The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
سلاحهایی که از پهپاد بهدست آوردیم قابلردیابی نیستن
اما یکی به کارش انداخته
«آقای دمپسی» فعلاً در دسترس نیست... برای همین من اومدم
نفوذی رو پیدا میکنم
تا زمان تحقیقات رسمی تعلیقی
باید تیبور استون و امبر تاد رو پیدا کنی
پگاسوس... از خانوادهات علیهت استفاده میکنه
من یه پسر داشتم
خانوادهٔ مأمور زندان رو پیدا کن
فکر میکنی این آدما بیان سراغمون؟
یکی اونجاست! دیگه دیر شده
برو همون مقصدی که گفتم بگو تیبور فرستادت
و میخوای سباستین رو ببینی
برای رسیدن به لندن پول لازم داریم
تو کشتیش ما کشتیمش
میدونی برای زنده موندن چه کارهایی لازمه
باید تصمیم بگیری تا چه حد میتونی
با خونِ روی دستهات زندگی کنی
چیزی نمونده، خوشگلم
چیزی نمونده
نوبت توئه
میتونم کمکی کنم؟ امیدوارم
دنبال یه مرد میگردم؛ قد حدود ۱۷۵، چشم قهوهای، موهای کوتاه و تیره
شاید با یه زن جوون اومده باشه
ببین، عزیزم
دلم برات میسوزه خودم هم تجربهش کردم
باور کن ولی هر کاری توی اون اتاق میکنن...
به خودشون مربوطه، باشه؟
پس اینجاست؟
بذار حدس بزنم
پنیر تیکا، بادمجون بارتا و یه ماسالا چای
آره، از کجا فهمیدی؟
غذا رسید
گفت وقتی رسید زنگ میزنه
اورژانس، بفرمایید
کدوم نیرو رو لازم دارید؟ پلیس
همین الان توی هتل سندرینگهام تیراندازی شده
اگه به واحد جرائم اعتماد نداریم، به پلیس هم نمیتونیم
پول رو بردار آقا، صدام رو میشنوید؟
برو!
داری مستقیم میری طرفشون
داری چه غلطی میکنی؟!
کلاً عقلتو از دست دادی؟!
پلیس مسلح! سلاح رو بذار زمین!
از کاپوت فاصله بگیر! همین الان!
آروم بخواب زمین! زمین!
دستهات رو بذار پشت سرت!
همونجا بمون! تکون نخور!
حرکت نکن!
سلام، خوشگلم
الو؟
الو؟
وایسا، وایسا
تیبور ما رو فرستاده
فقط... فقط...
سباستین! اومدیم سباستین رو ببینیم
بله؟
سباستین
آدم تنها که زندگی میکنه باید حواسش جمع باشه
من کارلام
منم اولیام
بیا اول بچه رو راحت کنیم
میخائیل میخواد جنس رو با دست خودش وارسی کنه...
مطمئن شه واقعیه
باشه
پیرمردت همیشه معاملههای حضوری رو خودش انجام میداد
مردم عادت دارن با اون معامله کنن
از پسش برمیام
هماهنگش کن کردم
حرفزدن با من
بالاخره این معامله، معاملهٔ بزرگه
فقط از روی احترام داشتم خبرت میکردم
بهبه، چه تصویر تمامعیاری از کارآمدی...
پیامها رو هم مثل قهرمانها میرسونی؟
دقیقاً خودت رو میخواستم
اوضاع چطوره؟
همهچیز خوبه ولی یه تغییر پیش اومده
تبیت کنار رفته
کمپبل منو مسئول تحقیقات کرده
خب، تبریک میگم، ویل
دیگه بهونهای برای پیدانکردنش نداری؟
نانسی؟ منم رئیس؟
یه لطفی ازت میخوام
تو تعلیقی
این پرونده همهچیزم رو گرفت؛ ازدواجم رو، حالا هم شغلم رو
اگه فکر میکنی نفوذی پگاسوسم، همین الان قطع کن
میبینم آدمهای کمپبل هنوز بیرون اردو زدن
نانسی، جدی میگم، چند ساله همدیگه رو میشناسیم؟
چه کمکی ازم برمیاد؟
پاول ایوانف؛
همون مهندس انرژیهای تجدیدپذیر که استون از بلاروس بیرونش آورد
داشت پلیمرهای مقاوم به حرارت بالا میساخت
برای توربینهای بادی منظورت رو نمیفهمم
این همون نوع مادهایه که برای تحمل
دمای بالا رو بیتغییر تحمل میکنه یه لطفی بکن
ببین با جنس سلاحهای روی اون پهپاد تطابق داره یا نه
انجامش میدم آفرین
تیم چطوره؟ همهچی بههمریخته
دارم دربارهٔ امبر تاد گزارش مینویسم
