200 rreshtat e parë.
یعقوب
عیسو
نمیتونم ببینم
عیسو، پشت سرت
ولش نکن. بذار با باد خم بشه، اما نشکنه
ابراهیم در امانه؟
آره، باد به خیمهش آسیبی نزده
برو جلو. من مطمئن میشم که سر چاهها پوشیده شده
نمیخوایم تا صبح پر از شن بشن
خیلی وقت گذشته. پسرا کجان؟
یکیشون داره از چاهها محافظت میکنه. اون یکی هم پیش پدربزرگشه
متبارک باد، ای خداوند، خدای ما، پادشاه جهان
که به ما نانی از زمین میبخشی. آمین
عیسو همیشه بهترین شکار رو میزنه. هیچوقت سراغ طعمهی آسون نمیره
قوم ابراهیم به رهبری با بازوی قوی نیاز نداره
میدونم قبیلهی من متفاوته... شروع نکن زن
عیسو پسر اوله. یعقوب دومی بود، اما
پاشنه برادرش رو چسبیده بود. میخواست اولی باشه
اما عیسویِ شکارچی پسر اول بود، بعد یعقوب اومد
یکی مردِ عمله. اون یکی نگران قبیلهست
دیگه کافیه
ابراهیم لابد موقع وزش باد، صدای خدا رو میشنوه
خدا با همهی ما حرف میزنه. آره، اما ما گوش نمیدیم
متبارک باد، ای خداوند، خدای ما، پادشاه جهان
که به ما نانی از زمین میبخشی. آمین
تو میتونی صداش رو بشنوی؟ صدای خدا رو؟ من؟
همیشه حس میکنم یکی داره نگام میکنه
میدونی چطوریه؟ آره، منم همیشه همین حس رو دارم
اما همیشه یه زن کنعانی مثل یه گاو عاشق دنبالمه
تو هم که تشویقشون میکنی. آخرش با یه زن کنعانی ازدواج میکنی
بدتر از این هم میشد بشه. محصول مزرعهی ما که خیلی ناچیزه
بگیر
بیا بریم تو سایه
بفرما
یعقوب، پسرم داره میمیره. پسر نخستزادهام
قوی باش، اِلوم. خدای ابراهیم حواسش بهت هست
ای خدای ابراهیم، این بندهت رو حفظ کن و پناهش باش
چه بوی خوبی! عجب شکاری
نصف روزم رو گرفت. شکارچیای مثل تو؟
باور کن فقط یه لذت بزرگتر از این هست
میتونی با من بیای و زنهای کنعان رو ببینی
یه حسیه که حتی تو هم ازش خوشت میآد
شاید از قبل بشناسم
اگه هوشیار باشی و بدونی با کی میخوابی، حتماً بیشتر خوشت میآد
مثل یه پیرزن حرف میزنی که داره خورشتش رو هم میزنه
خب، این خورشت هم مزیتهای خودش رو داره
دارم از گشنگی میمیرم. یه ذره بهم بده
نه. برای پسر «گاحام»ـه که مریض شده
عجب مصیبتی
واسه کل قبیله گوشت آوردم! یعنی لایق یه ذره خورشت نیستم؟
گفتم که، مال اون پسرهست. به جفتمون میرسه
پس صبر کن... فقط به فکر خودت نباش
فکر میکنی من یکم احمقم، نه؟
نه، ولی خیلی بیخیالی
تو نخستزادهای. گور بابای نخستزادگی
معنیش اینه که سهم بیشتری از ارثی که پدر میذاره نصیبت میشه
اگه ارثت انقدر برات بیارزشه و انقدر گشنته، بدهاش به من
اونوقت اگه بخوای میتونی همهاش رو بخوری
قبوله. نه، قسم بخور
به خدای ابراهیم قسم میخورم
که در ازای این خورشت، از ارث و حقم میگذرم
حق نخستزادگی مال تو باشه، برادر عزیزم، یعقوب
تونستی اونطور که میخواستی حیوانات رو جفتگیری بدی؟
آره مادر، بهار گوسفندای زیادی خواهیم داشت
هیچوقت مردی بهتر از تو برای نگهداری از گلهها نداشتیم
راضی کردن حیوونها کار سختی نیست
و نه بعضی از مردها
نمیخوایم ضد عیسو حرف بزنیم
با آدمهایی از یه قبیله دیگه ازدواج کرده. و داره یه خونه سنگی میسازه
مثل خونههای کنعان
بابا چطوره؟ چشماش ضعیفتر شده
و میدونم که خیلی درد میکشه
عیسو؟ نه پدر. یعقوبه
فکر میکنی عیسو خیلی سرش شلوغه؟
برای شما پدر، هیچوقت
میرم صداش کنم
عیسو! پدرمون میخواد ببینتت
خب
نظرت چیه؟
میتونم یکی هم واسه تو بسازم. یه خونه سنگی؟ نه عیسو
من اهل کنعان نیستم
مثل حیوونهایی که ازت میترسن
من پیر شدم عیسو. و زمان مرگم نزدیکه
نه پدر. حالا گوش کن، به من گوش کن
تیر و کمانت رو بردار، یه شکار پیدا کن، بهترینِ گله رو
آمادهاش کن و برام بیار
و وقتی سیر شدم، اونوقت برکت پدرانهام رو بهت میدم
نه پدر. وقتش رسیده، سوال نکن
همونطور که گفتم انجام بده، وگرنه من دیگه رفتم. و تو این فرصت رو از دست میدی
سریع یعقوب رو صدا کن. بگو همین الان بیاد
خدا میخواد تو راه ابراهیم رو ادامه بدی، نه عیسو
واقعاً؟ این رو به تو گفت؟
وقتی میخواستم فارغ بشم
درد زیادی داشتم، پس از خدا کمک خواستم
فرمود: دو قوم در رحم تو هستن
