Damien

Damien

Download Farsi/persian Subtitle

Season 1

Release info

Damien S01 WEB-DL DD5 1 H 264-RARBG Filamingo Fa
A Commentary by filamingo_official
◥◣🔶 𝗙𝗶𝗹𝗮𝗺𝗶𝗻𝗴𝗼.𝗮𝗽𝗽 ● ZIMO 🔶◢◤

Tags

webdl
Published on: 2026-07-16
Downloads: 29
Hearing Impaired: No

Farsi/persian subtitle preview

The first 200 lines.

‏حرفه‌ای‌ترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی‏ ‏«فیلامینگو»‏ ‏تقدیم می‌کند‏

‏از من چی می‌خوای؟‏

‏هان؟ بگو. من چه...‏ ‏چه بلایی سرت آوردم؟‏

‏جوابم رو بده!‏

‏تولدت مبارک‏

‏یادت بود. می‌دونی چیه؟‏

‏نمی‌تونم قبولش کنم‏

‏روش نوشته «متعلق به کارول شلیتزمن»‏

‏همون پایین‏

‏لعنتی، فکر کردم‏ ‏پاکش کرده بودم‏

‏واقعاً ممنون، رفیق‏

‏هنوز تشکر نکن. بچه‌ها رو‏

‏امشب می‌کشونم هتل و وقتی گفتم‏

‏داری سی‌ساله می‌شی،‏

‏قول دادن حسابی حالت رو جا بیارن‏

‏فکر نکنم هنوز از پارسال‏ ‏سرحال اومده باشم‏

‏آروم به نظر میاد‏

‏چندتا عکس از زندگی روزمره بگیر‏

‏که گزارش کامل شه. فقط زود‏

‏می‌خوام مهمونی رو راه بندازم!‏

‏مواظب باش!‏

‏هی، چی شده؟‏

‏ارتش داره این مردم رو‏ ‏جابه‌جا می‌کنه!‏

‏خبر رسیده که دارن‏ ‏به تروریست‌ها پناه می‌دن!‏

‏تنها تروریست‌ها همون‌هایی‌ان‏ ‏که خودشون می‌سازن‏

‏کلی!‏

‏دیمین؟‏

‏ـ اینجا چی‌کار می‌کنی؟‏ ‏ـ همون کاری که تو می‌کنی‏

‏می‌خواستم زنگ بزنم‏

‏هی، کلی... از دیدنت خوشحالم‏

‏امانی. فکر کردم بالاخره‏ ‏سر عقل اومدی‏

‏و از شر این یارو خلاص شدی‏

‏ـ نمی‌شه از شرش خلاص شد‏ ‏ـ هی، گوش کن...‏

‏چی دیدی؟ راهی هست‏ ‏یواشکی برگردیم تو؟‏

‏نه، همه‌جا رو بستن‏

‏قتل‌عام می‌شه‏

‏پس فعلاً باید‏ ‏همین‌جا بمونیم‏

‏ـ شوخی می‌کنی؟‏ ‏ـ به‌هیچ‌وجه‏

‏این یکی با من‏

‏آه! اوه!‏

‏دیمین، دوستت دارم‏

‏همه‌اش برای توئه‏

‏ این است پسر محبوب من... ‏

‏نگاهم کن، دیمین‏ ‏همه‌اش برای توئه!‏

‏دیمین، دوستت دارم!‏

‏بلند شو. پاشو!‏

‏دنبال کی می‌گردی؟‏

‏ـ اون زن‏ ‏ـ کی؟‏

‏یه زنی من رو گرفت‏ ‏اسمم رو می‌دونست‏

‏ـ یه خبرنگار دیگه؟‏ ‏ـ نه، یکی از همین‌جا، از دمشق‏

‏چیزهایی گفت... چیزهایی که‏ ‏محال بود بدونه‏

‏یه کاری کرد‏

‏خاطرات بچگی‌م رو دیدم؛‏ ‏وقتی بچه بودم‏

‏وقتی پدر و مادرم...‏ ‏نه، یه حادثه‌ای شده بود‏

‏فکر کردم از بچگی‌ت چیزی یادت نیست‏

‏نه، همه‌چیز رو برگردوند‏ ‏پنج‌سالم بود. روز تولدم بود‏

‏باید بفهمیم این کامیون‌ها‏ ‏کجا می‌رن‏

‏هی، کلی!‏

‏دارم یه ماشین جور می‌کنم‏

‏این مرد می‌گه می‌دونه‏

‏این مردم رو کجا‏ ‏منتقل کردن‏

