The first 200 lines.
عزیزان دقت داشته باشید که این ساب شنیداری ترجمه شده ست و باگ و اشتباهاتی داره که به بزرگی خودتون ببخشید.
خوانندهی من، از خودت بپرس آیا از آن کلمات نفرینشده دلسرد گشتم؟
با اون کلمات نفرینشده؟
فکر میکردم پاهایم دیگر هرگز زمین را لمس نخواهد کرد
چیزی که از جانم نوشتم
و به نوشتن از جانم ادامه میدهم نباید
و نمیتواند سر سوزنی تغییر کند
تا باب میل دیگری شود
یا برای خوشایندِ قلب مصنوعی و پلاستیکی
این بازار که روزی خود دنیایی بود
کتابهای من همانقدر ویرایشناپذیرند که
در تمام سیارات
سوهان کشیدن به پنجههای یک پلنگ
یاد حرف فاکنر میفتم که میگفت من مست میکنم
عصبانی میشم، از روی اسب میفتم
حاضرم ببینم مهتر اصطبلم با زنم بخوابه اما کارم ویرایش نشه
راست میگم، بهترین ویراستارها ویراستاری نمیکنن
با هنرمند همدست میشن تا بهش آزادی و منفعت برسونن
خب آقای...
فاکنر، وقتی داشتی اون رو مینوشتی به چی فکر میکردی؟
پول؟ محشر نیست؟
گفت پول آها... پول درسته
درسته فقط یه هنرمند واقعیه
که برای عزیزانش کار میکنه
و مهمتر از همه برای نسلهای بعدش
چون اونا تنها کساییان که
اون چک کوفتی رو میبینن
ما ساعتی، هفتگی، ماهانه یا سالانه مزد نمیگیریم
مزد ما رو بعد از مرگمونه که میدن، وقتی که سینه قبرستون خوابیدیم
بذارشون زمین، اینا دیگه چیه؟
این؟
من هیچوقت نمیتونم کاری که میخوام رو بکنم
و این کاریه که دلم میخواد انجامش بدم
این ترجمهی کمدی الهی ـه
من این شعر رو اونقدر خوب بلدم
که حس میکنم خودم نوشتمش
10 ساله که دارم روش کار میکنم
آستریش رو عوض کردی، مگه نه؟ آره
بعد این همه سال هنوزم خوشتیپی. ممنونم
خیلی ممنون
نگران نباش بچه، باد که بیاد
یه کتم تن تو میکنیم
دانته کیه؟
دانته کیه؟ اه
یه نویسنده از دوران قدیم
اون یه شعر خیلی معروف نوشته
به اسم "کمدی" که بعداً بهش گفتن "کمدی الهی"
آره
ولی ببین، دانته گیر افتاد
خودش رو تو این صفحهها و قافیهها و وزنها حبس کرد
کجای این کار امید لعنتی وجود داره؟
پس فهمیدم... کمکم فهمیدم که کارش ایراد داره
ایراد داره چون خودش جنگید
نمیفهمم چی میگی
هی پیرمرد
آهای جوون انگار جن دیدی
چی شده؟
یه بچه رو کشتم
کِی؟
همین الان کجا؟
پایین کارخونهی شیشهسازی چطوری؟
گلوش رو بریدی؟
بچه محل بود؟
نه تا حالا ندیده بودمش خب چاقو کجاست؟
چاقو. اون چاقویی که باهاش کشتیش کجاست؟
انداختمش تو فاضلاب
چرا این کار رو کردی؟ یه چاقوی گنده دستش بود
و ازم پرسید میخوام بمیرم یا نه
پس تو چیزی رو شروع نکردی، اون شروع کرد؟
آره چه حسی داری؟
ببین، میخوای این کاره بشی؟
میخوای با این کار واسه خودت اسم و رسمی به هم بزنی؟
الان حس میکنی یه لات کوچولوی گردن کلفتی؟ نه خوبه
چون نیستی یادت باشه چی بهت گفتم
قانون طلایی: همسایهات رو دوست داشته باش
درسته و تو نباید...
