگه تنبیه می‌شه. یکی از اونا!

‫وایسید!

‫امپراتور پیاده می‌رن

‫من تا حالا بچه‌های دیگه رو ندیدم. ‫همه‌شون مثل توئن؟

‫من سه تا خواهر دارم و دو تا دوست

‫اگه بیای خونه‌ی ما، ‫می‌تونی باهامون بازی کنی

‫امپراتور هرگز از قصر خارج ‫نمی‌شه

‫ما با هم بازی می‌کنیم!

‫منم یه بازی بلدم! بدو!

‫- اونایی که تو قایق هستن همسران عالی‌رتبه هستن ‫- همسران عالی‌رتبه؟

‫زن‌های امپراتورِ ‫قبل از من

‫اونا می‌گن مادر من هستن، ‫اما نیستن! نیستن!

‫ما ازتون می‌خوایم اینو مطالعه کنید، ‫زندانی‌ها باید اینو دست به دست کنن و مرتب بخونن

‫هر چی زودتر یادگیری رو شروع کنید، بهتره

‫ اینجا مدرسه‌ست

‫تاریخِ دموکراسیِ مردمیِ نوین

‫صفحات ۸۴، ۸۵

‫در فوریه ۱۹۱۲،

‫۲۰۰۰ سال حکومت امپراتوری با کناره‌گیری ‫سلسله مانچو به پایان رسید

‫چین تبدیل به جمهوری شد

‫سالِ موش بود

‫به تاریخ باستان علاقه داری؟

‫مدرسه...

‫اینجا زندانه

‫یه زندان واقعی

‫بهتون گفتم خوندن رو شروع کنید

‫تو، اونجا، بلند بخون. بخون!

‫طبق...

‫طبق...

‫طبق معاهده بین امپراتوری و جمهوری اول،

‫عناوین و تشریفات امپراتور حفظ شد و لغو نگردید

‫او قصرهایش را حفظ می‌کرد، و سالانه ‫مبلغ چهار میلیون دلار مستمری دریافت می‌کرد

‫جمهوری همچنین تضمین کرد که از مقبره‌های ‫سلطنتی تا ابد محافظت کند

‫در عوض، سلسله پادشاهی برای همیشه از ‫حق خود برای حکومت بر کشور دست کشید

‫انسان، ذاتاً نیکو سرشت است

‫بذار ببینیم ‫امپراتور چیکار کرده

‫اعلیحضرت پنج بار دیگه ‫تکرارش می‌کنن

‫پنج بار!

‫ده بار

‫چرا اون رنگ رو پوشیدی؟ ‫اجازه نداری زرد بپوشی!

‫ولی این زردِ معمولیه

‫- این زردِ سلطنتیه! ‫- نه، نیست!

‫ما می‌گیم هست! فقط امپراتور می‌تونه ‫اون زرد رو بپوشه! درش بیار!

‫- نه! ‫- درش بیار!

‫نه! و تو هم دیگه امپراتور نیستی!

‫الان یه امپراتور جدید هست!

‫اون موهاش رو کوتاه کرده، و به جای شتر، ‫ماشین داره!

‫چی گفتی؟

More Farsi Persian subtitles for The Last Emperor

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left