The first 200 lines.
- من قاتلم.
بله، چون قربانی اینسلی تراسک است.
- آینزلی تراسک؟
داری میگی اون داره میاد جزیره اسرارآمیز؟
- منم همینو میگم. - اینسلی تراسک کیه؟
- آیا او تنها میآید یا--
- با شوهرش.
- جینی، تو نمیتونی جدی باشی.
- اِم، به حرفم گوش کن.
- آیا اینسلی تراسک با شما تماس گرفت؟
- تایم اوت.
اینسلی تراسک کیست؟
- اینسلی تراسک همسر فرانکلین تراسک است،
که میخواهد چندین مهمان به جزیره بیاورد،
پکیج کامل VIP.
- حتماً باید چند دلاری داشته باشد.
- آره، وضع مالیش خیلی خوبه، آره.
- صبر کن.
آیا او همان کسی است که...
- اینکه من یه زمانی نامزد بودم که ازدواج کنم؟
بله، او قطعاً همینطور است.
- او Trask Global Management، یک صندوق پوشش ریسک، را اداره میکند.
که از نظر ارزشگذاری با کارلوس رقابت میکند.
و اینسلی تراسک یک نیروی محرکه است
وکیل شرکت که در دادگاه نیز حضور دارد
در هیئت مدیره تراسک گلوبال.
و آنها-- آنها تازه پارسال ازدواج کردند،
و او به من گفت که خیلی مشتاق است
برای آمدن به جزیره اسرارآمیز.
- آیا او پیشنهاد داد که در بازی قتل نقش قربانی را بازی کند؟
- اوه، نه، این ایدهی من بود،
همانطور که از ام میخواستند قاتل باشد،
که شاید کمی اغراقآمیز باشد.
- فکر میکنی من دلم میخواد زن فرانکلین رو بکشم؟
ایده من این بود که نامزدی را تمام کنیم.
- و از آن زمان تاکنون رابطه طولانی مدتی نداشتهاید.
- جینی، با احترام درخواست میکنم که زندگی شخصیام...
به عنوان طعمه برای بازیهای رمزآلود ما در نظر گرفته شوند.
- من فقط داشتم فکرامو مرور میکردم.
- گذشته از این، من مطمئناً اینجا نخواهم بود
وقتی گروه تراسک شرکت میکنند.
- آه.
خب، اینسلی شرکت شما رو به عنوان یه شرط گذاشته.
به بستهاش.
- شوخی میکنی.
- این قیافهی منِ شوخیگوشه؟
- چرا باید اون...
- ناامنی.
او ممکن است نگران باشد که فرانکلین هنوز برای شما مشعل حمل میکند.
پس او به این امیدها به اینجا میآید
خاموش کردن آن مشعل.
- خب، او قطعاً دارد با آتش بازی میکند.
من فقط دارم استعارهی جیسون رو بسط میدم.
- به هر حال، اگر تصمیم گرفتی که با این موضوع ادامه بدی، اه،
با توجه به پیشنهاد، من هم قصد دارم آخر هفته اینجا باشم.
- اوه، لازم نیست--- میدونم.
من میخواهم.
در هر صورت، جینی، ما بازیهای قتل بیشتری برای نوشتن داریم،
اگر اشکالی ندارد.
- بله، دفتر من مال شماست.
جیسون گفت شاید اینجا باشی.
- به قایق خانهاش برگشت؟
- او این کار را کرد.
گفت به نظر میرسد به کمی زمان و مکان برای فکر کردن نیاز داری.
- آه.
که هیچکدومشون رو بهم نمیدی.
- من دوست خیلی بدی هستم، نه؟
- بدترین حالت.
- اسکاچ میخوای؟
میدونی، من فقط چند بار فرانکلین رو دیدم.
اما به جرات میتوانم بگویم که جیسون در مورد تمایل آینزلی درست میگوید.
که بیای اینجا و هر شعلهای که عشق سابقت شعلهور کرده رو خاموش کنی
ممکن است هنوز برای شما داشته باشد.
- مم.
- و من فکر میکنم تو داری باهاش لج میکنی.
- سازمان بهداشت جهانی؟
- خب، جیسون.
یادم نمیآید که او اینقدر به روانشناسی فکر کرده باشد
وقتی برای اولین بار مسیرمان به هم رسید.
- آره، فکر کنم درسته.
و من فکر میکنم این از او کاملاً جوانمردانه است
که بخوام وقتی فرانکلین
به جزیره اسرارآمیز میآید.
- اگه فرانکلین بیاد، منظورته.
- خب، بکنم؟
منظورم اینه که، نمیدونم متوجه شدی یا نه،
اما شما هم بهتر است آن را خاموش کنید
هر خاکستر سرگردانی که هنوز برای فرانکلین دارید.
- هیچ خاکستر آتشینی وجود نداره، جینی.
به من اعتماد کن.
- خب، خوبه.
پس مشکلی برای حمایت از این طرح نخواهید داشت.
- میبینم اونجا چیکار کردی.
- چی؟
- آه، خوب بازی کردی.
باشه، باشه.
به خانم تراسک بگو میتوانند بیایند.
- انجام خواهم داد.
به، آه، مشعلهایی که خاموش میشوند.
- صبح بخیر، خانمها و آقایان.
آخر هفتهی هیجانانگیزی در پیش داریم،
با شرایط کامل VIP برای مهمانی شروع میشود
از فرانکلین تراسک.
علاوه بر این، به عنوان مهمان و در میان گروهش مبدل شده است
مدیر ارشد عملیات ما، بارونس جین آلکات، خواهد بود.
- متشکرم، بنت.
