The first 200 lines.
۲۹-۶۸. کد دو.
فقط اطلاع دهید، تکرار کنید.
۹۱۱. آدرس محل اضطراری کجاست؟
یکی تیر خورد!
پسرها، بیایید اینجا. همهتون بیایید اینجا! بیایید اینجا!
بیایید اینجا. همینجا بمانید.
مطمئنی تیر خورده؟ بله!
اوه خدای من! چرا این کارو کرد؟
بیدار شو.
باشه، دارن با تمام سرعت میان. کجاست؟
همینجا! همینجا!
ما اونجا به کمک پزشکی نیاز داریم.
اون روی زمینه!
صبر کنید.
اوه خدای من!
من جلو هستم. من جلو هستم.
اداره کلانتر! با دستهای بالا بیایید بیرون!
اینجا اداره کلانتر شهرستان ماریون! با دستهای بالا بیایید بیرون!
دوشنبه، پنجم ژوئن ۲۰۲۳، ساعت ۹:۳۸ صبح.
ما در محل حادثه هستیم.
فقط داریم منطقه رو بررسی میکنیم.
باشه.
اداره کلانتر.
اداره کلانتر!
سلام. صبح بخیر.
خوبم. من از اداره کلانتر هستم. کارآگاه هستم.
ما داریم در مورد حادثهای که جمعه شب اتفاق افتاد، تحقیق میکنیم.
اگه اشکالی نداره بشینم؟ خب، صندلی شکسته.
بذار برم یه صندلی برات بیارم.
چند وقته اینجایی؟
حدود سه سال.
اون تمام این مدت اینجا زندگی میکرده، یا چیز دیگهای؟
نه، اون بعد از ما اسبابکشی کرد.
شاید دو ساله که اینجاست.
اگه اشتباه نکنم. مطمئن نیستم. مشکلی نیست.
پس تقریباً دو سال.
اما تا جایی که من میدونم، همه، همه بچهها...
با این خانم مشکل دارن.
کلاس چندمی؟ پنجم.
باشه، پس کلاس پنجم رو تازه تموم کردی و میری کلاس ششم.
میخوام در مورد حقیقت در مقابل دروغ صحبت کنیم، باشه؟
الان چند تا مثال برات میزنم، باشه؟
اگه بهت بگم که یه دختر کوچولو بود…
و اومد تو این اتاق…
و با مداد شمعی همه دیوارها رو قرمز کرد…
و بعد اومد بیرون و به من گفت که این کارو نکرده…
اون حقیقت بود یا دروغ؟ دروغه.
باشه. و اگه همه رو قرمز کرده بود…
بعدش رفت بیرون و گفت "من این کارو کردم، کارآگاه پیندر…"
اون حقیقت بود؟ بله.
باشه. وقتی امروز صحبت میکنیم، فقط میتونیم در مورد چیزهای واقعی حرف بزنیم؟
بله.
تا حالا این خانم رو دیدی؟
بارها، آره.
بارها.
اون دوست نداره مردم اطراف جایی که اون زندگی میکنه بازی کنن.
مثلاً تو اون چمن اونجا.
چون… فکر میکنه اون ملک مال اونه.
باشه.
امم، آیا اون… چیز دیگهای گفت که یادت باشه؟
اینکه «قراره اینو به پلیس گزارش بدم.»
باشه. بازی کردن ما اطراف اون منطقه.
۰۹۷ در حال انجام.
برای چی تماس گرفتید؟
زنگ زدم چون اون خانم اونور خیابون با یه تابلو بهم حمله کرد.
بچههاش داشتن سگشون رو تو ملک راه میبردن.
به وضوح نوشته "ورود ممنوع".
و اونا همیشه دارن سگشون رو راه میبرن.
سگ همیشه دستشویی میکنه.
مدفوع روی پیادهروئه. همه جور آشغالی.
گفتم، "میشه سگ رو اونجا نگه دارید؟"
من میخواستم از سگش عکس بگیرم.
و اون گفت "از بچههای من عکس نگیر."
و من گفتم "نه بابا."
و بعدش اومد جلوی صورتم.
و تابلو رو برداشت و پرتاب کرد به سمتم.
و خورد به پام.
