The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
دوچندان باد رنج و بلا
آتش بسوز، دیگ بجوش
خون خوکی را بریزید که نُه تولهاش را خورده
و چربیای…
که از چوبهٔ دارِ قاتل
چکیده، در آتش بیندازید
و انگشتِ…
نوزادی که هنگام زادن خفه شد
و روسپیای در گودال زاییدش
- آش را… - سفت و غلیظ کنید
مثل آشی جهنمی…
بجوشد و قل بزند
تا افسونی بس سهمگین شود
دوباره کِی هر سهمان به هم میرسیم؟
میان رعد و برق، یا زیر باران؟
وقتی این غوغا تمام شود
وقتی جنگ، هم باخته باشد و هم برده
پیش از غروب آفتاب
کجا دیدار کنیم؟
نزد مکبث؟
از گزگز شستهایم میفهمم
که پلیدی از این سو میآید
هرگز روزی چنین زشت و زیبا ندیده بودم
طبل، طبل! مکبث میآید
درود بر مکبث!
درود بر تو، سالار گلامیس!
اینها کیستند که به ساکنان
زمین نمیمانند، اما بر زمیناند؟
اگر میتوانید، بگویید کیستید
- درود! - چه میکنید؟
درود!
درود!
درود بر تو، سالار کاودور
درود بر مکبث؛ تو روزی پادشاه میشوی!
اگر میتوانید در بذرهای زمان بنگرید
و بگویید کدام دانه میروید و کدام نه
با من سخن بگویید
که نه لطفتان را میطلبم، نه از نفرتتان میترسم
- درود! - درود!
درود!
- از مکبث کوچکتر - و بزرگتر
- نه به خوشبختی او - اما بسی خوشبختتر
- پدرِ شاهان میشوی - گرچه خود شاه نیستی
پس درود بر مکبث و بنکو!
از اینجا بروید! دور شوید!
بمانید، ای سخنگویان ناقص؛ بیشتر بگویید
من سالار گلامیسم؛ اما کاودور شدنم از کجاست؟
سالار کاودور زنده است، مردی توانگر و کامیاب
و پادشاه شدنم هم باورکردنیتر از آن نیست
که سالار کاودور شوم
سرورم، مکبث!
بزرگواران
پادشاه با شادمانی، مکبث،
خبر پیروزیات را شنیده
پیک پشت پیک، چون تگرگ، از راه رسید
و هر یک
از دلاوریات در دفاع از پادشاهی گفت
از سوی پادشاه، سپاسگزار توییم
فرمود تو را سالار کاودور بنامیم
پس شیطان هم راست میگوید؟
با این لقب، درود بر تو، ای شایستهترین سالار
که از آنِ توست
سالار کاودور زنده است
چرا جامهای عاریتی بر تنم میکنید؟
آنکه سالار بود هنوز زنده است
اما زیر حکم سنگینی، جانی را بر دوش میکشد
که سزاوار از دست دادنش است
خیانتهای مرگبارش اعتراف و ثابت شده
و او را به خاک انداخته
گلامیس و سالار کاودور!
بزرگترین هنوز مانده
این وسوسهٔ فراطبیعی نه بد است، نه خوب
اگر بد است، چرا نوید کامیابیام داد
و کارش را با حقیقت آغاز کرد؟
من سالار کاودورم
اگر خوب است، چرا تسلیم این وسوسه میشوم
که تصویر هولناکش موی بر تنم راست میکند
و قلب آرامم را چنان به دندههایم میکوبد
که خلاف طبیعت است؟
مکبثِ شایسته، منتظر شما هستیم
عذر مرا بپذیرید
ذهن کُندم درگیر چیزهایی بود…
که از یاد رفته بود
- بر سرنوشت میشورد - مرگ را خوار میشمارد
و امیدش را بالاتر از خرد مینشاند
- رحمت - و ترس
به سوی پادشاه برویم
درود!
هنوز در شگفتی آن غرق بودم
که پیکهایی از سوی شاه آمدند
و مرا «سالار کاودور» خواندند
همان لقبی که پیشتر آن خواهران اسرارآمیز به من دادند
و مرا به آینده حواله کردند
با این سخن: «درود بر شاه آینده!»
ای ستارگان، آتشتان را پنهان کنید
مگذارید نور، آرزوهای سیاه و ژرف مرا ببیند
لرد بنکو!
