The first 200 lines.
«دوشنبۀ اورگاسم 39» و «پسرانخیس»
فیلمی که هرگز نمونهش رو جایی ندیدید
مارکو هوور تقدیم میکند «مشتی به صورت»
خیلی جذاب بود انگار خودم اونجا بودم
...مارکو - هوم؟ -
بازم ترکوندیـا
آره، مگه نه؟
آره. بدجوری هم آره
تازه این فقط تریلرش بود
...صبر کنید تا کل فیلم رو
عه نگاه. هنوز هیچی نشده داره همهگیر میشه
ممنونم، مشاور
اون واقعاً داره شبمون رو میسازه
لطف دارید... خوشحال شدم
مرتیکۀ آماتور
دست بردار. اونقدرام کارش بد نیست
جلوههای لمسیش کلاً کپیـه
از رو کارای من
اصلاً تقصیر خودمه که خواستم استانداردِ کاری رو ببرم بالاتر
بهتره برم یهسری به جان بزنم - آها بله، قهرمانمون -
جان به این مقدار توجه عادت نداره
کی حرفی از جان زد؟
حواستـو جمع کن، برنارد
اگه هِی تو این مهمونیها ،به نمایش بذاریش
بهزودی بقیه هم یکی واسه خودشون میخوان
و زمستون هم میفتادیم دنبالِ غذا
رُبّ حشره میخوردیم و بهش میگفتیم گوشت
خب دیگه چی؟ ...آم
از خشونت وحشیگریتون برامون بگو
آره. یواشیواشم تعریف کن
...آم
بچه که بودم، یه نفرو دیدم که
بهخاطر کُتش، لت و پارش کردن
بعد هم.. با همون خفهش کردن
آره
،اونجایی که من ازش میام :فقط دو قشر داره
زندگان و مُردگان
سلام - برنارد -
میشه یه دقیقه باهات صحبت کنم؟
ببخشید. یک لحظه
کدوم گوری بود تو؟
عه، ناراحتی
من نمیدونم باید به این آدما چی بگم
اونا فقط میخوان باهات بیشتر آشنا شن، جان
نهخیرم
میخوان واسهشون یهجور قاتل باشم
،میخوان اونی باشم که مشت زد
ولی من مشتی نزدم
جدی؟
بله. جنابعالی زدی
هوم. خب، الان که بهنظر خیلیها خاطرۀ دیگهای از اون روز دارن
حالا در هر صورت.. اونا فقط کنجکاون، جان
سگ توش
اونا فقط چیزی رو میدونن که بهشون میگی
،حقیقت، ماجرای زندگیت و سختیهایی که کشیدی
رو اصلاً تصورشم نمیتونن بکنن
کمک کن متوجه شن
تو میتونی هر کی که میخوای باشی
از روز تولدت برامون بگو
،خب، بازم میگم اون روز رو یادم نیست
میخوام با پاهام غذا بذارم دهنت
شاید بد نباشه یهدقیقه جان رو تنها بذاریم
...جان - تو منو یادِ یکی میندازی -
جدی میگی، جان؟ یادِ کی میندازدت؟
،اولین باری که دیدمش
تنها، وسط یه زمینی وایساده بود
...و منم با خودم گفتم
ادامه بده
گفتم: «الان دارم به آخرین
«موجود سالم و زیبای دنیا نگاه میکنم
اون کی بود؟
یه وحشی مثل خودم
و منم عاشقش شده بودم
ولی مامانباباش قولشـو به مرد دیگهای داده بودن
،اون مرد خوبی نبود ولی قدرتمند بود
قسم خورد که اگه یکبار دیگه
،چشمم به عروسش بخوره تیکهپارهم میکنه
،سعیمـو کردم که ازش دور بمونم ولی نتونستم
ترجیح میدادم بمیرم تا اینکه بیاون زندگی کنم
زیر چشمت چی شده؟
فاسترمـو دوست داری؟
چیت؟
هنری فاسترم دیگه مُده الان
خودت میدونی دیگه، برگرفته از همون مشتتـه
میدونی، تو منو یادِ یکی میندازی
بعد دیگه چارهای جز دوئل نمونده بود
یعنی خب، اون بزرگتر و قویتر بود
ولی بهاندازۀ من دوستش نداشت
شما دو تا منو یادِ یکی میندازید
کل شهر اومدن تماشا
من بودم، در مقابل اون
و... برادرهاش، چهار به یک
هفت به یک
بهعلاوۀ سگش
با کل گروه جنگجوهاش اومده بود
جوانمردانه نمیجنگید پس منم همینکارو کردم
چون عشق همچین کاری باهات میکنه
،پخشِ زمین شده بودم
و مزۀ خون هم زیر لبم