اسمتون؟ اسمم سوزان لورینز هست.
سوزان. فامیل رو هجی کنید. اِل-او-آر-آی-اِن-سی-زِد.
اون تابلو که اشاره کردید چی بود؟
میخواید برم بیارمش؟
یعنی، میبینید که واقعاً پرتش کرد به سمت من.
اون نباید تابلو رو برمیداشت. این تابلوی صاحبخونه است.
من واقعاً میخواستم این آپارتمان رو بخرم. بعد از این، دارم میرم.
اون ساختمون چهار واحدی رو نمیخرم.
یه پوزخند رو صورتت میبینم. از قبل میدونی؟
که اون به خاطر من به پلیس زنگ زد؟ بله. میبینم که داری تلفنی حرف میزنی.
با اون پوزخند کوچیک. چون این… این…
خندهداره، چون من اونی هستم که هیچوقت بیرون نمیاد…
و چیزی بهش نمیگه، اما امروز فقط اتفاقی دلم خواست.
اول از همه، قبل از اینکه اون بیاد تو این فضای باز بزرگ همینجا…
همه بچهها، دوست داشتن اینجا کیکبال فوتبال بازی کنن، تو این فضا.
اون اومد، "نمیخوام اینجا بازی کنید، این ملک خصوصیه."
من بهش گفتم، "نه، نمیتونی بهشون بگی…
از لحاظ فنی، اگه تو فضای شخصی، شخصی خودت نیستن…
که نمیتونن سگ رو راه ببرن یا حتی فوتبالشون رو اینجا پرتاب کنن."
"اوه، اما شما سیاهپوستا همیشه فقط..."
باشه، باشه، هرچی. این حرفها روی من تأثیری نداره.
اون اساساً، تابلو رو مثل اینکه میخواست تو صورت من فرو کنه.
اون رفت که دوباره برش داره. من تابلو رو برداشتم و تابلو رو پرتاب کردم.
من واقعاً اون تابلو رو برداشتم و همونطور که داشتم میرفتم، پرتش کردم.
گفتم: "منم میتونم برم یه تابلو بخرم. بازم هیچ فرقی نمیکنه."
ولی اون گفت که به سمتش پرت شده.
آره، پرتش کردم. دروغ چرا؟ ولی خورد بهش.
من با تابلو بهش نزدم. یعنی، عمداً که نه، آره.
اطلاعاتتون رو دارین، یا میخواین من...
خانم، میتونم یه لحظه باهاتون حرف بزنم؟
من؟ بله، خانم.
چیزی دیدین؟
نه قربان، ندیدم. نه، همین الان اومدم بیرون.
دخترتون چیزی دید بهتون گفت؟
خب، بهم گفت که داشتن بحث میکردن.
و اینکه، فکر کنم اون یه تابلو رو برداشته بود و همینجوری...
وقتی تابلو رو برداشت و داشت میرفت...
و پرتش کرد پشت سرش.
و... ولی به اون خانم یا چیزی نخورد. ولی دیگه همین بود.
ولی اینو بگم که... من خودم چیزی ندیدم.
ولی اینو بگم که اون خانم همیشه با بچههای مردم کار داره.
همیشه هست.
همیشه داره سعی میکنه از بچهها فیلم بگیره و همیشه حرف مفت میزنه.
ولی من چیزی ندیدم، پس نمیتونم نظر بدم.
اوکی. باشه.
اسم کوچیکتون رو بگید.
آجیکه.
چطورین؟
میگیم که، یه روز دیگه.
باشه، خب، اگه لازم شد تماس بگیرید. خانم!
شما چیزی دیدین؟ آره. اون خانم رو دست نزد.
اون فقط اون چیز رو از زمین برداشت و دیگه تموم شد.
چه چیزی؟ اون چیزه. اون تابلوی "ورود ممنوع"ه.
نه، به پاش پرتش نکرد.
اون اون چیز کوفتی رو پرت نکرد، چون من هیچوقت نمیرم.
نه، پرتش نکرد. یه جورایی انداختش.
خفه شو، اون اینجا با تو حرف نمیزنه.
اون فقط گذاشتش زمین و اون خانم هم اتفاقی اونجا بود.
