The first 200 lines.
بیا دیگه...
بیا دیگه...
یه روز، یه مردی رفت شهر قدم بزنه.
تو راه برگشت خونه یه سگ کوچولو دید که پاش زخمی شده بود
سگ بیچاره اینقدر لنگ میزد
که بدون درد زیاد نمیتونست پاشو از زمین بلند کنه.
نمیخوری، لوکاس؟
من مال خودمو بعداً میخورم، جیکوب.
لوکاس، نگاه کن!
کلهتو بیار اینجا!
نکبتیترین خوکای لعنتیان که تا حالا دیدم، خدایا.
دو و بیست و پنج واسه هر کدوم... چهار و پنجاه واسه جفتشون
بیشتر از این از دستم برنمیاد.
تو اکتبر واسه هر کدوم پنج تا میدادی.
دیگه اکتبر نیست.
یا خدا، این خوک ماده هم به اندازه تو لاغر مردنیه.
یکی از اسبا چی؟
چهار و پنجاه واسه خوکا...
بیست و پنج هم واسه اون اسب کج پشت. حله؟
اون آرد ذرت اونجا رو برمیدارم
و آرد چاودار رو...
یه کم لوبیا و اون نون خشک.
باشه... بذار ببینم...
اینم یه چهارم دلار واسه نون، دو تا.
یه دلار کامل واسه لوبیا
و سه و پنجاه واسه آرد ذرت و آرد چاودار.
میگم اِم... تام لنگتری اینجا بود...
تام بزرگ، نه پسرش که تو استافورده.
گفت که شاید دنبال خرید زمین تو این حوالی باشه.
نه، ممنون، آقای کوکران.
- مطمئنی، لوکاس؟ - ما خوبیم، آقا.
میتونه پول زیادی باشه...
یه پوند دیگه از اون گوشت گاو نمکسود نیاز دارم...
چند تا قوطی شیره قند و سه کیسه از اون ذرت سرخپوستی.
باشه، خب این بیست سنت واسه گوشت گاو...
ذرت رو تو زیرزمین نگه میدارم
اگه میخوای گاریتو بیاری این دور و برا
میرم پایین واست بیارمش.
باشه.
میگم اِم... فکر میکنی اون کوچولو بتونه
واسه خودش یه آبنبات چوبی برداره؟
آبنبات نعنایی رد برد، فکر کنم.
باشه. ولی نمیتونی تا بعد شام بخوریش، باشه؟
جیکوب!
شنیدم مامانش هیچی نبود جز یه فاحشه پیر و از کار افتاده...
خودشو کشت از بس که از سفلیس خل شده بود.
لعنتی!
اون توله سگ همین الان منو گاز گرفت!
گفتم بگیرش، لعنتی!
ای حرومزاده کوچولو!
باشه بسه دیگه!
بسه دیگه!
اینجا چه کار کردی؟
با پسر من چه کار کردی؟!
گفتم بسه دیگه!
عمراً!
اون بچه خردهپا نزدیک بود سر پسرمو بشکنه!
ما باهاش کاری نکردیم بابا، خودش اومد سمتمون...
دهن ترسو رو ببند!
چارلز!
تو اجازه نداری این بچه رو یا هیچ بچه دیگهای رو تو مغازه من کتک بزنی،
متوجه شدی؟
فقط ولم کن... منو ول کن.
لوکاس...
بهتره الان بری خونه.
بدو، داداشتو بردار و برید، هر دوتون.
برید!
هی.
بچههاتو جمع کن.
آبنبات نعنایی منو بردن.
لوکاس؟
یکی داره میاد.
همین جا بمون، شنیدی؟
اون اسپرینگفیلد قدیمی به همون اندازه که شلیک میکنه، ممکنه تو دستت هم منفجر بشه.
تا اینکه بخواد شلیک کنه.
اینجا کاری نداری.
عمراً که کاری ندارم.
تو با اون چوب گردو به پسرم ضربه زدی، پس بدهکار شدی.
اومدم تا حساب و کتاب رو صاف کنم.
اونا داشتن داداشمو کتک میزدن.
با همین یه دست، اگه از اسب پیاده شم
- و حسابی کتکت میزنم... - تو خفه شو!
من باهات نمیام.
عمراً که نمیای.
دویست گاو قرارداد دارم...
باید جبران کنی کاری رو که دست شکستهاش
نمیتونه انجام بده، حتی اگه مجبور شم بکشونمت از اینجا بیرون.
اینجا سرزمین سختیه، پسر.
ممکنه بین دو تا سنگ گیر کرده باشی
ولی این چیزی از سختیش کم نمیکنه.
صبح برمیگردم که ببرمت.
حالا بخواب.
لوکاس؟
مامان چه شکلی بود؟
یادم نمیاد.
لوکاس هالیستر...
از آنجایی که تو مجرم شناخته شدی
به خاطر قتل چارلز ادوارد گانتری
توسط هیئت منصفه ای صالح در شهرستان سدجویک
در این روز، چهارم آوریل، سال هزار و هشتصد و هشتاد و دو.
