The first 200 lines.
تقديم به پارسيزبانان ايران زمين
زيرنويس از: ياسـرنظري و الـهه
کيست ؟ - .هه، جواب با توست؛ ايست، شناسايي بده -
!زنده باد پادشاه
برناردو ؟ - .آري -
.درست سر وقت آمدهايد
،هم اکنون ساعت دوازده بار زنگ زد .برو بخواب، فرانچسکو
.از اين تعويض پاس بسيار ممنونم
،سرماي سختي است .و دلم آشفته است
در نگهبانيت خبري نبوده ؟ - .يک موش هم نجنبيده -
.خوب، شب خوش
اگر "هوراشيو" و "مارسلوس" را ديدي .که با من پاس ميدهند، بگو عجله کنند
گمانم صداي پايشان را ميشنوم ايست! هان! کيستي؟
.دوستان تو- .و شهروندان دانمارکي-
.شبتان خوش
،خدا به همراه، سرباز شريف پاس را که از تو تحويل گرفت؟
،برناردو به جاي من آمد .شبتان خوش
.آهاي برناردو - حرف بزن، چه! هوارشيو هم آمده ؟ -
.اي، کم و بيش
،درود، هوراشيو .درود، مارسلوس عزيز
به من بگو، باز هم آن چيز امشب ظاهر شد؟- .من چيزي نديدهام-
هوراشيو ميگويد توهم خود ماست ...و بس، نميخواهد حرف ما را باور بدارد
دربارهي آن منظرهي ترسناکي... .كه دو بار ديدهايم
از اين رو به اصرار از او خواستهام ...که دقايق اين شب را با ما به نگهباني بگذراند
،تا اگر آن شبح باز بيايد... .بتواند ديدهي ما را تصديق کند و با آن سخن بگويد
.به اه ! پديدار نخواهد شد
شما که گوشتان ...در برابر داستان ما اين همه دير باور است
کمي بنشينيد... .تا يک بار ديگر بگوييم در اين دو شب چه ديدهايم
خوب، بنشينيم .و به سخنان برناردو در اين باره گوش کنيم
...همين ديشب
هنگامي که آن ستاره... ...که آنجا در باختر قطب است
...در مدار خود اين بخش آسمان را...
...که اينک در آن ميدرخشد، روشن کرد...
،مارسلوس و من... ...به صداي زنگ ساعت يک
،هيس، ساکت .نگاه کن دوباره از آنجا ميآيد
.درست به همان هيئت شاهي که در گذشت - .هوراشيو، تو درس خواندهاي؛ با او حرف بزن -
آيا شبيه شاه نيست ؟
.درست توجه کن هوراشيو - .خيلي شباهت دارد -
.مرا با ترس و حيرت شکنجه ميدهد
.ميل دارد با او سخن بگويند - .هوراشيو، ازش چيزي بپرس -
چيستي تو ...که اين وقت شب را غصب کرده
...هيئت زيبنده و جنگآورانهاي را...
که گاه اعليحضرت پادشاه در گذشتهي دانمارک در آن ظاهر ميشد، بر خود بستهاي ؟
.بخاطر خدا، سخن بگو
.بدش آمد - .ببينيد! دور ميشود -
!بمان، حرف بزن! چيزي بگو! به تو امر مي کنم، حرف بزن
.رفت، و پاسخي نخواهد داد
،ها ؟ هوراشيو .ميلرزيد و رنگتان پريده است
آيا اين چيزي وراي وهم و خيال نيست؟ در اين باره چه فکر ميکنيد؟
...خداي من گواه است، نميتوانستم باورش بدارم
اگر ضمانت محسوس و درست... .چشمان خود من نبود
آيا شبيه شاه نيست ؟ - .همان قدر که تو شبيه خودت هستي -
با همان خود و زرهي که هنگام رزم .با شاه گردنفراز نروژ به تن داشت
با همان پيشاني پرچين ...هنگامي که در آن نبرد سخت
لهستانيان را با سورتمههايشان... .روي يخ تار و مار کرد
.عجيب است
،دو بار تا کنون ...درست در همچو ساعت خاموشي از شب
با همين گامهاي مردانه... .هنگام نگهباني از برابر ما گذشته است
،به درستي چه بايد انديشيد ...نميدانم
...ولي روي هم رفته بر اين عقيدهام...
.که براي کشور ما خبر از آشوبهاي شگرف ميدهد...
،خوب، بنشينيم ...و آنکه ميداند، برايم بگويد
...چرا اين نگهباني دقيق و بس جدي...
شبها مردم اين کشور را... ...در زحمت ميافکند ؟
براي چه هر روز... ...آن همه توپهاي مفرغين ميريزند
...و چرا آن همه مصالح جنگي وارد ميکنند...
