The first 200 lines.
FRANCOFILMS@
به سفارش:
کارگردانی از:
مترجم: علی کلان
- چی شده؟ - هیچی. یه کم جوش آورده.
دیگه چیزی نمونده برسیم. روستا یه کم جلوتره.
اوندورورها، یه فانوس دریایی هست، و مسافرخونه دقیقاً روبهروشه.
جای قشنگیه، این منطقه.
اونجا چیه؟
اونجا؟ تنها قلعه ایی که تو این دشته.
قشنگ به نظر میاد. کی توش زندگی میکنه؟
یه دیوونه که تنها زندگی میکنه.
بعدا برات تعریف میکنم.
یالا،حرکت کن سزار.
تمومش کنید، حیوونای کثیف؟
اینم از جاک، با اون پولهای قلمبهاش.
میمی!
میمی، بیا کمکم کن.
بیا، اودت.
سلام، بچهها.
سلام!
خواهر زادهامه،
دختر خالهامه البته از دینان. قراره اینجا زندگی کنه.
میمی، برو بالا براش اتاق قشنگه رو آماده کن.
بیا. اتاقها بالا هستن.
- شنیدی؟ - «اتاقها.»
لعنتی.
نفست بند اومده، موریس.
این باید رطوبت رو از بین ببره، اینجا رو خیلی وقته باز نکرده بودیم.
بازش کن! داری میبینی که دود میکنه.
پنجه سفید!
الان برمیگردم.
پنجه سفید!
پنجه سفید!
این یارو ارباب قلعهست.
بچهها دنبالش میدوند. اینجا کسی دوستش نداره.
- چرا؟ - کسی نمیدونه.
بگو ببینم،
اتاق رو دوست داری؟
آره، گچکاریش دلگیره.
میگم کاغذدیواریش کنن با یه کاغذدیواری گلگلی
و هر چی که بخوای برات میخرم.
پنج کیلو و دویست.
خیلی خب، ششصد و هشتاد تا.
بازم ماهی ارزون شده؟
آره.
- کی اینو گفته؟ - من.
از وقتی ارث برده، سختگیرتر شده.
- هر چی بیشتر داشته باشی، بیشتر میخوای. - همه چی مال اونه.
ماهیت رو میگیری و اونم بهت پول میده.
شب که حوصلهت سر میره، میری پیشش و نوشیدنی میخوری
اونوقت پول رو دوباره به خودش پس میدی.
- لباس اتو شده؟ - آره.
بیدار شده؟
نمیدونم.
بهت گفتم قهوهشو براش ببر بالا.
باید مثل یه بانو ازش پذیرایی کنی.
بجنب، برو یه سینی براش آماده کن.
«یه سینی؟»
آره. یه سینی با زیربشقابی توری، مثل هتلها.
اینجا از این چیزا نداریم.
خب، یکی پیدا کن.
و یه پیشبند تمیز ببند.
باید مثل یه ملکه ازش پذیرایی کنی، میفهمی؟
میمی!
براش مربا هم بذار، مثل هتلها.
مربا با قهوهش؟
آره.
اینجا چه غلطی میکنی؟
میبینی که...
دارم یه پیک کالوادوس میزنم.
- این وقتِ روز؟ - چرا که نه!
- تو معمولا این وقت روز نمیومدی؟ - به شکم منم کاری داری؟!
یه پیک کالوادوسِ دیگه، رئیس.
باشه، میمی الان برات میریزه.
چرا از همون اول صبح شروع نکنم اگه دلم بخواد؟
خوشگله.
قهوهت بده.
فردا خوب میشه، بهت قول میدم.
- و این نون - اینجا همینا رو میخورن.
اما نونوا برات نون خوب میپزه.
و تازه کروسان هم، مثل شهر.
نونوامون اصلاً بلد نیست.
یاد میگیره، عزیزم، بهت قول میدم.
تماشای غذا خوردنت قشنگه. لبهات پر از کرهست.
- نه. - دیشب که اینطوری نمیگفتی.
- بوی ماهی میدی. - خودم رو شستم.
- بوی ماهیِ شستهشده میدی. - تولهسگِ شیطون.
میدونی ماهی چی هست اصن؟ بده بیاد.
همهچیز رو میریزی زمین.
دیروز خودت گردنبند با الماسهای اصل رو خواستی.
دیگه نمیتونستیم تو رو از مغازه بیرون بکشیم.
خب، اگه تونستیم بندازیمش دور گردنت،
بخاطر اینه که من یه کم بوی ماهی میدم.
