The first 200 lines.
ترجمه عادل مومن نژاد
معلم ويجوانو
در فاصلهاي کوتاه از ساحل راست رود تيچينو
در ارتفاع ??? متري از سطح دريا
شهر ويجوانو قرار دارد،
شهري در استان پاويا در منطقه لومباردي.
مهمترين مرکز منطقه لوملينا است.
حدود ?? هزار نفر جمعيت دارد
و صنعت اصلي آن توليد کفش است.
در حومه شهر کارخانههايي قرار دارند که در شمار مهمترين کارخانههاي دنيا هستند.
از کارخانههاي بزرگ و کوچک، حدود هزار تا وجود دارد،
بدون اينکه کارخانههاي خانوادگي را حساب کنيم.
در هر کدام از اين خانههاي قديمي ممکن است يک کارگاه کوچک مخفي شده باشد.
در حالي که در همه جاي دنيا، طبق يک رسم قديمي،
آدمها را کموبيش با يک نگاه از سر تا پا ارزيابي ميکنند،
اينجا در ويجوانو... نگاه روي پاها متوقف ميشود،
چون هر کس در ويجوانو هر کفشي را که ميتواند...
که بايد و لياقتش را دارد، ميپوشد.
مثلاً اينها کفشهاي من هستند.
همانهايي هستند که لياقتش را دارم.
اسمم آنتونيو مومبلي است.
معلم ابتدايي، گروه ب هستم.
پايه چهارم. ضريب ???.
نوزده سال سابقه خدمت.
پنجم اکتبر بود، اولين روز مدرسه در نوزدهمين سال تدريسم.
سال مهمي براي من بود.
شش ماه و يک روز ديگر حداقل مستمري بازنشستگي شامل حالم ميشد.
بالاخره معلمها هم مثل بچهها هستند.
با يک چيز کوچک ميشود خوشحالشان کرد.
نانيني؟ سلام، چه کار ميکني؟
گفته بودند زرزالي مريض شده
ولي...
همان شوخي هميشگيشان؟
متأسفم.
بيخيال! خوش به حالشان که دلشان ميخواهد بخندند.
معلم نانيني دوست من بود، تنها دوستي که بين همکارها داشتم.
با اينکه سالها گذشته بود، هنوز رسمي نشده بود.
مجبور بود با جايگزيني معلمهاي غايب سر کند، يعني نانش وابسته به مريض شدن بقيه بود.
همه مشکلات ايتالياييها را ميشود با حذف قهوه سياه حل کرد!
اوه، سلام مومبلي. - سلام. خوشحالم ميبينمت. - سلام. - دوست عزيز، پيسکواني.
در عوض، ميگفتم قهوه با کاسني تازهات ميکند. واقعاً معجزه ميکند.
مثلاً همسر من زمان جنگ خيلي قهوه ميخورد
ولي هيچوقت، هيچوقت کبدش درد نگرفت!
هي، آميکوني! - هيس... اخبار راديو!
زرزالي، حالت چطوره؟
احتمالاً داره ميگه کميسيون دهم وزارتخانه تشکيل جلسه داده
تا افزايش حقوق معلمهاي گروه الف در درجه هفتم را تصويب کند.
همکاران عزيز...
چوبدستي کار ميکند؟ خب، وقتي کار ميکند...
مدير!
زرزالي، ببخشيد... نانيني آمده بود چون گفته بودند حالت خوب نيست.
بفرما!
تو و نانيني!
من با پنجاه حضور ديگر با حداکثر مستمري بازنشسته ميشوم!
خداحافظ. صبح بخير.
خداحافظ. موفق باشيد!
صبح بخير. موفق باشيد!
گرازياني! چيپولونه! - صبح بخير چيپولونه.
صبح بخير! - اينجام!
فيليپي! فاکِتي!
آميکوني!
زرزالي! - ممنون.
موتزي! - ممنون.
و مومبلي! - حاضر!
