200 rreshtat e parë.
الو؟
میلی موریس؟
شما؟
.یه نگاه به پشتِ در خونهت بنداز
با کدوم خری دارم صحبت میکنم؟
.کریسمس مبارک
.با خودم گفتم شاید این به کارت بیاد"
.توی خونهی «مایر آفرمن» پیداش کردم "زمان داره میگذره
«شکارچیان»
باید به بقیه هم خبر بدیم؟
.به بقیه خبر بدیم؟ نه
.نه
.این مربوط به پروندهی «شلیفلر»ـه
.حق دارن بدونن اینجا چه اتفاقی افتاده
خب، که چی؟ نشنیدی چی گفتم؟
حرفم برات واضح نبود؟
میفهمن .اونم وقتی که من بخوام این موضوع رو بفهمن
.ولی قبلش نه
.ما همهچی رو نجات میدیم
.حالا برگرد سرکارت
یکی دیگه، مامانبزرگ. لطفاً؟
.قصهی خودت و بابابزرگ رو برام تعریف کن
دوباره، عزیزم؟ - .خواهش میکنم -
.باشه
.ولی بعدش، میگیری میخوابی
.جدی میگم، جونا
،روزی روزگاری، یه شاهدخت بود
.و عاشق این بود که با خواهرش «خافا» بخنده و شنا کنه
بعد، یه روز، یه پادشاه گرگهای ترسناک سروکلهش پیدا شد
و شاهدخت و خواهرش رو به اسارت گرفت
.و اونا رو برد به قلعهش که توی جنگل بود
.و مدت زمان زیادی اونا رو اونجا نگه داشت
،و بعدش دیگه نه خبری از خنده بود
و نه خبری از لبخند
.حتی غذای کافی هم برای همهشون وجود نداشت
یکی پس از دیگری، ارتشِ پادشاهِ گرگها تمامِ زندانیها رو
،از بین بردن، حتی خواهرِ شاهدخت رو هم همینطور
تا اینکه هیچکس دیگهای .به غیر از خودش باقی نمونده بود
و به محض اینکه تنها شد، پادشاه گرگهای قصهی ما
سعی کرد با هدیه دادن به شاهدخت ،قلبش رو تصاحب کنه
.ولی شاهدخت هیچ چیزی رو از پادشاه قبول نمیکرد
و شاهدخت هی غمگینتر و غمگینتر شد .و بیشتر احساس تنهایی کرد
،ولی بعدش، یه روز .عدهای از ناجیان جادویی سروکلهشون پیدا شد
و پادشاهِ گرگها به قدری ترسیده بود--
که دمش رو گذاشت رو کولش و فرار کرد .و دیگه هیچوقت کسی اونو ندید
،بعدش، شاهدخت اونو دید یه شوالیهی سبزِ شجاع
،که رهبرِ اونا بود .پادشاهِ ناجیانِ جادویی
.بابابزرگ - درسته، جونا -
زخمهای شاهدخت رو مداوا کرد و قول داد که ازش محافظت میکنه
و اینکه اونو به سرزمینی میبره .که پادشاهِ گرگها هیچوقت پاشو اونجا نمیذاره
و شاهدخت خبر داشت که شوالیه عاشقش شده بود .و اونم به نوبه خودش عاشق شوالیه بود
و اون با مامانم الان تو بهشتن؟
آره. و منم اینجام
.با بهترین هدیهی دنیا
.من - .درسته -
.پسرِ شیرین و دوست داشتنی اون، جونا
.پایان
.و حالا، وقتِ خوابـه
.دوستت دارم - .منم دوستت دارم -
پس مادربزرگت
یه گردنبندِ یهودی رو پیش خودش نگه میداشت .که گفته بود بابابزگت اونو بهش داده
و مایر هم گفت که اون قدیما معاملهش کرده بوده
.تا بتونه یه نفر رو بکنه
.نمیشه باور کرد اون یارو بابابزرگت بوده باشه
در تمامِ طولِ زندگیم، بهم گفته بودن .که این یارو پدربزرگ منه
