Frankenstein Must Be Destroyed

Frankenstein Must Be Destroyed

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

Frankenstein Must Be Destroyed 1969 720p BluRay x264 YTS AG translated
A Commentary by Don Milo

Tags

bluray
Published on: 2025-11-30
Downloads: 25
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

‏‫حالت خیلی بده، نه؟‬ ‏‫دنبال چی می‌دوی؟‬

‏‫کاملاً خونی شدی.‬

‏‫چطور انقدر خونی شدی؟‬

‏‫حالا، خون. حالا این مال کیه‬ ‏‫و از کجا اومده؟‬

‏‫بیا، زود باش، زود باش.‬

‏‫خونه قدیمی هرزگ.‬ ‏‫بیرون شهر.‬

‏‫آره، آره، خونه هرزگ.‬ ‏‫آره، آره.‬

‏‫زیرزمین.‬

‏‫یه مرد توی یه محفظه شیشه‌ای...‬

‏‫سر...‬

‏‫سر.‬

‏‫فکر می‌کنی داری چیکار می‌کنی؟‬

‏‫متاسفم قربان. یکی از افراد ما‬ ‏‫دکتر هایدکه رو جلوی درش پیدا کرد.‬

‏‫سرش رو از تنش جدا کردن.‬

‏‫- چیزی می‌بینی؟‬ ‏‫- نه قربان. ولی صدای آب میاد.‬

‏‫خب بازرس، باید بگم‬ ‏‫با جنایت قرن طرفی.‬

‏‫اگه این چیزیه که شما می‌خواید.‬

‏‫دوست ندارم مجبور باشم دنبال دلایلش بگردم.‬

‏‫خب، هر کی این حجم از مدرک‬ ‏‫جا گذاشته، احمقه.‬

‏‫به زودی پیداش می‌کنم.‬

‏‫بازرس، من دکترها رو می‌شناسم.‬ ‏‫تعداد کمی از اونا احمقن.‬

‏‫اوه، پس یه دکتر بوده؟‬ ‏‫ممنونم.‬

‏‫اینطور به نظر نمی‌رسه؟‬

‏‫این جور تجهیزات رو‬ ‏‫نمیشه از دکون خرید.‬

‏‫وقتی نظرت رو بخوام،‬ ‏‫ازت می‌پرسم.‬

‏‫دکتر.‬

‏‫هیچ کس اینجا زندگی نکرده.‬

‏‫یه کم وسایل پوسیده هست،‬ ‏‫ولی همه‌ش همینه.‬

‏‫ممنونم گروهبان.‬

‏‫فردا می‌خوام افرادت تمام فروشندگان‬ ‏‫لوازم جراحی رو چک کنن...‬

‏‫...تجهیزات آزمایشگاهی و داروها رو.‬ ‏‫- بله قربان.‬

‏‫اسم تمام خریدارانشون‬ ‏‫در طول سال گذشته رو می‌خوام.‬

‏‫- بله قربان.‬ ‏‫- و گروهبان.‬

‏‫بله قربان؟‬

‏‫اسم تمام... تمام افرادی رو‬ ‏‫که مفقود شده رو می‌خوام.‬

‏‫بله قربان.‬

‏‫مسئول سردخانه، قربان.‬

‏‫خیلی خوب.‬

‏‫حالا، من متوجه شدم که یک جسد رو گم کردید.‬

‏‫دکتر هرمان اشتریش، فکر کنم.‬

‏‫می‌تونید مطمئن بگید‬ ‏‫آخرین باری که اونجا بود کی بود؟‬

‏‫همون روزی که بردنش اونجا.‬

‏‫ما برنمی‌گردیم هی چک کنیم.‬ ‏‫انتظار ندارن راه بیفتن و برن، مگه نه؟‬

‏‫توصیه می‌کنم مراقب باشید.‬ ‏‫شما تازه یک جسد رو گم کردید.‬

‏‫و این دلیلی برای‬ ‏‫شوخی‌های مسخره نیست.‬

‏‫آخرین بار دیدمش‬ ‏‫وقتی هلش دادم توی کشو.‬

‏‫اخیراً کسی در مورد اینکه کی‬ ‏‫اونجا گذاشتید، تحقیق کرده؟‬

‏‫- نه.‬ ‏‫- مطمئنی؟‬