‏با پانصد دلار می‌برتمون‏

‏ـ توی هتل می‌بینمت‏ ‏ـ نه، رفیق، خودت بهتر می‌دونی‏

‏نباید سوار ماشین یه آدم محلی شی‏

‏ممکنه گروگان گرفته بشیم‏ ‏باید پیداش کنم، باشه؟‏

‏هی! هی!‏

‏هی، بی‌خیال‏

‏وایسا‏

‏هی، هی، هی! باشه، باشه!‏

‏تمام خبرنگارها باید‏ ‏فوراً از کشور اخراج بشن‏

‏مطمئنم «تایم» یا هاف‌پست‏ ‏این‌ها رو می‌خرن‏

‏شاید هم «نیویورکر»‏

‏شاید داری به یه پولیتزر نگاه می‌کنی‏

‏باید برگردم اونجا‏

‏خودت می‌دونی نباید‏ ‏بیرونمون می‌کردن‏

‏تنها چیزی که می‌دونم اینه که رئیسم می‌پرسه‏

‏چرا هنوز با تو کار می‌کنم‏

‏چون فقط اونه که‏ ‏می‌تونه این‌قدر نزدیک شه‏

‏باید ما رو برگردونی اونجا‏

‏عزیزم، همچین چیزی‏ ‏امکان نداره‏

‏ورودت به سوریه ممنوع شده‏

‏چند ماهی صبر کن...‏

‏نمی‌شه صبر کرد‏ ‏یه اتفاقی داره می‌افته‏

‏ـ اگه دربارهٔ مسائل خصوصی...‏ ‏ـ نه، ربطی به اون نداره‏

‏پس چیه؟‏

‏الو؟ کلی، منم دیمین‏

‏حالت خوبه؟‏

‏ـ کدوم گوری هستی؟‏ ‏ـ نیویورک. گوش کن‏

‏فهمیدی مسیحی‌ها رو‏ ‏کجا منتقل کردن؟‏

‏باید اون پیرزن رو پیدا کنم،‏

‏همونی که من رو گرفت. من دیدم...‏

‏«دیمین، دوستت دارم»‏

‏می‌تونی پیداش کنی؟‏

‏چرا باید کمکت کنم؟‏

‏بین ما چیزی بود. بود، اما...‏

‏بعد همین‌طوری غیبت زد؟‏

‏بدون هیچ توضیحی؟‏

‏تنها راه همین بود‏ ‏باید بهم اعتماد کنی‏

‏من بهت اعتماد داشتم‏

‏می‌تونی اون زن رو پیدا کنی؟‏

‏سعی می‌کنم‏

‏ممنون‏

‏ممنون، تیفانی‏ ‏از اینجا به بعد با من‏

‏دیمین تورن. خیلی وقته ندیدمت‏

‏از دیدنت خوشحالم، کِری. من...‏

‏امیدوارم مزاحم نشده باشم‏

‏یه لطفی ازت می‌خوام‏ ‏هوم‏

‏برادرهای پرستون هال باید‏ ‏هوای هم رو داشته باشن، نه؟‏

‏پانزده ساله ندیدمت‏

‏راستش حفظ ارتباط‏ ‏نقطه‌قوتم نیست‏

‏داشتم توی سوریه گزارشی تهیه می‌کردم‏

‏با حکومت فعلی‏ ‏به مشکل خوردم‏

‏دیگه نمی‌ذارن پام رو‏ ‏داخل کشور بذارم‏

‏حتماً ارتباط‌های دیگه‌ای داری‏

‏خب، به رئیس بهرینگر زنگ بزنم‏

‏ولی حسابی سرش شلوغه‏

‏نمی‌خواستم برای موضوعی‏ ‏به این کوچیکی‏

‏از کسی طلب لطف کنم‏

‏رئیس صندوق بین‌المللی پول‏ ‏بهت بدهکاره؟‏

‏مگه دنیا با همین لطف‌ها نمی‌چرخه؟‏

‏بذار با همکارام صحبت کنم‏

‏شاید بتونیم با همفکری‏

‏راهی پیدا کنیم‏ ‏حتماً راه‌حلی هست‏

‏ممنونم‏ ‏همیشه می‌گفتم‏

‏تو از آدم‌های خوبی‏

‏هوم. راه خروج رو بلدی‏

‏دیمین تورن‏

‏باورم نمی‌شه‏ ‏واقعاً خودتی‏

‏خیلی وقته گذشته‏

‏ببخشید، شما رو می‌شناسم؟‏

‏اَن راتلج‏

‏آخرین بار توی مراسم خاک‌سپاری‏ ‏پدرت دیدمت‏