.اسمش تو شناسنامهی مامانم نیست
،شناسنامهش خالیـه .مثل یهجور معمای جدول کلمات متقاطع
و میندی هم گفت که رابطهی
.مادربزرگم و مایر "پیچیده" بوده
-چی میتونه پیچیدهتر از
حامله کردنِ یه نفر و ترک کردنش باشه؟
یه لطفی بهم بکن و گریه و زاری مثلِ یه بچه یهودی پیشاهنگ کوچولو
که توی اردوگاه تابستونیـه رو تموم کن .و بهش زنگ بزن دیگه خبرمرگت
مشکلات بزرگتری داریم .که باید بهشون رسیدگی کنیم، رفیق
.مثل همین روزِ... عملیات
پس بیاید بریم اون تو .و هرچی که میتونیم پیدا کنیم
اگه «شبح» توی ارتش ،به اسمِ «تیموتی راندال» خدمت میکرده
.حتماً یه پروندهای ازش توی این خراب شده هست
.و به هیچکس هم زنگ نمیزنی
تنها کاری که قراره بکنی اینه که توی این وَن بگیری بشینی
.و حواست باشه که موتورش خاموش نشه
.عالیه. باشه. من قراره برونم دیگه
.تو راننده نیستی
نقشِ اون آدمی رو داری که توی یه ماشینِ پارک شده منتظر میمونه
.و از این بابت مطمئن میشه که کسی اونو ندزده
...آره، من همون .رانندهی کوفتیام
بدون شما نمیتونستم اون تحریمها رو
.بردارم، آقای رئیسجمهور
.بیف یه نقشهای تو سرش داره
.مطمئنم
شما هنوز مدیونِ دوستمون .توی روزنامه «دِ پُست» هستین
،اگه بیف داره چیزی رو مخفی میکنه .اون متوجه میشه
.اون میتونه هرچیزی رو کشف کنه
.باهاش تماس بگیر
اون هم باید غذا بخوره، مگه نه؟
.واسه چی؟ بههرحال که قراره بمیره
ولی باید به اندازه کافی زنده بمونه .تا زجر بکشه
.خودت اینو گفتی
.جدی هم گفتم
.اون قراره به طرز فجیعای بمیره
.تقاص کاری که با «آرون» کرد رو پس میده
چهجوری؟
چـ-چهجوری؟
الان 34 ساله که دارم خوابِ ،همچین روزی رو میبینم
.ولی مـ-من... هیچوقت تا این حد پیش نرفته بودم
.همسرِ سابقام دیگه بچهها رو نیاورد به دیدنم
بگمونم از شنیدن صدای جیغ و دادِ باباشون .سر ساعت 3 صبح خسته شده بودن
اون موقع بود که فهمیدم .به کمک احتیاج دارم
...برای همین درمان رو شروع کردم - خودت میدونی که -
،من عاشقِ بحثهای جالب دورهمیام .ولی این نمایش مسخره حوصله آدمو سر میبره
.اتاق پروندهها انتهای راهروـه
.فقط منتظر لحظهی مناسب باش
اگه بیشتر از این اینجا بمونیم تا هفتهی آینده حکومت میافته دست نازیها
اونوقت مجبوریم جلوی هر درجهدار آلمانی .درود هیتلری بفرستیم
نفر بعدی کیه؟ - .من صحبت میکنم -
چی باعث شد امروز به اینجا بیای؟
چی باعث میشه همهی به اینجا بیایم؟
.درد میکشم، گروهبان
.نمیتونم بخوابم
.نمیتونم «چارلی»(نیروهای کمونیستی ویتنام) رو فراموش کنم
...یه جورایی انگار .دلم براش تنگ شده
این ناجوره؟
.قبلاً همچین حسی رو تجربه کردیم
اینطور نیست، دوستان؟
.من فقط... میخوام دوباره احساس سرزندگی کنم