،و اين همه کارگران کشتيساز... ...که کار توانفرسايشان
يکشنبهها را با ديگر روزهاي هفته... درآميخته، براي چيست ؟
مگر چه در پيش است... ...که اين شب تبآلود
شب را نيز به کار روز ميپيوندد ؟...
که مي تواند مرا از اين آگاه کند ؟...
.من ميتوانم
:دست کم آنچه زمزمه ميشود اين است
...شاه درگذشتهمان
که هيئتش... ...همين دم بر ما ظاهر شد
چنانکه خود ميدانيد... ...از جانب شاه "فورتينبراس" نروژ
که آرزوي همآوردي او... ...در جانش ميخليد
.به مبارزه خوانده شد... ...و هملت دلاور ما
که در اين نيمهي دنيا... ...بدين هنر شناخته شده است
...اين فورتينبِراس را کشت...
کسي که، بر حسب پيماني که به امضاء رسيد... ...و قانون و رسم سلحشورگري بر آن صحه مينهاد
همهي سرزمينهايي را که در تصرف داشت... ...همراه زندگي خويش
به آنکه بر او فيروز شود... واگذار کرده بود؛
...در مقابل داوي برابر با همان
توسط شاه ما گذاشته شده بود، که ...هرگاه فورتينبراس غالب ميشد
،به قلمرو او ميپيوست ...باري، طبق اين پيمان
،و مُفاد شروط آن .سرزمينهاي او به هملت رسيد
،اما اينک، فورتينبراس جوان ...با سرشت خام و تيز خود
...اينجا و آنجا در مرزهاي نروژ...
،سپاهي از حراميان بيباک گرد آورده است... ...و آنان را به اميد جيره و خوراک به کاري گرفته
که عجب دل و زهرهاي ميخواهد؛...
.و چنانکه دولت ما نيک اين را دريافته است
...اين همه بدان منظور نيست که به زور
...و دستبرد سرزمينهاي مذکوري را...
.که پدرش از دست داده است، از چنگ ما به در آورد
،و من چنين ميپندارم ...علت عمدهي تدارکات ما
،سر منشأ اين نگهباني ما... ...و انگيزهي اصلي
جنب و جوش و شتاب بزرگي .که در کشورماست، همين است
گمان ميکنم چيزي جز اين نيست؛
...و اين با آن هيئت شومي که سلاح بر تن
،در نگهباني ما ظاهر ميشود... ...و آن همه با شاهي شباهت دارد
،که همواره انگيزهي اين جنگها بوده... .ميتواند سازگار باشد
و در اين کار خس و خاري هست .که چشم انديشه را آزار ميدهد
،در والاترين و پرافتخارترين دوران روم ...،اندکي پيش از برافتادن قيصر، آن مرد توانا
گورها دهن وا کردند... ...و مردگان کفنپوش
در خيابانهاي روم... .فرياد و زمزمه سر دادند
،و هنوز همان مناديان حوادث سهمناک ...همان پيکهايي که پيشاپيش سرنوشت ميتازند
...و همان پيش درآمد فالهايي که به وقوع خواهد پيوست...
اين همه را آسمان و زمين... ...نشان ميدهند
.به آب و خاک ما و هموطنان ما...
مانند ستارههايي با دنبالههاي آتشين ...و شبنمهاي خون
.و اختلالات در آفتاب...
...و آن اختر نمناک
که قلمرو پادشاهي نپتون... ...زير تأثير اوست
.از خسوف چنان بود که گويي تا روز رستخيز بيمار خواهد ماند...
،ولي آرام، بببين .هين! باز ميآيد
.اگر هم مرا به صاعقه بکشد، راه بر او ميگيرم
.بايست، اي پندار واهي
،اگر آوازي داري و ميتواني بکارش ببري .با من سخن بگو
اگر کار نيکي براي آرامش تو ...و رستگاري من ميتوان کرد
.با من بگو...
...اگر بر سرنوشت کشورت آگهي
،و با پي بردن بدان بتوان به خوشي از آن پرهيز کرد .آه، سخن بگو
يا اگر به هنگام زندگي خويش گنجي ...به ستم فراز آورده را در دل زمين نهفتهاي
،چه بسا، چنانکه ميگويند... ...براي همين شما ارواح مردگان سرگردان ميگرديد
!با من در ميان بگذار، باش و سخن بگو... .مارسلوس، نگهش دار
با نيزهام بزنمش ؟ - .بزن اگر نخواست بايستد -
.اينجاست - .اينجاست -
.رفت
،کار بدي کرديم، که با وجود چنان شکوه شاهانهاش ...در بارهي وي خشونت نشان داديم
...زيرا او همچون هواست که چيزي بر او کارگر نيست...
.و ضربات بيهودهي ما ريشخندي بدخواهانه بود...
ميخواست سخن بگويد .که خروس آواز برداشت
...و سپس همچون تبهکاران به خود لرزيد
.با ديدن برگهاي سهمگين احضار...