- موفق باشيد آقايان! - با من خوب تا کرديد؟
ممنون. - مومبلي... تو يک پسرِ کارخانهدار داري. حاضري با دو تا بچه کارگر ماهر عوضش کني؟
- مگه ديوونه شدي؟ - همه آشغالها مال من!
منصفانه نيست که شما همه بچههاي پولدار را داشته باشيد.
چرا بدون اينکه چيزي بدانيد حرف ميزنيد؟
من دو تا بچه بيکارها را دارم. يکي هم بچه رفتگر دارم.
يکي هم دارم که خلوضعه... نميدونم!
من نوزده تا خلوضع دارم. - بهبه! - هيچکس منو درک نميکنه.
ميدونيد؟ دوشيزه کوئوره، دختر مدير،
يک کلاس پر از بچههاي پزشکان و وکلا و تجار ثروتمند دارد.
خب، اين که چيز تازهاي نيست.
ببين، دو تا بچه صنعتگر به من ميدي؟ - نه!
چطور؟ تو دو تا قصاب داري، دو تا بقال... پس يکي از بقالها را بده به من!
وگرنه هر کس مال خودش را نگه ميدارد!
زرزالي؟ يک بقال براي من داري؟
اگه داشته باشم، خودم نگهش ميدارم، مگه نه؟
بد کردي! به چه دردت ميخوره؟ ميخواي تو اين سن و سال سالامي بخوري؟
بچههاي منو پس بده، من هم پسر کارخانهدارت رو بهت ميگم.
- چرا؟ - چون پدرش ورشکست شده و تو هم اينو ميدونستي!
معامله انجام شد، رئيس! - آدم بيشرفي هستي!
آرام باشيد و چيزي را به هم نزنيد!
- صبح بخير. - صبح بخير.
ميآيم به کلاس خوشامد بگويم.
کوئوره... تو هم ميتوني بري!
موفق باشيد!
زود! زود!
دستها روي سينه!
بوگاتي! - حاضر!
کاسکاپرا! - حاضر!
کياپلا! - حاضر!
دورانته! - حاضر!
بايستيد!
بنشينيد!
شاگردان عزيز...
امروز قلبمان با ديدن دوبارهتان در مدرسه عزيزمان، تندتر ميتپد...
مدرسهاي قديمي، اما همچنان نو مثل همان بلوط کهنسالي که هر سال روي تنهاش جوانههاي تازه ميزند...
و درست در چنين فضايي از نوسازي مداوم،
امروز ايدهاي را با شما در ميان ميگذاريم
که فکر ميکنيم همه از آن خوششان خواهد آمد،
چون مزاياي مدرسه فعال را با مزاياي با...
با مزاياي با... - بازي! - بازي!
آفرين!
هر کلاس مثل يک ميني...
مثل يک ميني...
مينيگلف! - وزارتخانه!
مثل يک وزار...
مثل يک وزارتخانه! عاليه!
هر کلاس وزيرهاي خودش را انتخاب ميکند.
وزير امور خارجه بخشنامهها را بين کلاسها ميبرد.
وزير کشور مسئول نظم و نظافت خواهد بود.
و وزير حملونقل هم تکاليف را جمع ميکند
و بين کلاسهاي مختلف پخش ميکند.
به نظرتان ايده خوبي نيست؟
چرا!
پس موفق باشيد!
اميدوارم مدرسه ما
براي همه مثل يک خانواده بزرگ باشد.
بايستيد!
زنده باد، زنده باد مدير...
مربي بزرگ ما...
زنده باد، زنده باد مدير...
مربي بزرگ ما... - سکوت!
دستها روي سينه!
بله، آقاي مدير درست ميگفت.
مدرسه يک خانواده بزرگ است.
اما من علاوه بر اين خانواده، يک خانواده ديگر هم داشتم...
خانوادهاي شخصي، خيلي کوچکتر اما اداره کردنش سختتر.
به نظرت خوبه؟
خوشگله؟
نميدونم، من سر درنميارم، آدا.