‏‫هیچ کس با صورت آبله‌رو، مثلاً.‬ ‏‫خوب فکر کن.‬

‏‫هیچ کس. نه با آبله، زگیل،‬ ‏‫جوش یا مویی که از دماغش دراومده باشه.‬

‏‫ما مهمون نداریم.‬ ‏‫هی، گمشو برو!‬

‏‫تو راه به افسر نگهبان‬ ‏‫یه اظهارنامه بده.‬

‏‫احمق نفهم.‬

‏‫فکر کنم دکتر اشترايخ همون‬ ‏‫جسد توی سردابه.‬

‏‫آره.‬

‏‫آره، ربط داره، نه؟‬

‏‫آره، ولی چرا؟‬ ‏‫برای چه منظوری، هان؟‬

‏‫یه حقیقت قطعی وجود داره.‬

‏‫ما دنبال یه دکتر می‌گردیم.‬

‏‫هیچ چیز مطلقاً قطعی نیست‬ ‏‫تا وقتی که ثابت بشه.‬

‏‫در حال حاضر، من معتقدم...‬

‏‫...که دنبال یه ماجراجوی‬ ‏‫پزشکی دیوانه و خطرناکیم.‬

‏‫اینکه دکتر هست یا نه،‬ ‏‫باید دید.‬

‏‫شب بخیر.‬ ‏‫شب شما هم بخیر.‬

‏‫شما برای جا خالی آگهی دادین؟‬

‏‫بله، درسته. لطفاً بیاین تو.‬

‏‫ممنونم.‬

‏‫امشب هوا سرده، نه؟‬ ‏‫بله، واقعاً سرده.‬

‏‫اتاق‌های خالی رو بهتون نشون می‌دم.‬

‏‫نیازی نیست.‬

‏‫مطمئنم هر کدومشون‬ ‏‫کاملاً برام مناسبه.‬

‏‫خب، اگه لطف کنین تو دفتر ثبت امضا کنین.‬ ‏‫حتماً.‬

‏‫ممنونم.‬

‏‫مدت زیادی می‌مونین؟‬

‏‫نامعلوم.‬

‏‫ممنونم، آقای فنر.‬

‏‫اسم من آنا شپنلره.‬

‏‫خوشبختم، خانم شپنلر؟‬ ‏‫مجردم.‬

‏‫ببخشید. حالا، اجازه دارم شما رو به اتاقتون ببرم؟‬

‏‫حتماً. ممنونم.‬

‏‫این خونه رو تنهایی اداره می‌کنین؟‬ ‏‫بله، متأسفانه.‬

‏‫اگه اجازه بدین بگم، این کار بزرگیه‬ ‏‫برای کسی که اینقدر جوونه.‬

‏‫در واقع مال مادرمه.‬

‏‫اون الان خیلی پیر شده و بازنشسته.‬ ‏‫می‌فهمم.‬

‏‫من فقط چهار مهمون دیگه دارم، پس...‬

‏‫...اینجا خیلی آروم پیدا می‌کنین.‬

‏‫اون واقعاً اون دفعه جیغ زد، دکتر هولست.‬ ‏‫بدترین وضعیته که تا حالا داشته.‬

‏‫بازم عنکبوت؟‬ ‏‫آره.‬

‏‫بیا. زود باش.‬

‏‫سریع باش.‬

‏‫پاشو محکم نگه دار.‬

‏‫وقتی خوابید، می‌تونین ژاکت رو در بیارین.‬

‏‫شب بخیر، پروفسور ریشتر.‬

‏‫شب بخیر، دکتر.‬

‏‫حالش چطوره؟‬ ‏‫اصلاً خوب نیست، قربان.‬

‏‫بهش چند ساعت خواب دادم.‬

‏‫و نظر شما در مورد دکتر برانت چیه، قربان؟‬

‏‫گاهی فکر می‌کنم نکنه همه‌مون وقتمون رو تلف کنیم.‬

‏‫یه نفر آبسه داره،‬ ‏‫شکمش رو باز می‌کنیم، آبسه رو می‌بینیم.‬

‏‫اما یه مغز بیمار...‬

‏‫جمجمه رو باز می‌کنیم،‬ ‏‫فقط مغز رو می‌بینیم.‬

‏‫هیچ اثری از بیماری نیست.‬

‏‫پیشنهاد می‌کنم به خانم برندت بگید‬ ‏‫دیگه لازم نیست به ملاقات شوهرش بیاد.‬

‏‫به نظر من‬ ‏‫دیگه هرگز خوب نمیشه.‬

‏‫چه حیف بزرگی.‬

‏‫جنون همیشه غم‌انگیزه.‬

‏‫اما اینکه یه مرد با این نبوغ‬ ‏‫خودش رو دیوانه کنه...‬