دو نوع مرد از تو زاده خواهند شد
یکی از دیگری قویتر خواهد بود. و برادر بزرگتر به کوچکتر خدمت خواهد کرد
این تویی که برگزیده خدایی
باید این رو بفهمی. نه
یعقوب. من نمیتونم این کار رو بکنم
حق نخستزادگی رو ازش گرفتم. همین کافیه
واقعاً؟ نشانه رو حس نمیکنی؟
هیچوقت حضورش رو روی شونههات حس نکردی؟
برو دو تا بزغاله بیار. دو تا برای من
غذای پدرت رو درست میکنم. تو براش میبری، اون تقریباً نابیناست
و اون تو رو برکت میده
نه
نمیخوای مثل یه نخستزاده برکت بگیری؟
نمیخوای راهی رو که ابراهیم شروع کرد ادامه بدی؟
نه با این فریبکاری. حالا دیگه همهچی دست توئه
عیسو ما رو بخشی از کنعان میکنه
کاری رو که میگم انجام بده
این خواست خداست
مادر، فکر میکنی این کار نتیجه میده؟
باید خواست خدا باشه، وگرنه تو شکارچی میشدی
و عیسو، اونی که مراقب گلهست
فایده نداره. دستام رو لمس میکنه و میفهمه عیسو نیستم
ساکت! نتیجه میده
پدر؟
من اینجام
یعقوبی یا عیسو؟
پسر نخستزادهت. همون کاری رو که خواستی انجام دادم
غذات رو آوردم
نزدیکتر بیا
نزدیکتر بیا پسرم، تا بتونم لمست کنم
غذایی رو که برات آماده کردم بردار
و بعد میتونی برکتت رو به من بدی
بازو، بازوی عیسو ئه
اما صدا، صدای یعقوبه
تو واقعاً پسر من عیسو هستی؟
بله، خودمم
پسرت
بیا جلو پسرم، و منو ببوس
آره، واقعاً عیسو ئه
خدا شبنم آسمان رو به تو عطا کنه
و از حاصلخیزی زمین، غلات و شراب تازه رو به فراوانی بهت ببخشه
اقوام به تو خدمت کنن و ملتها در برابرت زانو بزنن
تو بر همهی برادرانت سرور خواهی بود
و پسرانِ مادرت در برابرت تعظیم کنن
نفرینشدگان باشن اونهایی که تو رو نفرین میکنن
و برکتیافتگان باشن اونهایی که به تو برکت میدن
کی اونجاست؟
منم، عیسو
بیا، بشین غذا بخور
اونوقت میتونی برکتت رو به من بدی
چرا دوباره میخوای بهم غذا بدی؟ من که همین الان برکتت دادم
کی بود که برام غذا آورد؟
یعقوب
خونش رو میریزم
اول حق نخستزادگی، حالا هم برکتِ من؟
عیسو، پسرم، من چه کردم؟
هیچ برکتی برای من نمونده؟ همه رو به اون گفتی
اون رو سرورِ تو کردم. باید من رو برکت میدادی
اما من قبلاً برکت رو دادم
اون باید برکتیافته بمونه. خدا شاهد بود که من یعقوب رو برکت دادم
و من نمیتونم تغییرش بدم، نمیتونم
پس من رو هم برکت بده
من رو هم برکت بده
سهم تو هم از حاصلخیزی زمین و شبنم آسمان خواهد بود
اما با شمشیرت زندگی خواهی کرد
دیگه خیلی منو فریب دادی! قبل از غروب آفتاب قلبت رو از سینهت بیرون میکشم
تو نه اهمیتی به ما میدی و نه برات مهمه که کی هستیم
من لایق برکتِ نخستزاده هستم
یعقوب
ایست
بس کن
عیسو، میخوای با کشتن برادرت، روزهای آخر عمر پدرت رو تباه کنی؟
بهت هشدار میدم
چیزی از عمر پدرمون باقی نمونده
پس به محض اینکه وقتش برسه
میکشمت و حتی یه قطره اشک هم نمیریزم
یه روز بعد از مرگ اون، تو هم میمیری
باید از اینجا بری یعقوب، باید دور بشی. من از عیسو نمیترسم
این کار رو بکن وگرنه اون تو رو میکشه و بعد خودش هم کشته میشه
نمیخوام دو تا پسرم رو در یک روز از دست بدم
پدرت داره صدات میکنه، زود باش
هر چی میخواد انجام بده
اون میخواد که من برم
یعنی به خاطر اینه که منو برکت داده؟
وقت ازدواجته یعقوب
اما نه با یه زنِ کنعانی
باید بری به «فدانارام» و اونجا همسری پیدا کنی
یکی از دخترهای «لابان»، برادرِ مادرت
حالا برو یعقوب. خدا بهت برکت بده
تو رو بارور کنه و نسل تو رو کثیر گردونه
تا اینکه به قومی بزرگ تبدیل بشی
و اون برکتی رو که به ابراهیم داد، به تو و نسل تو هم ببخشه
تا بتونی وارث این سرزمینی باشی که الان توش زندگی میکنی
سرزمینی که خدا به ابراهیم بخشید
یه هدیه برای عروست
داره مهریهی خوبی با خودش میبره
میذاری همینطوری بره؟
اینها روزهای آخر عمر پدرمه
نمیتونم به یعقوب آسیبی بزنم
هر چیزی که تو رو آزار بده، منو هم آزار میده
تو برادرزنِ منی
الان نمیتونم مسئولیت مرگش رو قبول کنم
البته که نه
عیسو
من خداوند هستم، خدای ابراهیم و خدای پدرت اسحاق
No comments yet. Be the first to leave one.