The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
از من چی میخوای؟
هان؟ بگو. من چه... چه بلایی سرت آوردم؟
جوابم رو بده!
تولدت مبارک
یادت بود. میدونی چیه؟
نمیتونم قبولش کنم
روش نوشته «متعلق به کارول شلیتزمن»
همون پایین
لعنتی، فکر کردم پاکش کرده بودم
واقعاً ممنون، رفیق
هنوز تشکر نکن. بچهها رو
امشب میکشونم هتل و وقتی گفتم
داری سیساله میشی،
قول دادن حسابی حالت رو جا بیارن
فکر نکنم هنوز از پارسال سرحال اومده باشم
آروم به نظر میاد
چندتا عکس از زندگی روزمره بگیر
که گزارش کامل شه. فقط زود
میخوام مهمونی رو راه بندازم!
مواظب باش!
هی، چی شده؟
ارتش داره این مردم رو جابهجا میکنه!
خبر رسیده که دارن به تروریستها پناه میدن!
تنها تروریستها همونهاییان که خودشون میسازن
کلی!
دیمین؟
ـ اینجا چیکار میکنی؟ ـ همون کاری که تو میکنی
میخواستم زنگ بزنم
هی، کلی... از دیدنت خوشحالم
امانی. فکر کردم بالاخره سر عقل اومدی
و از شر این یارو خلاص شدی
ـ نمیشه از شرش خلاص شد ـ هی، گوش کن...
چی دیدی؟ راهی هست یواشکی برگردیم تو؟
نه، همهجا رو بستن
قتلعام میشه
پس فعلاً باید همینجا بمونیم
ـ شوخی میکنی؟ ـ بههیچوجه
این یکی با من
آه! اوه!
دیمین، دوستت دارم
همهاش برای توئه
این است پسر محبوب من...
نگاهم کن، دیمین همهاش برای توئه!
دیمین، دوستت دارم!
بلند شو. پاشو!
دنبال کی میگردی؟
ـ اون زن ـ کی؟
یه زنی من رو گرفت اسمم رو میدونست
ـ یه خبرنگار دیگه؟ ـ نه، یکی از همینجا، از دمشق
چیزهایی گفت... چیزهایی که محال بود بدونه
یه کاری کرد
خاطرات بچگیم رو دیدم؛ وقتی بچه بودم
وقتی پدر و مادرم... نه، یه حادثهای شده بود
فکر کردم از بچگیت چیزی یادت نیست
نه، همهچیز رو برگردوند پنجسالم بود. روز تولدم بود
باید بفهمیم این کامیونها کجا میرن
هی، کلی!
دارم یه ماشین جور میکنم
این مرد میگه میدونه
این مردم رو کجا منتقل کردن
با پانصد دلار میبرتمون
ـ توی هتل میبینمت ـ نه، رفیق، خودت بهتر میدونی
نباید سوار ماشین یه آدم محلی شی
ممکنه گروگان گرفته بشیم باید پیداش کنم، باشه؟
هی! هی!
هی، بیخیال
وایسا
هی، هی، هی! باشه، باشه!
تمام خبرنگارها باید فوراً از کشور اخراج بشن
مطمئنم «تایم» یا هافپست اینها رو میخرن
شاید هم «نیویورکر»
شاید داری به یه پولیتزر نگاه میکنی
باید برگردم اونجا
خودت میدونی نباید بیرونمون میکردن
تنها چیزی که میدونم اینه که رئیسم میپرسه
چرا هنوز با تو کار میکنم
چون فقط اونه که میتونه اینقدر نزدیک شه
باید ما رو برگردونی اونجا
عزیزم، همچین چیزی امکان نداره
ورودت به سوریه ممنوع شده
چند ماهی صبر کن...
نمیشه صبر کرد یه اتفاقی داره میافته
ـ اگه دربارهٔ مسائل خصوصی... ـ نه، ربطی به اون نداره
پس چیه؟
الو؟ کلی، منم دیمین
حالت خوبه؟
ـ کدوم گوری هستی؟ ـ نیویورک. گوش کن
فهمیدی مسیحیها رو کجا منتقل کردن؟
باید اون پیرزن رو پیدا کنم،
همونی که من رو گرفت. من دیدم...
«دیمین، دوستت دارم»
میتونی پیداش کنی؟
چرا باید کمکت کنم؟
بین ما چیزی بود. بود، اما...
بعد همینطوری غیبت زد؟
بدون هیچ توضیحی؟
تنها راه همین بود باید بهم اعتماد کنی
من بهت اعتماد داشتم
میتونی اون زن رو پیدا کنی؟
سعی میکنم
ممنون
ممنون، تیفانی از اینجا به بعد با من
دیمین تورن. خیلی وقته ندیدمت
از دیدنت خوشحالم، کِری. من...