‏‫...چه حیف بزرگی.‬

‏‫حیف بزرگی، چه حیف بزرگی.‬

‏‫مقیم جدید ما خیلی اهل حرف زدن نیست.‬

‏‫به نظرم خیلی بدخلقه.‬

‏‫به زور تونست بگه شب بخیر.‬

‏‫فکر کنم نوبت منه.‬

‏‫آه، بله.‬

‏‫ماجرای وحشتناکی بود، اینکه دکتر هایدکه‬ ‏‫سرش رو از دست داد.‬

‏‫دنیا پر از آدمای دیوانه‌ست.‬

‏‫فکر کردی که هیچ‌وقت نمی‌دونی‬ ‏‫تو خیابون کنارت کی ایستاده؟‬

‏‫عجیبه که اینو گفتی.‬

‏‫امروز کنار بدترین دیوانه دهه‌ ایستاده بودم.‬

‏‫- کی؟‬ ‏‫- دکتر فردریک برندت.‬

‏‫یادته؟‬

‏‫آره، یادمه.‬

‏‫ولی کجا دیدیش؟‬ ‏‫حتماً تو خیابون نبوده؟‬

‏‫البته که نه. باید به آسایشگاه‬ ‏‫برای نصب لوله‌کشی جدید سر می‌زدم.‬

‏‫از کنارش تو محوطه راه رفتن رد شدم.‬

‏‫اسمش آشناست،‬ ‏‫ولی یادم نمیاد کجا دیدمش.‬

‏‫اون همون دکتریه که حدوداً‬ ‏‫پنج سال پیش یه جنجال بزرگی تو دنیای پزشکی...‬

‏‫...با یه ایدهٔ شیطانی و فوق‌العاده راه انداخت...‬

‏‫...دربارهٔ پیوند زدن مغز آدم‌ها.‬

‏‫می‌دونی، یکی رو به یکی دیگه وصل کردن.‬

‏‫و ادعا می‌کرد هر کسی که همچین جراحی‌ای بکنه، زنده می‌مونه.‬

‏‫کاملاً یاوه‌گویی بود.‬

‏‫فکر کنم یادم میاد یه نفر دیگه هم‬ ‏‫همزمان همین ایده رو داشت.‬

‏‫یه خارجی.‬

‏‫- اوه، خدای من. اسمش چی بود؟‬ ‏‫- فرانکنشتاین.‬

‏‫بارون فرانکنشتاین. توی بوهم زندگی می‌کرد.‬

‏‫همونه.‬

‏‫هر دوشون از جامعه پزشکی بیرون رانده شدن، درسته؟‬

‏‫درسته.‬

‏‫و فرانکنشتاین رو از کشورش هم بیرون کردن.‬

‏‫کلیسیا به خصوص، حسابی ازش بدگویی کرد.‬

‏‫مثل پیروان شیطان بودن، هردوشون.‬

‏‫البته، کاری که برندت...‬

‏‫...روش کار می‌کرد باعث شد دیوونه بشه، می‌دونی.‬

‏‫- خب، حتماً همینه.‬ ‏‫- ببخشید.‬

‏‫نمی‌دونستم شما دکتر هستید.‬

‏‫دکتر؟ ما دکتر نیستیم.‬

‏‫معذرت می‌خوام. فکر کردم می‌دونید‬ ‏‫دربارهٔ چی حرف می‌زنید.‬

‏‫خیلی بی‌ادبی آقا.‬

‏‫نادانی همیشه بدترین چیز رو‬ ‏‫در من بیرون می‌کشه.‬

‏‫- حماقت؟‬ ‏‫- بله، حماقت.‬

‏‫این افراد احمقی مثل شما هستند که‬ ‏‫در طول تاریخ جلوی پیشرفت را گرفته‌اند.‬

‏‫شما در مورد نیمه‌حقایقی‬ ‏‫که درک نمی‌کنید، اظهار نظر می‌کنید.‬

‏‫لحن و رفتار شما برای من‬ ‏‫بسیار ناخوشایند است، قربان.‬

‏‫اما اگر مایلید وارد یک بحث‬ ‏‫در این باره شوید، بفرمایید...‬

‏‫...کلمه «پیشرفت» را در این‬ ‏‫بافت برایم توضیح دهید.‬

‏‫شما متوجه نخواهید شد.‬

‏‫یک مثال مشابه می‌زنم‬ ‏‫که شاید درکش کنید.‬

‏‫اگر انسان به اختراع و‬ ‏‫آزمایش روی نمی‌آورد...‬