شنيدهام ...خروس، شيپور سپيده دم است
...با بانگ بلند و تيزش...
...خداي روز را بلند ميکند...
،و با شنيدن اخطارش... ...هر آنچه در دريا باشد، خواه در آتش، در زمين باشد يا هوا
از ارواح آواره و سرگردان، شتابان... .به زندان گور خود باز ميگردد
،و بر درستي اين نکته .آنچه اينک ديدهايم گواه است
.به آواز خروس ناپديد شد
...شنيدهام که همواره
...در آستانهي موسم جشن ميلاد مسيح...
.مرغ سحر سراسر شب ميخواند...
،در آن هنگام، ميگويند ...هيچ روحي ياراي بيرون آمدن ندارد
.شبها ايمن است...
...ستارگان ديگر صاعقه نميبارند
،پريان سر بدخواهي ندارند ...و جادوي جادوگران از تأثير ميافتد
بس که اين برهه از زمان... .متبرک و سرشار از لطف ايزدي است
.من هم اين را شنيدهام و کم و بيش بر آن باور دارم
ولي بنگريد، سپيده را ...با رداي پشمينهي حنايي رنگش
.آنجا، در خاور، بر شبنم کوه بلند گام بر ميدارد
،نگهبانيمان را پايان دهيم ...و اگر از من ميشنويد
...آنچه را که امشب ديدهايم...
.به هملت جوان گزارش کنيم...
،چه به جانم سوگند .اين روح، که با ما گنگ ماند، با وي به سخن خواهد آمد
،آيا رضا ميدهيد اين را به اطلاع وي برسانيم چنان که بايستهي دوستداري و در خور وظيفهي ماست؟
.خواهش دارم، همين کار را بکنيم
و من ميدانم امروز صبح .کجا بهتر خواهيم توانست ببينيمش
تالار شورا در کاخ اِلسينور
...اگر چه ياد مرگ برادر گراميان هملت
،تازه است... ...و شايسته چنان است
که دلهامان اندوهگين... ...و سراسر کشورمان
...مانند پيشاني مرد غمزده، پژمرده باشد...
...ولي بصيرت در ما چنان با طبيعت به جنگ برخاسته...
که با اندوهي بس خردمندانه... ...به ياد اوييم
.و در همان حال خود را نيز در ياد داريم...
...از اين رو، آن که زماني به جاي خواهر ما بود
...و اينک شهبانوي ما...
...و وارث همايون اين کشور جنگاور است...
،اگر بتوان گفت... ...با سروري دگرگون گشته
با يک چشم خندان... ...و با چشم ديگر گريان
با خوشي و نشاط در مراسم تشييع... ...و با سرود سوگواري در جشن زناشويي
،در حالي که... ...شادي و اندوه را برابر ميداريم
او را به زني گرفتيم؛
...و اين هم بي آنکه از رأي خردمندانهتان در گذريم
که همواره به آزادي .پشتيبان ما بوده است. از همهي شما ممنونم
،و اما مهمي ديگر ...شما خود ميدانيد که فورتينبراس جوان
...که تصور سستي از دلاوري ما دارد...
يا ميانديشد... ...که مرگ برادر گراميان
نظام دولت ما را متلاشي... ...و از مدار خود به در کرده است
...دل به پندار چنين امتيازي خوش کرده...
...ما را با پيغامها به ستوه آورده...
و خواسته است که سرزمينهايي را که پدرش... ...به حکم قانون
،در مقابل برادر دلاورمان از دست داده... .به وي باز گردد، که براي او بسيار زياد است
،بگذريم. اينک آنچه به ما راجع است ...و اين مجلس نيز براي همين بوده
:کار از اين قرار است...
،ما به شاه نروژ... ...عموي فورتينبراس جوان
،که اکنون زمينگير و بستري است... ...و به ندرت چيزي از نيات برادرزادهاش به سمع وي ميرسد
نامه نوشتيم که نگذارد او در اين راه... ...بيش از اين گام بردارد
زيرا گردآوري سپاه و تکميل ساز و برگ... .در ميان اتباع اوست که صورت ميگيرد
،و ما اينک شما ...کورنليوس عزيز، و شما، ولتيماند را ميفرستيم
...تا حامل درودهاي ما به شاه پير نروژ باشيد...
اما در گفتگوي با شاه... ...اختيارات شخصي ديگري واگذار نميشود
،جز آنچه که اين دستورها .که به تفصيل بر کاغذ آمده، مجاز ميدارد
خداحافظ، و سعيتان در خدمتگذاري .بهترين معرفتان خواهد بود
،در اين کار، و در هر کار .در خدمتگذاري آمادهايم
.ترديد نداريم، صميمانه به خدا ميسپاريمتان
،و اينک، لايرتيس مطلب چيست ؟
No comments yet. Be the first to leave one.