The first 200 lines.
ترجمه از رضا حضرتی DeathStroke
تصمیمش سخته؟
تنوع خیلی زیاده.
دنبال یه لباس غواصی واسه یکی از بچههام میگردم.
جدیداً رفته تو کار ورزشهای آبی.
عجب.
جوونها همینن دیگه.
همه چی رو امتحان میکنن. هر چی خوشحالشون کنه، مگه نه؟
من هنوز اینجام، یه جای عمیق توی ذهنم.
هیچوقت از گشتن دست برندار.
بابا!
خوان!
بازم؟
- غش کردی. نگران شدیم. - بده من اونو. بده بیاد.
خوبی، بابا؟
گلها دوباره در اومدن!
یه لحظه صبر کن.
آتیش، سربازا! آتیش!
نشونه بگیرین! آتیش!
نقطه سفید گردنه! یالا!
یالا، سربازا! صاف بزنید تو گردن!
- آتش! - یالا!
- بجنبید! دارن میان! - آتیش!
- دارن ازمون سرباز واقعی میسازن. - آتیش!
- کلارا! - یالا!
یالا!
گوش کن، خوان. احمق نباش. با آنا حرف بزن.
آنا نمیتونه کمکم کنه.
پس بیا ببریمت بیمارستان. نمیتونی اینطوری ادامه بدی.
- فقط باید از اینجا برم بیرون. - یالا!
آلفردو فاوالی!
- سریعتر! - من شما رو میشناسم؟
با من بیا، لطفاً.
سریعتر!
بجنبید، سربازا!
اینطوری شلیک کن. چون با دستات…
- تو. بیا اینجا. یالا. - آتش، سربازا! آتش!
نشونه بگیر.
آتش!
تانو.
آب هست.
داریم داوطلب جذب میکنیم.
موضوع فقط زنده موندن نیست، باید خونهمون رو هم پس بگیریم.
اینا رو میبرم برای مامان.
لطفاً بعد از پیاده شدن از وسیلهنقلیه به دستورالعملها توجه کنید.
توی کیوسک اطلاعات کنار چادر بیمارستان ثبتنام کنید
تا خدمات پزشکی دریافت کنید…
آروم باشید و منظم حرکت کنید.
اینجا درد میکنه؟
- از آخری خوشت اومد؟ - آره.
از داستانهای ماجراجویی خوشت میاد، نه؟ بریم یکی دیگه بگیریم؟
- الان برمیگردم. تو شروع کن بخون، باشه؟ - باشه.
نگاه کن.
- فوقالعادهست. شکوفه دادن. - باورم نمیشه.
مامان؟
یه مورد اورژانسی داره.
میتونیم اینا رو بذاریم تو آب، درسته؟
از آبش مطمئن نیستم، ولی یه جایی میذارمشون.
- باشه. مرسی، خاله آنا. - خواهش میکنم.
…باید خونهمون رو هم پس بگیریم.
لطفا بعد از پیاده شدن از وسیلهتون به دستورالعملها توجه کنید.
آروم باشید و منظم حرکت کنید.
شما در منطقه امن هستید.
مرسی.
پیشرفتی داشتی؟
نه.
گیر کردیم. تجهیزات کار نمیکنه. هیچ کاری از دستمون برنمیاد.
- مامان. - کمک لازم دارم.
- بله… - برای شما.
ممنونم، عزیزم.
- برو بیرون. از این چادر دور بمون. - باشه، چشم.
- بعداً میارمشون. - مرسی.
خواهش میکنم.
- لطفا یه پرستار صدا کن. - باشه.
این علامتها نشوندهنده نزدیکی حشرههاست…
از اون طرف، فاوالی.
وضعیت خیلی پیچیدهست.
کلاغه بهمون گفت شما مهندس الکترونیک هستی.
میتونی این رادیو رو درست کنی؟
این عتیقهست.
از کجا آوردینش؟
فاوالی، سربازی رو تموم کردی؟
نه، نکردم.
شماره پایین داشتی؟
از نظر جسمی برای خدمت نامناسب بودم.
پس، معافی.
اگه بهت بگم
وقتشه وفاداریت رو به کشورت نشون بدی، چی میگی؟
دخترکی با چادرِ شب میرفت آروم، بیطلب
دکمههاش از نقره بود ماه تو چشمش زل زده بود
هر قدم یه قصه داشت خندهاش یه حسِ تازه داشت
میدوید با خندهها میگفت: «میرم پیش ماه»
سلام، بابا.
خوبی؟
آره.
هنوز اون حالت اونجوری میشه؟
اینجا هم کمکی نمیکنه، نه؟
نه. راحت نیست.
بابا.
چرا نمیتونم تیراندازی یاد بگیرم؟
هیچوقت نگفتم نمیتونی.
- خب… - چیزی که میگم… نگام کن.
تو تازه از یه بحران در اومدی.
به اندازه کافی پایدار نیستی. به زمان و استراحت نیاز داری. همین.