و با این حال، با در نظر گرفتن سن کم و شرایطت،
به خاطر سابقه قبلیات با متوفی،
این دادگاه هیچ چارهای نداره
جز اینکه این عمل فجیع رو از پیش برنامهریزی شده تشخیص بده.
بنابراین، لوکاس هالیستر، من به موجب این حکم، تو رو به دار آویخته شدن محکوم میکنم...
این حکم بعد از ساخت یک مکان مناسب
و اعزام جلاد از لینکلن، اجرا خواهد شد.
این دادگاه تعطیل میشود.
میتونم درک کنم که راه دوری اومدی،
خانم باست،
اما نمیتونیم همینطوری...
با من جوری حرف نزن که انگار آشنایی داریم،
آقای تایرل.
واقعاً متاسفم، خانم باست، اما باز هم...
فاصلهای که من طی کردم اهمیتی نداره
برای این بحث.
پسر محاکمه شده، خانم باست،
- محکوم شده... - تو هایزویل.
بله، اما...
یه منطقه دورافتادهی بیاهمیت، حداقلش اینه.
لطفاً سعی کنید درک کنید، خانم باست...
یه وکیل استخدام میکنم. به دادگاه ایالتی اعتراض میکنم.
من خودم قاضی دادگاه ایالتی هستم، خانم باست...
به درستی توسط فرماندار منطقه، جان گیری، منصوب شدم
در سال ۱۸۵۴.
۲۷ ساله تو سدویک هستم.
و در حالی که برای خواستهتون احترام قائلم
- برای دفاع از پسر... - به درک احترامت.
مزامیر ۸۲:۳...
به ضعیفان و بیسرپرستان عدالت بدهید.
منو میشناسی؟
نه، خانم.
وقتی حرف میزنی به من نگاه کن.
تو تازه یه جوونهای.
میگن من با تو خویشاوندم.
مادرت ویلهلمینا هالیستر بود؟
اسم من اِوِلین باست هست.
باستهای شهرستان شریدان.
من خاله مادرت بودم.
گرچه سالهاست که فرصتی پیش نیومده بود.
فکر کردم درسته که بیام.
میتونید کمکم کنید؟
مثل اینکه التماسهای من به جایی نرسیده.
چه بلایی سر برادرم میاد؟
باید ترتیباتش داده بشه.
یتیمخانه پسران؟
فکر میکنم.
میتونید اونو ببرید؟
قطعاً نه.
وقتی من نباشم دیگه کسی رو نداره.
من یه پیرزن هستم، لوکاس.
این دیگه رسم روزگاره.
پس چرا اومدی؟
که خودم ببینم.
مادرت وقتی بچه بود خیلی برام عزیز بود.
متاسفم، باید ازت خداحافظی کنم.
متاسفم که نتونستم کار بیشتری برات بکنم.
هیسسس...
فرشته کوچولوی من...
میدونم...
مامان میدونه.
فرشته کوچولوی من.
اشکالی نداره، عزیز دلم.
خدای مهربون، لطفاً به این بچه رحم کن.
ازش متنفری به خاطرش، مگه نه؟
چی؟
به خاطر مردنش.
به خاطر اینکه بهت درد وارد کرده.
این حرفو جلوش نزن.
فکر میکنی میتونی هر چیزی رو درست کنی، وود...
اما نمیتونی اینو درست کنی.
چرا نمیتونی بهش نگاه کنی؟
چرا نمیتونی به من نگاه کنی؟
میخوام این عوضیها رو تمیز بیاریم تو، درام.
منو اصلاً اذیت نمیکنه.
پیت رو هم با خودمون بیاریم؟
چرا کلانتر رو بیدار کنیم؟
اونا یه کم اون بالا، بیرون هتل هستن.
به نظر میاد چهار یا پنج تاشون هستن.
چارلی بلیک، فرانک لسلی...
بقیهشون مکزیکی و دورگهن.
کسی دختر رو دیده؟
نه، تا جایی که من دیدم، مارشال.
شماها به خاطر چارلی بلیک اومدین؟
اون عوضیهای گاوچرون...
تمام شب اونجا سرگرم بودن...
عرق و هر کوفت و زهرمار دیگه.
درام، تو سمت چپ رو بگیر،
تام، سمت راست من بمون.
هوشت رو جمع کن.
اگه اتفاقی افتاد، خم شو.
اون تفنگو بذار زمین، چارلی بلیک.
ما فقط اومدیم خلع سلاحت کنیم.
شماها همونایی هستین که به اون شهرکهای گاوچرانها حمله میکردین
و دهکدههای شوشون
تو مسیر شمالی از نبراسکا، چارلی؟
ها؟ دیگه حتی خودتونو زحمت نمیدین سرقت کنین
فقط مستقیم میرین سراغ کشتنشون؟
رک و راست بهت میگم...
این دیگه اون کشوری نیست که من میشناختم!
No comments yet. Be the first to leave one.