مثل این بچهای باشی که به تورت خورد
درسته به هیچکس چرت و پرت تحویل نمیدی
بقیهش چی بود؟ همونطور که بهت گفتم
چرت و پرت تحویل کسی نده
و از هیچکسم چرت و پرت تحویل نگیر
دیدی؟ پس تو چرت و پرت تحویل نگرفتی
درسته؟ و مطمئنی که بچه محل نبود؟
تا حالا ندیده بودمش
عمو، این چیزایی که بهت گفتم رو باید برم بگم؟
یعنی باید برم اعتراف کنم؟
چی داری میگی؟ اعتراف؟
واسه اولین مراسم عشای ربانیم
همهی اینا؟ آهان
آره. خدا همه جا هست
درسته درسته درسته و همهچیز رو میشنوه درسته؟
درسته همهچیز رو میبینه، همهچیز رو میشنوه
آره خب کی مهمتره؟ خدا یا کشیش؟
خدا پس خدا همین الان اعترافت رو شنید
ببین، تو با صدای بلند گفتی
من شنیدم، خدا هم شنید
پس تو اینجوری انجامش میدی؟
من اینجوری انجامش میدم، آره
آره آهان پس تمومه. گناهم پاک شد
کدوم گناه؟ تو گناهی نکردی، اون پدرسوخته
بیدلیل برات چاقو کشید
اون بود که گناه کرد و خدا هم به دست تو مجازاتش کرد
به دست تو
دمت گرم عمو. ما با هم رفیقیم درسته؟
آره. رفیق. فقط یادت باشه
چیزی که بین ما و خدا میگذره
اینجور چیزا خاصه
نمیتونی این چیزا رو به هیچکس بگی
این گناهه. این یه گناه کبیرهست
خب باشه
اونم از سینک
برو دستاتم بشور، حتماً کثیفه. ممنون
من فهمیدم و مهمتر از همه، بخشیده شدم
و هیچوقت اون ماجرا رو به کسی نگفتم، همینی که الان اعتراف کردم
شکوفههای کرمرنگ و سفید گاردنیا و شکوفههای بنفش
و شکوفههای قرمز و شکوفههای صورتی
و شکوفههای زرد هزاران گل بیشمار دیگر
و بینهایت عطر دیگر، زیر آفتاب پدیدار شد
با سایهای از سبزیِ انبوه و عمیق
آنجا بناهای یادبود روبازی برای جادوی تاریکتر خورشید برپا بود
سنگنوشتههای رنگپریده
و محرابهای مرجانیِ صاف و فرسوده، جایی که آیین
قربانی کردن انسان تا قرن نوزدهم به طور پنهانی رواج داشت
و بوی خون قربانی
و آدمخواری با عطرِ
شکوفههای سفید و شکوفههای بنفش
و شکوفههای قرمز و شکوفههای صورتی
و شکوفههای زرد در هم آمیخته بود
هزار جور بلا سرم میاد اما کارم ویرایش نمیشه
آه
نُه آسمان وجود داشت، نه بهشت، بلکه نُه آسمان
تمام حقیقتی که دانته میدانست با این مکاشفه شروع شده بود
اولین آسمانی که او شناخته بود
در طول آن سالها به نایابترینِ آسمانها تبدیل شده بود
این آسمانِ بزرگِ بیکران بود
که آمدنش را در بر میگرفت
بودنش، گذشتنش و شبش را
دانته فرزندِ
آن تپهی جادویی بود، اما من هم بودم
و یکی از آن نُه آسمان، همان آسمانیست
که انسان فقط یک بار در روز مرگش آن را میبیند
چلهی ماه آگوست بود
همون موقع از سال تو نیویورک که آسمونِ روز یه نورِ
سفیدِ خیرهکننده و خفقانآور بود
و تاریکیِ شب، غباری از خاکسترِ بیستاره
لوییس حسش کرد، باهاش یکی شد
سیگاری روشن کرد و یه پک عمیق زد
دیروقت بود اما نه برای اون
پرسه میزنی رفیق؟
اینجوری صدام نزن. یه پیک با یه زیرسیگاری بنداز جلوم
هی، ما این گراپای جدید رو آوردیم، عالیه
جمع کن بابا. اون بنجل رو نگه دار واسه بچه خوشگلا
یه دوآرز با آب و یخ بهم بده
زیرسیگاری رو بیخیال. آره از زمین استفاده کن
خب، اوضاع چطوره لو؟ آره
میدونی، قدیم ندیما، دوران بچگی من
پیرمردها میگفتن
هر چی سیبیل گتتر، مرد گتتر
حالا این روزا یه مرد سیبیلو که میبینم
پیش خودم میگم یا پلیسه یا یه کونیه یا هر دوتاش
خب، فکر کنم بهتره بتراشمش، هان لو؟
نه، ولش کن. بابات پلیسه، درسته؟ آره
شاید تو هم اون رگهی نیمچه کونی پلیسی رو داری
بهت میاد این سیبیل
میدونی عموت یه تیکه گه به تمام معناست
البته بد برداشت نکن تو هم یه گهی هستی
ولی تو پول خردی
اما عموت اون یه تپه عنه واقعیه آره اون اینجا یه پاتوق داشت
یه مدت هم خوب باهاش کار کرد
همهچی رو تو قمار به باد داد
بعد میاد پیش رفقای من، اونا هم کمکش میکنن
اونم هی گند میزنه و میاد اینجا تو بانک گریه زاری راه میندازه
که چکهاش رو پاس کنن
از هر سه بار، یه بارش اخطاریه قطع براش میاد
خب، رفقای من از این خوششون نمیاد
هی لو، فکر نمیکنی بهتره بذاریش کنار؟
اگه یهو یه پلیس رد شه و تو رو ببینه چی؟
آخرین باری که دیدی یه پلیس راه بره کی بود؟
اونا دیگه راه نمیرن
اونا هم مثل بقیه میرن باشگاه
ولی این میوهها راه نمیرن
آخرین پلیسی که دیدم تو خیابون گشت میزد، یه زن بود
صد و شصت سانت قد، بهترین پلیس نیویورک
مثل بابای تو. یه آشغالِ زشتِ بیارزش
خلاصه، رفقای من فکر کردن بهتره من
این آشغال رو یه کم بترسونم
عموت رو میگم، شاید حالیش بشه
هی، آروم باش، هان؟ آروم باش
مثل حرف بودای بزرگ: میانهروی در همهچیز
طریقت هشتگانه... تا حالا کون دادی،
هان؟
باید یه بار امتحان کنی، ازت یه مرد میسازه
خب همونطور که میگفتم
تو و عموت لنگهی همین
دو تا جاکش دروغگوی به دردنخور
میدونم که ازشون دزدی میکردی
جنسهاشون رو به پاتوقهای دیگه میفروختی
میدونی، چند تا بطری اینجا
چند تا بطری اونجا، از این کارای بزدلانه
اما خب، تو هم یه کونیِ بزدلِ ترسو بیشتر نیستی
No comments yet. Be the first to leave one.