‏پدرم رو می‌شناختید؟‏

‏مرد بسیار خوبی بود‏ ‏شخصیتی بی‌عیب‌ونقص داشت‏

‏اینکه چنین مرگ غم‌انگیزی‏ ‏نصیبش شد...‏

‏اما تو خیلی کم‌سن بودی‏

‏احتمالاً چیز زیادی‏ ‏یادت نمیاد‏

‏متأسفانه نه‏

‏هوم. به‌زودی عوض می‌شه‏

‏چرا این رو می‌گید؟‏

‏چون دنیای تازه‌ای آغاز شده‏

‏مُهر شکسته و‏ ‏در شیپور دمیده شده‏

‏متوجه نمی‌شم‏

‏پدرت بهت افتخار می‌کرد‏

‏چیزهای زیادی برای عرضه داری‏

‏من فقط عکس می‌گیرم‏

‏فروتنی فضیلتیه که‏ ‏زیادی بزرگش کردن‏

‏حتماً برات آسون نبوده؛‏

‏اخراج از مدرسه‌ای به مدرسهٔ دیگه،‏

‏پرستون، اکستر، آکسفورد...‏ ‏آدم فکر می‌کنه‏

‏باید با پسری که این‌قدر آشکارا...‏

‏بااستعداده، بخشنده‌تر می‌بودن‏

‏ظاهراً خیلی خوب می‌دونید‏ ‏کجاها بودم‏

‏گذشته مثل طناب داریه‏ ‏دور گردنمون‏

‏موافق نیستی؟‏

‏حقیقت اینه که... کارم رو درست انجام نمی‌دادم‏

‏اگه چشم و گوشم رو باز نگه نمی‌داشتم‏

‏و حواسم به دیمین تورن نبود‏

‏و دقیقاً شغلتون چیه، خانم...‏

‏راتلج‏

‏فکر کنم بهترین توصیفش‏

‏کارِ محافظته‏

‏از منافع خاص مراقبت می‌کنم‏

‏ـ منافع چه کسی؟‏ ‏ـ توی کار من، رازداری حرف اول رو می‌زنه‏

‏اصل کار اینه که همیشه‏ ‏حضور داشته باشی،‏

‏بی‌آنکه کسی بفهمه‏ ‏از اول هم اونجا بودی؛‏

‏درست پشت سرش‏

‏قدم‌به‌قدم‏

‏فقط می‌خواستم خودم رو معرفی کنم‏

‏دیدن اینکه چقدر بزرگ شدی‏ ‏واقعاً هیجان‌انگیزه‏

‏قبلاً هم راه‌هامون به هم رسیده‏ ‏مطمئنم‏

‏پیداش کردی؟‏

‏از همهٔ ساکنان اردوگاه پرسیدم‏

‏هیچ‌کس تابه‌حال ندیده بودش‏ ‏ولی یه چیز دیگه پیدا کردم‏

‏برگشتم نیویورک‏ ‏آدرسم رو برات پیامک می‌کنم‏

‏باید ببینیش‏

‏دادم ترجمه‌اش کنن‏

‏لاتینیه‏

«این است پسر محبوب من،‏

‏که از او خشنودم»‏

‏طبق انجیل متی،‏

‏وقتی یحییِ تعمیددهنده‏ ‏مسیح رو غسل تعمید داد،‏

‏آسمون باز شد و صدایی‏

‏دقیقاً همین کلمات رو گفت‏

‏می‌گن مسیح وقتی سی‌ساله شد‏ ‏غسل تعمید گرفت‏

‏روزی که من رو گرفت‏ ‏تولد سی‌سالگی‌م بود‏

‏و خونش سرتاپات رو گرفته بود، نه؟‏

‏انگار باهاش تعمید گرفتم‏

‏مسیح بعد از غسل تعمید‏ ‏رسالت و موعظه‌اش رو شروع کرد‏

‏رسالتش رو‏

‏دارم چیزهایی می‌بینم‏

‏نه... خاطره‌هایی...‏

‏که قبلاً نداشتم‏

‏یه مهمونی بود‏

‏پنج‌سالم بود‏ ‏پدر و مادرم هنوز زنده بودن‏

‏اسب‌های کوچیک و چرخ‌وفلک بود‏

‏و...‏

‏یکی اسمم رو فریاد زد،‏

‏گفت دوستم داره‏

‏مربی‌م جلوی چشم همه‏ ‏روی لبه ایستاده بود‏

More Farsi/persian subtitles for Damien

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left