The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی "فیلامینگو" تقدیم میکند
این یه داستان واقعیه
دو سال پیش، همینجا توی شهر ما اتفاق افتاد
... توی این داستان، آدمهای زیادی
به طرق مختلفی میمیرن
... اما این داستانها رو توی اخبار
یا هیچجای دیگهای نمیبینید
... چون پلیس و افراد بالاردهی این شهر
... انقدر از ناتوانی در حل پروندهها
... خجالت میکشیدن که
روی همهچیز سرپوش گذاشتن
... اما اگه بیاید اینجا و از مردم سوال کنید
همهشون همون چیزی رو بهتون میگن
که من الان میخوام بهتون بگم
این داستان از مدرسهی من شروع میشه
... دبستان مِیبروک
یه مدرسهست که از پیشدبستانی داره تا کلاس پنجم
... یه چهارشنبه که
... برای همهی بچهها مثل یه چهارشنبهی عادی بود
یه معلم جدید وارد مدرسه شد
اسمش جاستین گندی بود
... خانم گندی، اون روز هم مثل هر روز صبح
داشت میرفت سر کلاسش
اما امروز فرق میکرد
امروز، هیچکدوم از دانشآموزهاش سر کلاس نبودن
دانشآموزهای بقیهی کلاسها حاضر بودن
حتی تمام دانشآموزهای اون یکی کلاس پایهی سوم که خانم بلت معلمش بود، حاضر بودن
اما کلاس خانم گندی، خالیِ خالی بود
خب، خالیِ خالی هم نه
یه پسر سر کلاس حاضر بود
و اسمش الکس لیلی بود
اون پسر، تنها دانشآموزِ حاضر کلاس شمارهی 18
در اون روزِ چهارشنبه بود
میدونید چرا؟
... تنها دانشآموزِ حاضر بود
... چون شب قبلش، ساعت 2:17 صبح
... همهی بچههای دیگه بیدار شده بودن
... از تخت اومده بودن بیرون
... رفته بودن طبقهی پایین
... درِ خونه رو باز کرده بودن
... از حیاط رد شدن، رفتن به دل تاریکی
و دیگه هم برنگشتن
فیلامینگو را در اینستاگرام دنبال کنید .:: filamingo.official ::.
«مترجم: سـپهـر» ::. Overhaul .::
::. @OverhaulSubs :کانال تلگرام .::
... همهی پدر و مادرها و کارمندهای مدرسه
حسابی غمگین و ناراحت بودن
پلیس میدونست که بچهها ساعت 2:17 خونه رو ترک کردن
... چون وقتی بچهها از خونه خارج شدن
دزدگیرِ نصفِ خونهها فعال شده بود
... حتی فیلم بعضی از بچهها توی
دوربین مداربسته خونههای دیگه ضبط شده بود
... اما تنها چیزی که توی فیلمها معلوم بود
این بود که بچهها میرفتن به دل تاریکی
معلوم نبود بعدش کجا رفتن
پلیس بارها با الکس صحبت کرد
ازش پرسیدن چرا همکلاسیهاش همچین کاری کردن
اما الکس میگفت چیزی نمیدونه
ازش پرسیدن شاید بچهها با هم نقشه کشیده بودن
اما الکس گفت اگه نقشهای بوده هم ازش خبر نداشته
... ازش پرسیدن برنامهی تلویزیونیای دیده
که بچهها اینطوری فرار کنن یا نه؟
اما الکس گفت اگه بوده هم، تا حالا ندیده
با خانم گندی هم بارها صحبت کردن
اما اونم چیزی نمیدونست
که بتونه به دردشون بخوره
... تقریبا یک ماهِ تمام
برای تحقیقات مهمشون، مدرسه رو تعطیل کردن
اما بعد از یه مدت، مجبور شدن همهچیز رو برگردونن به روال عادی
تا آموزشِ بچههایی که فرار نکرده بودن، مختل نشه
... شبِ قبل از بازگشایی مدرسه
یه جلسهی مهم توی مدرسه برگزار شد
... چندتا مشاور و
... از اینجور چیزها اومده بودن
... تا به مردم کمک کنن چطور
با هم احساس ناراحتی کنن
اینجا جاییه که داستانِ اصلی شروع میشه
نکتهی اصلی اینه که اندوهمون رو قضاوت نکنیم
ممکنه احساساتی بهمون دست بده که دوست نداشته باشیم
احساساتی بهجز اندوه
باید حتما به خودمون این اجازه رو بدیم
که احساساتی مثل خشم رو تجربه کنیم
خشم، بخشی کاملا طبیعی از چرخهی اندوهه
در موارد رهاشدگی، میتونه بهشدت قدرتمند باشه
... حالا، بعضی وقتها پیش میاد که ما
منظورت چیه؟
«در موارد رهاشدگی، میتونه بهشدت قدرتمند باشه»
منظورت اینه باید از دست متیو ناراحت باشیم؟
... منظورم اینه کاملا عادیه که
... این رو بدون
... شاید این مورد برای تو یه «رهاشدگی» باشه
اما برای من نیست برای من اینطور نیست
از نظر من، این قضیه اصلا با عقل جور در نمیاد