- بد نيست؟ - آره.
شورت خودته.
اميدوارم وسط خيابون حالم بد بشه،
تا توي بيمارستان ببينن زير اون چيزي که تو اسمش رو گذاشتي آبرو چي پوشيدي!
- حالا اين چه ربطي داشت؟ - آبروي آقاي معلم مومبلي.
ببين، اگه قرار بود به زن ديگهاي فکر کني، دوست داشتي زير لباسش چه شکلي باشه؟
اينطوري يا شيکتر؟
جواب بده ديگه!
آدا جان، من زن شيکتر نميخوام، زن کمحرفتر و بيحاشيهتر ميخوام، همين!
- کي منو اينطوري بار آورده؟ - رينو؟
کي باعث شده اين زندگي تحقيرآميز رو داشته باشم؟
هيس! بهجاش عجله کن که مثل هميشه دير نرسيم!
پسرم، رينو.
تمام اميدم به اوست.
با اينکه علاقهاي به درس ندارد و در سيزدهسالگي هنوز کلاس اول راهنمايي است.
بريم، آدا!
زود باش!
ديگه جا گيرمون نمياد. اونا منتظر ما نميمونن.
شبهاي تعطيل فقط رينو به سينما ميرفت.
آدا و من، براي صرفهجويي،
در کافه تلويزيون تماشا ميکرديم.
«تشک ما بهترين آرزو براي شماست.
حالا روياهايشان بهزودي به واقعيت تبديل ميشود.
انتظار، با آن اضطرابهاي ظريفش،
با اختراعهاي کوچک و شيرين قابل تحمل ميشود،
الهامهايي خارقالعاده و رؤيايي.
بعد با ديدن تصويري دوستداشتني و غيرمنتظره،
احساسي تازه متولد ميشود.
ببينيد، انگار يک بسته رؤيا ميخريد
تا در دنيايي خيالي، دونفري زندگيشان کنيد.»
هي، کارلو؟
سلام آدا، چطوري؟
- سلام آنتونيو، حالت چطوره؟ - من خوبم، چطور؟ بيا آدا.
- اون چي شده؟ - هيچي!
- خداحافظ کارلو. - خداحافظ آدا.
چرا با برادرم اينقدر بد رفتار ميکني؟
خجالت ميکشي چون کارگره؟ با اين حال بيشتر از تو درآمد داره.
مثل همه.
اينقدر نگران حرف مردم هستي، آفرين به تو!
ولي به اونها نگاه کن! - دارم نگاه ميکنم!
حداقل مثل اونها رفتار کن، بهجاي اين همه حرف از آبرو و عزت!
بايد دنبال پول بود، مرد حسابي!
موري رو ببين.
اون هم مثل کارلو کارگر بود... حالا زنشم ببين!
حداقل بيست کيلو طلا به خودش آويزون کرده!
همهشان از صفر شروع کردند، فقير و بيچيز.
ولي ستون فقرات داشتند، نه مثل تو که از پنير ريکوتايي!
اون رو ميبيني؟ بوگاتي همسنوسال تو بود. يادت مياد؟
حالا کفشهاش نصف دنيا رو ميگردن. نگاهش کن!
و با انگشت اشاره نکن!
آره، يادمه و هميشه ازش بدم مياومد!
آره، آره... چه خوشت بياد چه نه، روزانه ??? جفت کفش توليد ميکنه،
با سودي، فکر کنم...
هزار ليره براي هر جفت.
حالا ببينيم ميشه چقدر...
آقاي معلم؟
چقدر ميشه؟
? ضربدر ? ميشه ?...
دو، سه، پنج تا صفر... ??? هزار!
کمه، نه؟
نه.
براي يک بيسواد زياديه.
بيسواد!
ما که مدرک داريم... خب!
حالا ببينيم مدرک به چه دردمون خورده؟
آدم بهتره توي خيابون دستفروشي کنه تا اين زندگي رو داشته باشه... خودم ميگم!
No comments yet. Be the first to leave one.