اون به سمت اون خانم پرتش نکرد. به اون خانم دست هم نزد.
تنها کاری که کرد این بود که به اون خانم گفت سر بچههاش داد نزنه.
اون خانم سر بچههای همه اینجا داد میزنه.
باشه. خب، منظورم اینه که من دیگه اونجا نمیرفتم.
شاید خوشش نیاد چون من یه خانم سیاه پوستم.
این داره مردم رو آزار میده، مثلاً...
تو صاحب اینجا نیستی.
نمیتونی به مردم بگی.
هرچی بیشتر اون میگه...
معلومه بچهها نمیرن چون میدونن.
باشه، این یعنی چی؟
نمیشه بری اونجا.
مشکلی نیست. خب، منظورم اینه که اگه مال اونه، مال خودشه.
فرقی نمیکنه اگه مال اون نباشه.
اون اونجا مستأجره، درست مثل اینکه شما اینجا مستأجرین.
شما میخواستین یکی رو از همینجا به جرم ورود غیرمجاز بیرون کنین.
شما به ما زنگ زدین و ما اونا رو تو ملک دیدیم.
بهشون اخطار ورود غیرمجاز داده میشد، و دفعه بعدی که میاومدیم، میرفتن زندان.
باشه؟
این سیستمش اینجوری کار میکنه. باشه، منظورم اینه...
شما همون حقی رو دارین که اون داره.
خب... اون نمیخواد اونا اونجا باشن.
صاحبخونه یه دلیل داشته که اون تابلو رو اونجا گذاشته.
همینه که هست. خب.
باشه؟ حتماً.
متأسفم.
باشه. اصلاً مشکلی نیست. میفهمم چه حسی دارین.
باور کنین. واسه همین من یه خونه خریدم.
این آخرین سال ماست. خدا بخواد. دیگه تمومه.
پرونده بسته شد!
من اینو به عنوان پرونده ضرب و شتم ثبت میکنم.
فقط در حال حاضر هیچ دستگیریای انجام نمیشه.
باشه.
اینکه من واقعاً ندیدم اون تابلو رو به سمتم پرت کنه؟
در حالی که هیچ کس، هیچ کس واقعاً نگفته که دیده.
هیچ شاهد مستقل و قابل اعتمادی نیست، پس...
چه راحت. خب؟
خیلی ممنون. بله، قربان.
چیز دیگه ای لازم دارین؟
نه، ما فقط سریع میریم یه قدمی بزنیم.
ببخشید. ایشون خیلی بچه است.
من حیوون خونگیهای پشمالو رو دوست دارم.
اسمش چیه؟ اسم اون فسقلی چیه؟
کش.
کش مانی.
ما داریم با مردم صحبت میکنیم. اگه کسی چیزی شنیده یا دیده...
یا چیزی در مورد افراد درگیر یا هر چیزی میدونه.
صادقانه بگم قربان، تنها چیزی که من میدونم اون خانمه، اون خانم سیاهپوست؟
اون همیشه با بچههاش بود. درسته.
اون تهدیدی نبود یا از این جور چیزا.
درسته. اصلاً و ابداً.
اون یه بچه کوچیک حدود دو سه ساله داره.
اون همیشه تو خونه باهاشه.
دو تا پسر کوچیک و یه دختر کوچیک...
اونها کسایی هستن که همیشه بیرون بازی میکنن.
من هیچوقت چیز منفیای در مورد این خانم یا هر چیز دیگه نشنیدم.
آجیکه، به عنوان یک مادر، خودش بود، یه مادر واقعی.
اون مدیر مکدونالد بود.
میدونید، آجیکه شیفتهاش رو جابجا میکرد.
میدونید، "من نمیتونم این روز کار کنم یا نمیتونم این کار رو بکنم، نمیتونم اون کار رو بکنم."
فقط برای اینکه بتونه کنار بچههاش باشه.
کسی که فداکاری میکرد تا بچههاش برن مدرسه خصوصی.
کلاس فوتبال، ژیمناستیک، رقص، همه چیز.
اون به من میگفت یه زن سفیدپوستی بود.
که اونور خیابون زندگی میکرد.
No comments yet. Be the first to leave one.