بحث 17 دانشآموزِ یک کلاس در میونه
چه اتفاقی توی اون کلاس افتاده؟
چرا فقط کلاسِ این خانم؟ چرا فقط این معلم؟
!آره
ببینید، میدونم که احساساتی هستید
و هیچ مشکلی هم نداره
... پس ببخشید اگه
علاقهای ندارم بیشتر از این حرفهات رو بشنوم
میخوام صحبتهای جاستین گندی رو بشنوم
آره
خودش اینجاست ... میخوام بدون دقیقا
توی کلاسش چی کار میکرده
... عه
... من
... اول از همه
... میخوام بگم خیلی متاسفم که
این اتفاق افتاده
میدونم هیچکدوم از حرفهای من شرایط رو بهتر نمیکنه
... راستش رو بخواید، منم بهاندازهی شما
دنبال جوابم
!بالاخره. دروغگو - زنیکه هرزه -
من عاشق اون بچههام
... و
... می ... میدونم
تو میدونی دقیقا چه اتفاقی افتاده
... میدونم ... میدونم ... نمیشه
!باید تا حقیقت رو نگفته، بندازنش زندان
خیلیخب، این صحبتها اصلا درست نیست
جدی میگم
... خانم گندی بهعنوان یکی از
اعضای این جامعه که این اتفاق روشون تاثیر داشته، اینجا حضور دارن
و ایشون هم مثل همهی ما آسیب دیدن
یا دارید قضیه رو نادیده میگیرید !یا باهاشون همدستید
بچههامون کجان خانم گندی؟
کافیه. لطفا یهخرده بهمون فضا بدید
خواهش میکنم. لطفا شب خیلی سختی داشتیم
باید یهخرده استراحت کنیم
و فردا با ذهنِ باز تصمیم بگیریم
کسی رو داری که امشب پیشت باشه؟
نه - ... پس توصیه میکنم -
مستقیم بری خونه و زیاد آفتابی نشی
... حس میکنم ممکنه مردم
... ببخشید خانم، من دارم پول جمع میکنم که
بلیط اتوبوس بخرم و برم دیدن برادرم احیانا پول خُرد ندارید؟
نه، ببخشید. ببخشید
الو؟
الو؟
شما؟ - ... بهتره حواست رو جمع کنی -
... چون امشب میخوام
... ببخشید خانم، من دارم پول جمع میکنم که
بلیط اتوبوس بخرم و برم دیدن برادرم احیانا پول خُرد ندارید؟
نه، ببخشید - باشه، ممنون -
هر کاری که بکنید، زیپاسترینگ انجام میده
این طناب، با سرعت 56 کیلومتر در ساعت میچرخه
اما انقدر امنه که میتونید بهش دست بزنید
خیلیخب شارکها، این حرکت رو ببینید اسمش هست، چرخش
این یکی هست چوبپنبهکش
این یکی هست حالت ایستاده
!و بوم
!این شما و این یه دریچه
... زیپاسترینگ خیلی راحت
بفرمایید؟
کسی پشت دره؟
بفرمایید؟
یا خودِ خدا! چه خبره؟
کی اونجاست؟
آهای؟
!کیر توش
بیمهی درمانیتون لغو نمیشه
... و جسارت نباشه
این بیمه، متخصصهای سلامت اعصاب و روان زیادی رو پوشش میده
... بعضیهاشون
من ... من فقط باید کار کنم متوجهید؟
... باید روزم رو با
... آره، باید کار کنم. پس
جاستین، با اون وضع دیشب ... معلوم بود که
یهعالمه پدر و مادر احساساتی داریم
... بهنظرم بهتره که فعلا
یهخرده از اینجا دور باشی
تا پدر و مادرها زمان داشته باشن خودشون رو جمعوجور کنن
... حال الکس چطوره؟ بهتر
حال الکس خوبه
... توی کلاس خانم بلتـه و بهمون گفتن
... بهترین کاری که میتونیم براش بکنیم
اینه که یه روتین براش درست کنیم
زندگیش رو تا جای ممکن به حالت عادی برگردونیم
میخوام باهاش صحبت کنم
قبلا هم در موردش صحبت کردیم
اصلا امکانش نیست
... خب، حالِ ... حالِ خودم خیلی بهتر میشه
اگه بتونم باهاش صحبت کنم
همین - چی؟ -
مشکل همینه. حالِ خودت بهتر میشه
رسانهها حسابی ازش سوال و جواب کردن
بازرسها خونهاش رو تفتیش کردن
حسابی ترسیده
بیا الکس رو بذاریم توی اولویت، باشه؟
... اگه منظورتون اینه که من
... به الکس یا دانشآموزها اهمیت نمیدم
مشکل، اهمیت دادن یا ندادن تو نیست
... مشکل اینه که تو عادت داری
... بیش از حد با دانشآموزها
خودمونی میشی - اوه خدای من. باز شروع شد -
من اصلا زیادی خودمونی نمیشم
اصلا درست نیست که دانشآموز رو بغل کنی
اوه. اون پسری که بغل کردم، داشت گریه میکرد حالا بیاید من رو بندازید زندان
اینکه بچهها رو برسونی خونه اصلا کار حرفهای نیست
No comments yet. Be the first to leave one.