امید نداری فرزندانت پادشاه شوند؟
وقتی همانها که…
عنوان سالار کاودور را به من دادند
برای آنان هم همین را وعده ندادند؟
باور کامل به این سخن، میتواند تو را
افزون بر کاودور، به سوی تاج برانگیزد
اما عجیب است؛ و چه بسیار
که برای کشاندن ما به تباهی
ابزارهای تاریکی حقیقت را میگویند
با راستیهای کوچک دلمان را میبرند
تا در بزرگترین پیامدها به ما خیانت کنند
فرزندانت پادشاه میشوند
تو پادشاه میشوی
اگر بخت بخواهد شاهم کند
شاید بیآنکه دست بجنبانم، تاج بر سرم بگذارد
ببین همراهمان چگونه مبهوت مانده
درود بر شاه آینده!
صلاح دیدم این را به تو بگویم
ای عزیزترین شریک شکوه من
تا بهسبب بیخبری، از شادیای که حق توست
از عظمت وعدهدادهشده، بینصیب نمانی
آن را به دل بسپار؛ بدرود
اکنون گلامیس و کاودوری
و همان میشوی که وعدهاش را دادهاند
بیایید، ای ارواحی که بر اندیشههای مرگبار فرمان میرانید
زنانگیام را از من بگیرید
و از فرق سر تا نوک پا
از سنگدلانهترین بیرحمی پُرم کنید
خونم را غلیظ کنید
راه و گذرگاه پشیمانی را ببندید
تا هیچ عذاب وجدانی از سرشت آدمی
عزم هولناکم را نلرزاند
و میان قصد و عملم فاصله نیندازد
به سینهٔ زنانهام بیایید و شیرم را زهر کنید
ای خدمتگزاران کشتار
هر کجا که در ذات ناپیدایتان
چشمبهراه شرارت طبیعتید
بیا، ای شبِ غلیظ
و خود را در تیرهترین دود دوزخ بپوشان
تا کارد تیزم زخمی را که میزند نبیند
و آسمان از لای پردهٔ تاریکی سرک نکشد
و فریاد نزند: «بس کن، بس کن!»
ای گلامیس بزرگ، کاودور شایسته!
و از هر دو بزرگتر، با درودِ آینده!
نامههایت مرا از این اکنونِ بیخبر فراتر برده
و اکنون آینده را
در همین لحظه حس میکنم
عزیزترینم
دانکن امشب به اینجا میآید
و… کِی از اینجا میرود؟
فردا، چنانکه قصد دارد
باید از آنکه میآید، بهدرستی پذیرایی شود
بعد بیشتر حرف میزنیم
کار امشب را به من بسپار
چهرهات، ای سالار من، چون کتابی است
که مردم رازهای پنهان را در آن میخوانند
برای فریب زمانه، همرنگ زمانه باش
با چشم و دست و زبانت خوشامد بگو
چون گلی بیگناه به نظر بیا
اما ماری باش که زیر آن خفته
شاه دانکن
وقتی دانکن بخوابد، که سفر سخت امروز
او را به خوابی عمیق فرو خواهد برد
شراب خادمانش را دارو میزنم
شاه دانکن خویشاوند من است
قدرتش را با فروتنی به کار برده
و در مقام بزرگش چنان پاک بوده
که فضیلتهایش چون فرشتگانی شیپوربهدست فریاد میزنند
علیه لعنت ژرفِ کشتنش
و ترحم، چون نوزادی برهنه
سوار بر تندباد، یا کروبیان آسمان
بر پیکهای ناپیدای هوا
این جنایت هولناک را
پیش چشم همه میپراکند، تا اشکها باد را غرق کنند
ای میکائیلِ مقرب، ما را نگاه دار
از نیرنگها و پلیدی شیطان
ای سردار سپاه آسمانی
به قدرت الهی
شیطان و دیگر ارواح پلید را به دوزخ فرو افکن
آنان که در جهان میگردند و نابودی جانها را میجویند
آمین
پس از شیطان روی میگردانید؟
از او روی میگردانیم
و از همهٔ کارهایش؟
از همهٔ آنها روی میگردانیم
و از همهٔ شکوه فریبندهاش؟
از همه روی میگردانیم
- آمین - آمین
پسرم، حکم کاودور اجرا شد؟
بله، اعلیحضرت
با صراحت تمام به خیانتهایش اعتراف کرد
از اعلیحضرت بخشش خواست و سخت ابراز پشیمانی کرد
هیچچیز در زندگیاش بهاندازهٔ ترک آن برازندهاش نبود
چنان مرد که گویی مرگ را بهخوبی آموخته بود
و عزیزترین داراییاش را
چون چیز بیارزشی دور انداخت
هیچ هنری نمیتواند
ساختار ذهن را از چهره بخواند
مردی بود که اعتماد مطلقم را بر او بنا کردم
اما مکبث، سالار کاودور، کجاست؟
ای کاودور شایسته!
کاش کمتر سزاوار بودی
No comments yet. Be the first to leave one.