خب، من برای این آخر هفته خیلی هیجانزدهام.
از دلایل، اما مهمترین آنها
این است که نویسندگان درخشان بازی ما،
دکتر پریستلی و کارآگاه ترنت،
نیز اینجا خواهد بود، که مدتی است اتفاق نیفتاده است.
- بازی از کلبه پنهان شروع میشود،
و این آخر هفته، امیلیا در نقش خودش بازی خواهد کرد،
اما من و جیسون نقشهای خیالی را بازی خواهیم کرد
در روایت.
و من به شکل فرانکلین تراسک در خواهم آمد
چند سال پیش با من آشنا شد.
و من نقش پروفسور لورتا مابری را بازی خواهم کرد،
یک باستانشناس اهل کالیفرنیا.
و جیسون کاملاً در تضاد با تیپ شخصیتیاش بازی خواهد کرد
در نقش شان کالاهان، تاجر اهل بوستون،
که یک اصطلاح عامیانه برای گانگستر است.
و گروه ویژه ما متشکل از ویوکا بنتلی است،
مدیر ارشد عملیات و فرانکلین تراسک
زن دست راست در صندوق پوشش ریسک جهانی تراسک؛
اسپنسر تراسک، بازیکن سابق تایت اند در NFL
که تا یک ماه پیش برای مدت کوتاهی معاون رئیس در Trask Global بود؛
پاتریشیا کولاچلو، دوست دختر مدل اسپنسر؛
و میکی کارلایل، معلم مدرسهای در دِ موین،
که با اینسلی تراسک بهترین دوست بوده است
از وقتی که بچه بودند.
و در نهایت، میزبان مهمانی، فرانکلین تراسک،
یک میلیاردر با حرف بزرگ B،
و همسر تازه ازدواج کردهاش، آینزلی،
یک وکیل موفق شرکتی
برای کسانی از شما که من را نمیشناسید،
اسم من دکتر امیلیا پریستلی است، نویسندهی بازی.
و از طرف مدیرعامل ما، کارلوس دل فوئگو،
میخواهم به شما در جزیره اسرارآمیز خوشامد بگویم.
و اجازه دهید مدیر جدید خانهمان را معرفی کنم،
یا ماژوردومو، و سیمونز، دستیارش.
- اوه، لطفا، من را بنت صدا کن.
حالا، قبل از اینکه برای صرف کوکتل به ایوان برویم،
اگر لطف کنید و همه تلفنهای همراهتان را کنار هم بگذارید
سیمونز وارد این جعبه سیاه شده است.
- صبر کن.
به دنبالکنندگانم قول داده بودم که هر ساعت بهروزرسانیهایی داشته باشم.
- اوه، عزیزم.
هی، یادته اون دفعه رو که مسمومیت غذایی گرفتی؟
و حدود دو روزه پست نذاشتی؟
واقعاً دنبالکنندههای بیشتری پیدا کردی.
اینم همینطوریه.
- اسپنسر، تو خیلی باهوشی.
- امیلیا.
بالاخره.
- از آشنایی با شما خوشبختم.
- این چیزی نیست که من اغلب بشنوم.
اوه، فرانکی، او زیباتر از آن چیزی است که تو به من القا کردی.
و هیچ بندی روی آن انگشت چهارم وجود ندارد.
باورم نمیشه هنوز مجردی.
- میبینم که دارید نقش کارآگاه رو بازی میکنید، خانم تراسک.
- من کاملاً موافقم.
من حتی پیشنهاد شرط بندی با فرانکی رو دادم که میتونم اول معما رو حل کنم،
مگه نه، عشق من؟
- او شرط را قبول نکرد.
اما من این کار را کردم.
آماده باش تاوان پس بدی، آینز.
- اگه هر دوتون اشکالی نداره گوشیهاتون رو بدید،
ممکن است ادامه دهیم.
- اسپنسر کجاست؟
- امی، از دیدنت خوشحالم.
- خانمها و آقایان، امیدواریم که حال شما خوب باشد.
همگی از اولین نگاههایتان به جزیره اسرارآمیز لذت میبرید.
چمدان شما مورد توجه قرار گرفت.
بنت کلیدهای شما را دارد و شما را به اتاقهایتان راهنمایی خواهند کرد.
وقتی همه آنجا بودید، اولین سرنخ را پیدا خواهید کرد
که بازی را آغاز خواهد کرد.
- میشه بگید جسد کجاست؟
- این همه بخشی از معماست، خانم کولاچلو،
اما میتوانم به شما اطمینان دهم، در میان مردمی که اینجا جمع شدهاند،
یک قاتل وجود دارد.
- لذتبخش.
این دیگه خیلی سرگرم کننده است.
- بیا فرانکلین.
وقتمان را برای دیدن مناظر تلف نکنیم.
من یه قتل دارم که باید حلش کنم.
- حالت خوبه؟ - عالیه.
- حالت خوب به نظر نمیرسه. - نه؟
چطور به نظر میرسم؟
- به طور قابل درکی از گیج بودن
رو در رو با مردی که تقریباً با او ازدواج کرده بودید
و همسر جدید و آزاردهندهاش.
- فکر میکنی اون خیلی بداخلاقه؟
- او کاغذ سنباده را شبیه ابریشم میکند.
راستش را بخواهید، از یک افراط به افراط دیگر.
- داری میگی من تندخو نیستم؟
- یا نفرتانگیز یا حقبهجانب یا هر یک از موارد دیگر آینزلی
ویژگیهای کاملاً مشهود.
- گوش کن، باید بهت بگم--
به ویوکا گفتم که کلیدم را فراموش کردهام.
No comments yet. Be the first to leave one.