The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
بلکوود!
مکدرموت.
از محل حفاری کلیرجِنیکس تماس گرفتن.
سروان پایک: باید بری یه نگاهی بندازی.
برای یه جسد تماس گرفته بودید؟
میتونی منو ببری توی اون گودال؟
فرستادمت خونه.
هنوز اینجام!
عزیزم؟
اصلاً خوب نیست پسر شهردار
موقع مشروبخوری زیر سن قانونی با رفیقهای کودنش گیر بیفته.
پائولا: رقابت انتخاباتی خیلی نزدیکه.
یکی از پایههای اصلی کارزارم حمل آشکار اسلحهست.
شروع کنیم.
نیکول.
زنت توی اتاقک کناریه.
من امروز ازدواج میکنم
و واقعاً برام مهمه که تو و بابا اونجا باشید.
نمیفهمم چطور با جنازهها کار میکنی.
امروز مراسم پدربزرگتون رو من برگزار میکنم.
لورن، مردهها...
دیگه مرده نیستن.
برید توی زیرزمین!
هیچی نمیتونه بیاد داخل.
مگر اینکه از قبل اینجا باشن.
این چه جور غسالخونهایه که راه انداختی؟
به مامان گفتم باید میرفتیم غسالخونهٔ برادران بولتمن.
تازه کوپن تخفیف هم دارن.
درِ اون سردخانهها فقط از بیرون باز میشه.
تا وقتی کسی دست بهشون نزنه، باید در امان باشیم.
از کلمهٔ «باید» توی این جمله خیلی خوشم نیومد.
ازم چی میخوای، کَم؟
اولین مراسم تنهاییم یه کم از کنترل خارج شده.
نمیتونم با پلیس تماس بگیرم.
حتی آنتن هم ندارم.
لعنت به این زیرزمین.
خدای من، یکی از اون چیزها گازت گرفت؟
چیزی نیست. حالم خوبه.
درسته، درسته.
فقط توی فیلمهاست که گاز زامبی آدم رو زامبی میکنه.
قراره زامبی بشه؟
من زامبی نمیشم.
منم همین رو گفتم.
تازه اول باید بمیره.
قرار نیست تبدیل به یکی از اون چیزها بشم.
باشه. فقط اگه ناگهان حس کردی میخوای ما رو بخوری،
حتماً قبلش یه چیزی بگو.
الان میخواد ما رو بخوره؟!
نه! نه، نه، نه. اول یه چیزی میگه
و بعد میتونیم به سرش شلیک کنیم.
خودم میزنمش.
وایسا، وایسا، وایسا، وایسا!
چرا توی مراسم ختم اسلحه آوردی؟
ریسک نمیکنم. میزنمش.
لازم نیست این کار رو بکنی.
آره، میتونیم جلوی پخششدن ویروس رو
به بقیهٔ بدنش بگیریم.
مثلاً چهکار کنیم؟
دستش رو قطع کنیم یا یه چیزی؟
دستم رو قطع نکنید.
میتونم زهرش رو بمکم بیرون.
ترجیح میدم دستم رو قطع کنید.
یا مسیح، دِیل! چهکار کردی؟
هیچی، رفیق. خودش بند اومد.
بیا تو.
میدونستم بالاخره این روز میرسه، دکتر فیشر.
هزار بار گفتم، نمیتونم باهات فرار کنم.
مزاحم نیستم؟
نتیجهٔ آزمایشهات اومده، میریام.
وقتی روز عروسیات اومدی اینجا، حتماً خبرها بده.
اِم...
چقدر وقت دارم؟ شش ماه؟
سه ماه؟
ببین، هنوز گزینههایی داریم.
شیمیدرمانی هدفمند، درمان با سلولهای بنیادی،
آزمایشهای بالینی. میتونیم...
نه، هیچکدوم رو انجام نمیدم.
هشتادوهشت سالمه.
دیگه چقدر وقت میخوام؟
نمیتونی همینطوری تسلیم شی.
اوه خدای من.
بیخیال. کمی زندگی کن.
نمیخوام سه ماه آخر عمرم رو
با حال خراب بگذرونم
و دعا کنم یه درمان آزمایشی
بذاره نودسالگی رو ببینم.
آمادهام خداحافظی کنم.
مخصوصاً با اینجا.
غذاش افتضاحه.
مکدرموت!
تری، میشه عجله کنی؟
میخوام قبل از ظهر برم حوزهٔ رأیگیری کلیسای باپتیست اول.
غرفههای رأیگیری جدید آوردن؛ دلم میخواد ببینمشون.
نمیدونم اینقدر زود دوباره اجازه دارم رأی بدم یا نه.
اوه، لعنتی.
داره آبمون رو مسموم میکنه!
این از شیر خونهٔ من اومده!
این رو حتی به سگم هم نمیدم!
گوش کنید، مردم.
حرفتون رو میشنوم.
احساس میکنید بیقدرتید، نادیدهتون گرفتن...