امیدوارم مزاحم نشده باشم
یه لطفی ازت میخوام هوم
برادرهای پرستون هال باید هوای هم رو داشته باشن، نه؟
پانزده ساله ندیدمت
راستش حفظ ارتباط نقطهقوتم نیست
داشتم توی سوریه گزارشی تهیه میکردم
با حکومت فعلی به مشکل خوردم
دیگه نمیذارن پام رو داخل کشور بذارم
حتماً ارتباطهای دیگهای داری
خب، به رئیس بهرینگر زنگ بزنم
ولی حسابی سرش شلوغه
نمیخواستم برای موضوعی به این کوچیکی
از کسی طلب لطف کنم
رئیس صندوق بینالمللی پول بهت بدهکاره؟
مگه دنیا با همین لطفها نمیچرخه؟
بذار با همکارام صحبت کنم
شاید بتونیم با همفکری
راهی پیدا کنیم حتماً راهحلی هست
ممنونم همیشه میگفتم
تو از آدمهای خوبی
هوم. راه خروج رو بلدی
دیمین تورن
باورم نمیشه واقعاً خودتی
خیلی وقته گذشته
ببخشید، شما رو میشناسم؟
اَن راتلج
آخرین بار توی مراسم خاکسپاری پدرت دیدمت
پدرم رو میشناختید؟
مرد بسیار خوبی بود شخصیتی بیعیبونقص داشت
اینکه چنین مرگ غمانگیزی نصیبش شد...
اما تو خیلی کمسن بودی
احتمالاً چیز زیادی یادت نمیاد
متأسفانه نه
هوم. بهزودی عوض میشه
چرا این رو میگید؟
چون دنیای تازهای آغاز شده
مُهر شکسته و در شیپور دمیده شده
متوجه نمیشم
پدرت بهت افتخار میکرد
چیزهای زیادی برای عرضه داری
من فقط عکس میگیرم
فروتنی فضیلتیه که زیادی بزرگش کردن
حتماً برات آسون نبوده؛
اخراج از مدرسهای به مدرسهٔ دیگه،
پرستون، اکستر، آکسفورد... آدم فکر میکنه
باید با پسری که اینقدر آشکارا...
بااستعداده، بخشندهتر میبودن
ظاهراً خیلی خوب میدونید کجاها بودم
گذشته مثل طناب داریه دور گردنمون
موافق نیستی؟
حقیقت اینه که... کارم رو درست انجام نمیدادم
اگه چشم و گوشم رو باز نگه نمیداشتم
و حواسم به دیمین تورن نبود
و دقیقاً شغلتون چیه، خانم...
راتلج
فکر کنم بهترین توصیفش
کارِ محافظته
از منافع خاص مراقبت میکنم
ـ منافع چه کسی؟ ـ توی کار من، رازداری حرف اول رو میزنه
اصل کار اینه که همیشه حضور داشته باشی،
بیآنکه کسی بفهمه از اول هم اونجا بودی؛
درست پشت سرش
قدمبهقدم
فقط میخواستم خودم رو معرفی کنم
دیدن اینکه چقدر بزرگ شدی واقعاً هیجانانگیزه
قبلاً هم راههامون به هم رسیده مطمئنم
پیداش کردی؟
از همهٔ ساکنان اردوگاه پرسیدم
هیچکس تابهحال ندیده بودش ولی یه چیز دیگه پیدا کردم
برگشتم نیویورک آدرسم رو برات پیامک میکنم
باید ببینیش
دادم ترجمهاش کنن
لاتینیه
«این است پسر محبوب من،
که از او خشنودم»
طبق انجیل متی،
وقتی یحییِ تعمیددهنده مسیح رو غسل تعمید داد،
آسمون باز شد و صدایی
دقیقاً همین کلمات رو گفت
میگن مسیح وقتی سیساله شد غسل تعمید گرفت
روزی که من رو گرفت تولد سیسالگیم بود
و خونش سرتاپات رو گرفته بود، نه؟
انگار باهاش تعمید گرفتم
مسیح بعد از غسل تعمید رسالت و موعظهاش رو شروع کرد
رسالتش رو
دارم چیزهایی میبینم
نه... خاطرههایی...
که قبلاً نداشتم
یه مهمونی بود
پنجسالم بود پدر و مادرم هنوز زنده بودن
اسبهای کوچیک و چرخوفلک بود
و...
یکی اسمم رو فریاد زد،
گفت دوستم داره
مربیم جلوی چشم همه روی لبه ایستاده بود
No comments yet. Be the first to leave one.