میدونید؟ مثل همون احساسی که وقتی داشتم با احتیاط
از میدون مین توی "کیسان" عبور میکردم .داشته باشم
یا وقتی که داشتم بمباران ناپالم رو .از روی نوک تپهای توی شهر "هوی" تماشا میکردم
.و سکوتی که بلافاصله بعدش همهجا رو فرامیگیره
میدونین بهش چی میگیم؟
کرکنندهی خاموشی که بعد از اینکه سربازانمون آتش جهنم رو
مثلِ سیلِ "لوئیزیانا" رو سرِ نیروهای کومونیستی ویتنام سرازیر میکنن؟
.بهش میگیم مارپیچِ مرگ
.بزن بغل ببینم
.پسر، من این داستان رو قبلاً شنیدم - .نوبت تو هم میرسه -
.همهمون شنیدیم
.مال فیلم مارپیچ مرگ ۲ ـه
.درسته - .آره -
راستش رو بخواین، دوستان، فکرشو نمیکردم
.هیچکس واقعاً اون فیلم رو دیده باشه
.حداقل نه توی این کشور
.بنده «لانی فلش» هستم .ممنون بابت خدمتی که به این کشور کردید
بهنظرت این یه جور مسخرهبازیـه؟
،فقط دارم تحقیقاتمو روی یه نقش انجام میدم .قصد توهین نداشتم
اگه «لی استراسبرگ»(بازیگر) هم بود .همین کار رو میکرد
.پسر، گمشو بیرون--
.بعد از بمبارانِ ناپالمی هیچ سکوتی درکار نیست
.فقط جیغ و فریاد به گوش میرسه
هرکسی که تاحالا یکیشون رو از نزدیک دیده باشه .میدونه دارم راجع به چی حرف میزنم
وقتی که بهمون حمله شد داشتیم تو یه روستا در امتداد رودِ مِکونگ
.گشت زنی میکردیم
کومونیستهای ویتنامی .در امتداد ردیف درختها قرار داشتن
.من از دسته جدا شدم
بقیهی افراد عقب نشینی کردن .و ستوان هم دستور حملهی ناپالم رو داد
،وقتی که دود و غبار محو شد
،یه دختر بچه اونجا بود
،احتمالاً شیش سالش بود، سوخته بود
،دستهاش رو دراز کرده بود .التماس میکرد که یه نفر بلندش کنه
.سعی کردم بهش کمک کنم
.پوستش توی دستهام کنده شد
...بعدش متوجه شدم که
.اون نمیخواست یه نفر بغلش کنه...
.بلکه میخواست یه نفر اونو از عذابش خلاص کنه
...برای همین
.خلاصش کردم...
.به یه سلاح نیاز داشت
.منم همون سلاح بودم
.ممنون که با ما درمیون گذاشتی
.الان دیگه برگشتی به دنیای عادی، مرد
.دقیقاً
"اتاقِ پروندهها"
"(رندال)، (تيموتی)"
...کاری نکن پشیمون بشم
.ممنون
.خواهش میکنم
.تو مرد بامعرفتی هستی
...میتونم تشخیص بدم - .یه کلمه دیگه هم حرف نزن -
...میدونم شماها کی هستین
.شما خانوادهی «مارکوویتز» هستین
!کافیه
پسرت. اسمش آرون بود دیگه؟
.خفه شو - .تو ولش کردی -
.زدی زیر قولی که بهش داده بودی
!بمیر
!بمیر
!بمیر
!همین الان بمیر !بمیر
میندی؟
پس یهودیان"
تمامی دشمنان خود را
،با شمشیر زدند
.و آنان را کشتند و از بین بردند
"...و با آنان که از ایشان
!نه، نه. نه، خواهش میکنم
!نه - نفرت... -
...داشتند
".آنچه خواستند کردند
،پسرت
.داره تماشا میکنه
.اون میدونه که تو یه قاتلی
No comments yet. Be the first to leave one.