‏‫...امشب شام را در یک غار‬ ‏‫خورده بودید.‬

‏‫استخوان‌ها را کف زمین‬ ‏‫پخش می‌کردید...‬

‏‫...بعد هم انگشتانتان را‬ ‏‫به پوست حیوان پاک می‌کردید.‬

‏‫در واقع، یقه‌تان کمی چرب به نظر می‌رسد.‬ ‏‫شب بخیر.‬

‏‫- روزت چطور بود؟‬ ‏‫- افتضاح بود.‬

‏‫اما یک بوسه و یک نوشیدنی‬ ‏‫باعث می‌شود همه‌اش را فراموش کنم.‬

‏‫- فکر کنم نوشیدنی می‌تواند صبر کند.‬ ‏‫- اگر می‌خواهی امشب به تئاتر بروی...‬

‏‫...بهتر است آن نوشیدنی را بخوری.‬ ‏‫- بیا اینجا.‬

‏‫آنا، امشب خیلی زیبا به نظر می‌رسی.‬

‏‫- ممنونم، دکتر هولست.‬ ‏‫- پس بیایید بلیط‌ها را آتش بزنیم.‬

‏‫کارل، من دو ساعت طول کشید‬ ‏‫تا امشب آماده شوم.‬

‏‫و من دلم می‌خواهد به تئاتر بروم.‬

‏‫- آن نوشیدنی را برایت می‌آورم.‬ ‏‫- درست است.‬

‏‫عزیزم، صبح امروز از مادرم‬ ‏‫نامه‌ای داشتم.‬

‏‫حالش خیلی بهتر شده،‬ ‏‫باورم نمی‌شود.‬

‏‫عزیزم، قبلاً هم گفته‌ام‬ ‏‫که امیدت را زیاد نکنی.‬

‏‫هنوز درمانی برایش نیست،‬ ‏‫فقط تسکین موقت است.‬

‏‫می‌دانم.‬

‏‫من هم از خزانه‌دار بیمارستان‬ ‏‫خبری دریافت کردم.‬

‏‫هزینه‌ها دوباره دارند بالا می‌روند.‬

‏‫این... وحشتناک است که شما مجبورید‬ ‏‫یک زندگی را بخرید.‬

‏‫بله.‬

‏‫تا زمانی که متخصصان اعصاب کمیاب باشند،‬ ‏‫باید بهای سنگینی بپردازیم.‬

‏‫- خوشبختانه برای ما مشکلی نیست.‬ ‏‫- اما نگرانم که لو بروی.‬

‏‫- خطرناک است، اینطور نیست؟‬ ‏‫- خطرناک نیست، عزیزم. بهت قول می‌دهم.‬

‏‫یک سال است که دارم از زیرش در می‌روم،‬ ‏‫پس دیگر نگرانش نباش.‬

‏‫- اما اگر گیر بیفتی...‬ ‏‫- گیر نمی‌افتم.‬

‏‫من مسئول بخش داروها هستم،‬ ‏‫اینجا یک عدد اضافه می‌کنم، آنجا یکی کم می‌کنم.‬

‏‫اشکالی ندارد، آنا. واقعاً.‬

‏‫تنها راه برای تأمین پولی است‬ ‏‫که مادرت را آنجا نگه دارد.‬

‏‫بازار مواد مخدر غیرقانونی تنها‬ ‏‫منبعی است که پولش خشک نمی‌شود.‬

‏‫این بسته را در کشو بگذار،‬ ‏‫آنا، باشه؟‬

‏‫فایده‌ای ندارد آن را به تئاتر ببری.‬

‏‫این بسته لعنتی کجاست؟‬

‏‫- کتم را کجا درآوردم؟‬ ‏‫- روی پله‌ی ورودی.‬

‏‫حتماً آنجا افتاده،‬ ‏‫یا در راهرو.‬

‏‫عصر بخیر. این را روی پله ورودی‬ ‏‫پیدا کردم.‬

‏‫به نظر می‌رسد متعلق به‬ ‏‫بیمارستان روانی هولبورگ باشد.‬

‏‫- متعلق به کسی در این خانه است؟‬ ‏‫- بله، ممنونم. مال من است.‬

‏‫عصر بخیر، آقای فنر. این هم نامزدم،‬ ‏‫دکتر کارل هولست.‬

‏‫از دیدنتان خوشبختم.‬ ‏‫باعث افتخار است شما را ملاقات کنم.‬

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left