بالا رو نگاه کردم
،دختره رو دیدم ،با اون موهای طلایی برّاقش
،که مثل طوفان پریشون بود
،و ناخنهایی به رنگِ سیاهی نیمهشب
و چشمانی مانند لولۀ تفنگ
صداش، لمس دستاش، بوسهش و لبهاش بهم قدرت داد
بعدش برنده شدی؟
اینطوری خیلی خوب میشد، نه؟
هیچوقت درستحسابی خوب نشدم
قلبم هم همینطور
...و حقیقتش
اون دیگه دختره رو ندید
من دیگه... دختره رو ندیدم
من همون شب مُردم
همچنان... منتظرم که دوباره جون بگیرم
هیچوقت درستحسابی خوب نشدم
قلبم هم همینطور
و حقیقتش.. من دیگه دختره رو ندیدم
من همون شب مُردم
از همون شب همچنان منتظرم که دوباره جون بگیرم
...و زمستونها، میرفتیم
میفتادیم دنبالِ غذا
...میگمـا
تو منو یادِ یکی میندازی
کی، جان؟ یادِ کی میندازدت؟
ببخشید
بزن روشن شی
باغ لذت؟
باشه خب، خودت ،هر خواستی بریم بهم بگو
بعدش میریم
بریم خونه - نه، نگو.. بیخیال -
...هنوز که زوده. اتفاقاً من
برنارد، من خستهام
خب حالا یه شب رو دور نبودی
چی؟ - عیبی نداره -
همیشه فردایی هم هست ...اتفاقاً اینو بهت نگفتم چون
...مدیر ثبات و پایداری دعوتمون کرده به
مدیر... همون یارو هنری؟
فکر میکردم ازش متنفری
،هنری فاستر شخص خیلی مهمیـه
مراسم معارفۀ رسمیاش فردا صبح برگذار میشه
چه هیجانانگیز - ...آره، و قراره -
دوباره با طعنه حرف زدی
ببخشید، بیخیالش ببین، خب تو برو
اون رئیستـه. باید بری
خب، اون جفتمون رو دعوت کرده
واسه همینم نمیخوایم که ازمون ناامید بشه
صحیح. یا که میتونیم بگیریم به یهورمون
آغاز ترکِ منطقۀ مرکزی
بسه
میشه دیگه تمومش کنی؟ - ببخشید، آخه جان -
...سطحت، مشخصاً - بسه -
...نمیخوام. دیگه
خسته شدم از بس اون داستان کسشعرو تعریف کردم
عه... ببخش منو
فکر میکردم داری از مهمونیها لذت میبری
از توجهات و عشق و علاقۀ ملت
البته خب، اگر واقعاً ...برات سنگینی میکنه
ببین، من نگفتم حال نمیده
فقط... نمیفهمم واسه چی ...همیشه باید
چرا نمیتونم برم مثل بقیه باشم؟
معلومه که میتونی، جان
...این
اتفاقاً از اونی که انتظار داشتم بیشتر طول کشیده
منظورت چیه؟
خب، همه طوری شرطیسازی شدن ،که چیز جدید رو بخوان
چیز بعدی رو
مثل این مُدها، میدونی؟
خب، میان و بعدش میرن
چیزی که صبح رو مُد محسوب میشه
معمولاً با غروب آفتاب دیگه تموم میشه
این برای اشخاص مشهور هم صدق میکنه
معمولاً کسی بیشتر از یهروز دووم نمیاره
چرت نگو حاجی، من الان چند روزه ..دارم این داستانـو تعریف میکنم
شش روزه
شش؟
آره - ...و این -
خب والا، بیسابقه بوده
نه، ولی هر چیزی ،زمانِ خودشـو داره
و اگه خودت خوشت نمیاد ...جان، برای منم مهم نیست
...حتی اگه خود هنری فاسترم بیاد
صبر کن - نه جان، گوش بده -
اینجا همه خوشحالـن. جدی میگم
و تو هم از این قاعده مستثنی نیستی - ...شاید -
شاید بتونم بهش رنگ و لعاب بدم
هوم.. جالبـه
لنینا هم امشب اومده بود اونجا؟
لنینا کراون؟
نه
عه. فکر کردم دیدمش حالا هر چی. بیخیال
خب، رسیدیم
ایستگاه منطقۀ قشر والا
ببین من یهکم دیگه میشینم
میشینی؟ که کجا بری دقیقاً؟
نمیدونم. همینطوری هر جا منو برد
نمیدونم. تا ایستگاه آخر
باشه خب... هر جور راحتی، جان
فردا صبح میبینمت دیگه، آره؟
دلم واسهت تنگ شده بود
زمان زیادی گذشته؟
آره
No comments yet. Be the first to leave one.