تو به اندازه کافی پایداری؟
اینجوری که من میبینم،
تو هنوز اون حملهها بهت دست میده و استراحت هم نمیکنی.
کاملاً فرق میکنه.
- نه، فرق نمیکنه، بابا. - چرا میکنه.
نه. من اینجام چون تونستم از خودم دفاع کنم. بچه نیستم.
میدونم، عزیزم. میدونم.
باشه.
فکر کردی کی هستی، گروهبان کابرال؟
- دیوونه شدی؟ - بهش فکر کن.
نه، به درک! من این کارو نمیکنم.
- الان برمیگردم. - دیوونهان.
من تنها کسی نیستم که بلده.
اینجا، تو تنها کسی هستی که بلدی. نمیتونستم خودمو به خریت بزنم.
- چی شده؟ - از آقای گروهبان بپرس.
چی شده؟
افسرا میخوان یه پیام به همه بازماندهها بفرستن.
به یه مهندس نیاز دارن، منم در مورد تانو بهشون گفتم.
آره. قضیه اینه که باید بریم مرکز شهر.
چطوری میخوان از دیوار رد شن؟ نمیفهمم.
- با کوبیدن یه قطار بهش. - چی؟
یه مأموریت انتحاریه، و میخوان من انجامش بدم.
انتحاری میشد، اگه نقشه نداشتیم. این یکی خوبه، فکر کنم جواب بده.
از کجا میدونی؟
پیام رو میفرستیم و برمیگردیم.
- تو هم میری؟ - معلومه. نمیذارم این کارو تنها انجام بده.
اون دیوونهست، خوان. دیوونه.
- میخواد منو به کشتن بده. - گوش کن. میتونیم جون خیلیها رو نجات بدیم.
بهش فکر کن.
نه. من قبلاً تو جهنم بودم، و دیگه برنمیگردم.
بعد از همه اینا، یاد نگرفتی که مسئله نجات کون خودت نیست؟
من به اندازه تو روشنفکر نیستم. ببخشید!
شنیدی چی بهم گفتن.
اگه سریع عمل نکنیم، همهمون تو خطر میافتیم.
منظورمم فقط حشرهها نیست.
چش شده اون؟
- نمیدونم! - عجیب رفتار میکنه.
زوج پرانرژی.
شیفت آشپزخونه داریم. بریم؟
- درسته. بعداً میبینمتون بچهها. - بریم.
بریم یه کم یخ بگیریم واسه…
خب؟ خبری نشد؟
در مورد چی؟
در مورد نقشه افسرا برای برگشتن به پایتخت.
میخوایم کمک کنیم.
نمیدونم. از لوکاس بپرس. اون از همه چیش خبر داره.
نمیتونم از فکرش بیام بیرون.
کی؟
اون زن تو مرکز خرید.
نمیفهمم چرا اون کارو کرد.
سه تا بچه داشت.
همه جا آدم دیوونه پیدا میشه.
بهتره به گروه نزدیک بمونیم.
لطفا بعد از پیاده شدن از وسیلهتون به دستورالعملها توجه کنید.
توی کیوسک اطلاعات کنار چادر بیمارستان ثبتنام کنید
تا خدمات پزشکی و راهنمایی دریافت کنید.
آروم باشید و منظم حرکت کنید.
شما در منطقه امن هستید.
اون روبرتو نیست؟
خودشه.
روبرتو!
روبرتو!
روبرتو!
روبرتو.
روبرتو. منم، فاوالی.
خونههامونو عوض کردیم، یادت میاد؟
بنیتو کجاست؟ بقیه چی؟
همه چیو خراب کردن، هیچ بازماندهای نمونده.
حتی یه نفر.
نمیتونن مجبورت کنن بری.
مجبورم نمیکنن، ازم کمک میخوان.
پس بگو نه.
به این راحتیا نیست، آنا.
- اگه من نرم، چطور اینجا بمونیم؟ - نمیمونیم.
خوشحالم که رسیدن.
تازه کلی تجهیزات هم آوردن.
ما موقتی اینجاییم.
بیاین جمع کنیم بریم.
اونوقت کجا بریم؟
جایی که صحبت کردیم. خونهشون تو تیگره.
کلارا به کمک نیاز داره.
خوان.
- به حرفش گوش کن. - باشه.
اینجا از کلاری مراقبت میشه.
تنها چیزی که کلارا نیاز داره یه جای آروم برای بهبوده.
نمیدونم، خوان.
شاید وقتشه با واقعیت روبرو بشیم.
کدوم واقعیت مثلاً؟
که شاید جزیره الان یه سرزمین متروکه باشه.
و تنها چیزی که داریم همینه.
چرا خودتو نشون نمیدی؟ فکر کردی ندیدمت؟
- چرا دنبالم میکنی؟ - توهم زدی، جناب.
چه کوفتی میخوای؟
ببخشید، رئیس. میخوایم باهاتون حرف بزنیم.
همهمون اینجاییم.
آروم باشید. ما مسلح نیستیم.
No comments yet. Be the first to leave one.