و تازه انگشتر،
اون رو هم میگیری، سفارش دادمش.
اما اونم بوی ماهی میده.
هر چیزی که داشته باشی،
لباسها، پیراهنهای ابریشمی قشنگ،
همهشون با پولِ ماهی خریده میشن.
ماهی خوشگل، بدون بو. خب، باز همهشون رو میخوای؟
و منو چی؟
نه.
من...
خودم رو میشورم.
انقدر خودم رو میسابم تا پوستم کنده بشه.
تا دیگه بو ندم.
بیا تو.
حداقل اینطوری یه تخت واسه مرتب کردن داری.
نگاه کن این خنگ رو.
لباسه رو بیار.
خوشت میاد ازش؟
این توی همون جعبه بود که نمیخواستم نشونت بدم.
بذارش روی تخت.
سراپا ابریشمه.
ببین چه روی پوست لطیفه
- بذار تنت کنم. - نه، تو نه.
چروکش میکنی.
میمی کمکم میکنه. تنهامون بذار.
دستهات تمیزه؟
نمیتونم برم یه گوشه بمونم؟
تکون نمیخورم.
نه!
میمی، وقتی تنش کرد، خبرم کن
بچهها، امروز مهمونِ من. حالم خیلی خوبه.
یه پیکِ کالوادوسِ دیگه.
تو هنوز اینجایی؟
خوب خوابیده؟
کی؟
خواهرزادت.
هوای دریا، روزِ اول...
- گمشو برو. - یه کالوادوس.
برو بیرون!
- دیگه حق نداریم یه پیک بزنیم؟ - گمشو برو.
جاک، من قوانین رو خوب بلدم.
باید به مشتریهات سرویس بدی،
همهی مشتریهات. من آدمِ درستکاریم.
پولم دارم. یه پیکِ دیگه بده.
احمق.
من پیشِ تو خیلی راحتم.
ابریشمِ قشنگی مثل این،
مثل یه بانو...
اینها به دست میاد.
میدونی، من خواهرزادهش نیستم.
کارگرِ عمهش بودم. عمهای که مرده.
تو مراسمِ خاکسپاری دیدمش.
ازم خوشش اومد.
پسرِ خوبیه.
بعدش هم،
از سوراخ شدنِ نوکِ انگشتام خسته شده بودم.
ده ساله که دارم سوراخشون میکنم.
فکر میکنی ده سال طول میکشه تا دوباره نرم بشن؟
به چی زَل زدی؟
خیلی خوشگلی.
بوی خیلی خوبی واسه اون میدی.
بوی عطریه که برام خریده.
با اون افسرِ رده پایین ارتش تو سن-بریوک،
هیچ بویی حس نمیکردم.
خوشحال بودم،
اما هیچ بویی حس نمیکردم.
- بهش چی گفتی؟ - به مارژیسِ؟
که دارم میرم پیشِ خانوادهام.
خب خودت چی؟
من، میدونی، اون اولین نفر نبود.
چیزی که توی پادگانها احمقانهست،
اینکه گردانها هیچوقت به اندازهی کافی نمیمونن.
...دوستت داشت؟
معلومه.
حتی میخواست فرار کنه.
- من، اگه یه روز... - دخترِ خوبی به نظر میرسی.
تعجب میکنم چطور جاک اینو زیرِ پاش حس نکرده.
میبینی،
اینها نامهان.
اما نمیخوام همین الآن بندازمشون دور.
قایمشون کن.
نامههای عاشقانهان؟
میتونی بخونیشون.
فقط، خیالپردازی نکن.
یه کالوادوسِ دیگه.
- نه. - مجبوری یهم یکی بدی.
نه!
مستی، حق دارم بیرونت کنم.
- من «مستم»؟ - آره.
شاهیدین، مگه نه؟
وقتی مسته بیرونش میکنم.
تکون نمیخورم تا وقتی اون پایین بیاد.
تمومش کن وگرنه دیگه پات رو اینجا نمیذاری، احمق!
چرا بهم توهین میکنی؟
حق نداری بهم توهین کنی!
شاید خودت هم بیاصل و نسب باشی!
- میدونی پدرت کیه؟ - ما که بابای تو رو میشناسیم، حرومزاده!،
گمشو بیرون!
ابله.
احمقها!
فکر نمیکنین پیرمرد با ننههای شما هم بوده،
مثلِ مادرِ من؟
ما همگی حرومزادههای قلعهایم.
به جز اونایی که مادرشون زشت بود،
No comments yet. Be the first to leave one.