بررسی کامل سوابق و همهچیز انگار دنبال نخودسیاهیم
دستورش رو کی داده؟
اونیل
نه، این کار رو نمیکنی
ـ چه کاری؟ ـ کشتن رانندهٔ کامیون و دزدیدن ماشینش
وای، واقعاً نظر خیلی بدی دربارهام داری
راستش میخواستم پول بدم ما رو تا لندن ببره
ـ این فقط باعث میشه... ـ سؤال بپرسه. ـ خب
بهزودی دوباره انسولین لازم دارم باید یه فکری بکنیم
باشه، فقط باهاش حرف میزنیم به وجدانش متوسل میشیم
خودم انجامش میدم
دستت رو بده
یه کلمه هم نگو همهش مال خودت
سلام الو؟
سلام، ببخشید چند کیلومتر عقبتر تصادف کردیم
میتونید کمک کنید؟ من امدادخودرو نیستم، عزیزم
گوشیهامون داغون شده
باید هرچه زودتر برگردیم لندن
تاکسی هم نیستم
شاید یه سامریِ نیکوکار باشی؟
حالت خوبه، عزیزم؟
اِم... نه، راستش
ولی باید برگردم لندن باید برسم پیش دخترم
اینه؛ شش ماهشه
این... این مردِ توی عکس یه نفر دیگهست
آره
آره، درست میگی
ببین، من مأمور انتقال زندانیام
و باید این مرد رو برگردونم لندن
تنها دلیل همهٔ این کارها هم اینه که برگردم پیش دخترم
اسمم امبره اسم تو چیه؟
ـ اِم... اسمت چیه؟ ـ پل. ـ پل
خوشبختم، پل بسه؛ پنج هزار تا
گفتم خودم حلش میکنم وقت نداریم
نصفش الان، نصفش وقتی رسیدیم ولی باید همین لحظه راه بیفتیم
نشونم بده
نه توقف، نه سؤال
جایی برای نشستن نیست تازه از یه مأموریت برگشتم
اِم...
اینها رو بردارید
نوهام بهم داده
از نشستن توی تاریکی بهتره، نه؟
خب
پس باشه
«وجدانش» به جهنم
ـ داشت قبول میکرد ما رو ببره ـ آره. ـ واقعاً داشت
مهربون به نظر میرسه خب، داستان سوزناکت...
اثر نکرد
شاید مهربون به نظر بیاد، ولی چیزی که تکونش میده طمعه
اشتباه شناختیش
امیدوارم خوب خوابیده باشی خوابیدم، ممنون
بوی خوبی میاد تا ناهار آماده نمیشه
یه قوری قهوهٔ تازه هست
آره، من... یه قهوه میخورم
اشکالی نداره برای بچه شیر درست کنم؟
حدود ده دقیقه دیگه بیدار میشه، پس...
مثل ساعت دقیقن، نه؟
آره
تروریستهای کوچولوی کوکی
پس چطور با تیبور درگیر شدی؟
آره، یعنی... راستش هیچوقت ندیدمش، ولی...
ببخشید، شما از کجا میشناسینش؟
خیلی وقته همدیگه رو میشناسیم
ولی... سالهاست ندیدمش
شیر؟ شکر؟
فقط شیر
لطفاً
پس...
اِم... سباستین کیه؟
فقط یه اسمی بود که من و تیبور استفاده میکردیم
سباستینِ خلوچل
هر وقت یکیمون...
یه کار احمقانه میکرد
نمیدونم شما چی، ولی سؤالی که من از خودم میپرسم اینه...
امبر تاد کیه؟
یازده مأمور کشته شدن...
اما اون استون رو از تونل بیرون آورد
انگار داشت... از لای قطرههای بارون میرقصید
پس یکی از ماست... یا یکی از اونا؟
نانسی گزارشی آماده کرده که باید تا الان به دست همهتون رسیده باشه
ازش استفاده کنید
دو روز فرصت داریم تیبور استون رو به جایگاه شاهد برسونیم
باید سریع عمل کنیم
دستبهکار شید
واقعاً این حرفها رو دربارهٔ تاد باور داری؟
فکر تازه میخواستی، نه؟
اونیل
میخواد ببینتت
دو دقیقه
با خواستنِ این ملاقات ریسک بزرگی کردی
یکی از آدمهام توی بازداشت پلیسه
با سلاح گرم گرفتنش نینا دراگوش
باید آزادش کنی
غیرممکنه
اگه بخوام برای چنین چیزی نفوذم رو به کار بندازم، ممکنه لو برم
الان من مسئولم دقیقاً همونجاییام که میخواستی
ریسکش نکن داری بهم میگی چه کار کنم؟
باید آزادش کنی
چرا؟ اصلاً کیه؟
یه مهره
No comments yet. Be the first to leave one.