پائولا.
نکن.
دوستان، شما میتونید ماوینهیکن رو واقعاً تغییر بدید؛
فقط کافیه رأی بدید.
آره!
بابابزرگ؟
سلام.
فکر میکنی داری چهکار میکنی؟
میدونی تبلیغات انتخاباتی کنار حوزهٔ رأیگیری غیرقانونیه.
که نمیگم به کی رأی بدن.
تازه، یکی باید آرومشون کنه.
خیلی عصبانیان.
این رو ببین.
چقدر پول میدن که خاکمون رو آلوده کنی؟
خاکمون رو آلوده کنم؟
کلیرجِنیکس تنها چیزیه که برای این شهر شغل آورده.
شغلهایی که مالیات میدن و هزینهٔ مدرسههامون رو تأمین میکنن،
تا بچههات بزرگ شن و یه آدمی بشن.
رفیق، یه کم زنت رو سرِ عقل بیار.
چی گفتی؟
من شهردارم.
اون شوهرشه.
میدونی چیه؟
شاید بهتره بری بیرون
و یکی از همون شغلهایی رو که گفتم پیدا کنی،
نه اینکه اینجا مثل نازپروردهها نق بزنی!
خیلیخب.
همهمون به باورهامون عمیقاً اهمیت میدیم
و همین دموکراسی رو ارزشمند میکنه.
ممنون که نظرتون رو گفتید.
خدا آمریکا رو حفظ کنه.
باید یه راه خروج پشتی پیدا کنیم.
باورت میشه این یارو چه عوضیه؟
اگه من نبودم، اینجا شهر ارواح شده بود.
پائولا، من خوشم نمیاد...
«زنت رو سرِ عقل بیار»؟
خب، از مردم چه انتظاری داری؟
دقیقاً منظورم همینه.
این حرفها منو بیاعتبار میکنه، همین.
ولی تو واقعاً شوهرشی، تری.
من بودم که جون کندم تا شهردار بشم.
اولین شهردار زن در تاریخ این شهر، یادآوری میکنم.
در تاریخ این شهر.
وقتی پِیمارت تعطیل شد، من بودم که کلیرجِنیکس رو آوردم.
و وقتی همهٔ اون گوسفندها توی رستوران جدید روبی تیوزدی
شکمشون رو پُر میکنن،
فکر میکنی از کی تشکر میکنن؟
از تو؟
فقط کمی احترام میخوام.
تری، یه کم مرد باش؛ شاید اونوقت مردم بهت احترام بذارن.
نیکول، کجاییم؟
ببخشید، فکر کردم اینجا خروجی داره!
یا مسیح، همهکار رو باید خودم انجام بدم؟
تو زن شروری هستی!
خون این شهر گردن توئه!
نه!
رفیق؟
حالت خوبه؟
جای: ساقدوش افتخاری مرد.
عجیبه، نه؟
ساقدوش افتخاری مرد؟
این عجیبه، یا من عجیبم که فکر میکنم عجیبه؟
خیلی از زنها دوست همجنسگراشون رو
ساقدوش افتخاری مرد میکنن.
آره، ولی مسئله اینه که شان دگرجنسگراست.
باشه، کمی غیرمعمولـه.
ولی جای نگرانی نیست.
و دوستپسر سابق اِیمی از دوران دبیرستانه.
اوه، عزیزم.
دیدی؟ میدونستم.
نه، فقط خیلی خودش رو درگیر عروسی کرده
و همیشه دوروبرمونه.
باید جشنی رو که براش گرفت میدیدی. واقعاً...
ببخشید. نباید با این چیزها مزاحمت بشم.
آره، حق با توئه.
بهتره برگردی دربارهٔ سرطان لاعلاج من حرف بزنی.
دربارهٔ شان با اِیمی حرف زدی؟
نه، نه.
از عروسی خیلی استرس داره؛
فقط ناراحتش میکنه.
تازه هنوز راهی پیدا نکردم بهش بگم
شاید پدر و مادرم اصلاً بهموقع نرسن.
دکتر فیشر، اومدی اینجا، توی چشمهام نگاه کردی
و گفتی کمتر از شش ماه زنده میمونم؛
ولی میترسی به نامزدت بگی
پرواز پدر و مادرت تأخیر کرده؟
از گفتنش نمیترسم.
خب، خوبه.
چیزی که میخوای بگی اصلاً مسئلهٔ بزرگی نیست.
اگه ارزش ازدواجکردن داشته باشه، درک میکنه.
ـ ممنون، پسرعمو. ـ دمت گرم، رفیق.
وقتی با این برسیم، قهرمان میشیم.
آره.
خیلیخب، بلندش کن.
دارم بلند میکنم.
خب، ببرش بالا.
دارم بلند میکنم، رفیق. باشه، باشه.
بیایم از پسرعموت بخوایم کمکمون کنه.
No comments yet. Be the first to leave one.