200 rreshtat e parë.
هلند پس از جنگ با امپراتوری اسپانیا، تهیدست شده است
برای بقا، نیازمند تجارت با خاور دور است
مشکل اصلی، یافتن مسیر است
کورنلیس دو هات با ناوگانش، بهدنبال راهی میان محاصرهی اسپانیاییهاست
و از میان دماغهی امید نیک
دیگر خبری از او نشد
پطروس پلانسیوس، کشیش متنفذ، از ویلم بارنتزِ کاشف میخواهد
تا بهدنبال گذرگاهی شمالشرقی، فراتر از نووا زِمبلا بگردد
دو تلاش قبلی با شکست مواجه شده بود
پیشکش به حامی بزرگوار، خردمند و گرانقدر
جناب پلانسیوسِ والامقام
سواحل بسیاری که زمانی ناشناخته بودند
اخیراً و پس از جستوجوهای بسیار، کشف شدهاند
از آنجایی که این سفر با حمایت و به نفع شما آغاز شده است
به خود اجازه میدهم این شرح وقایع را به شما تقدیم کنم
بر اساس داستانی واقعی
اون پسره... کدوم پسره؟
پسر شهردار
آه، اون رو میگی
اسمش پیتر کورنلیسـه؟
"پیسی"، آره. خب که چی؟
با اونم عشقبازی میکنی؟ مثل وقتی که با...؟
اون برام شعر میگه
لابد به فرانسوی. آره
و به لاتین
چرا تو برام شعر نمیگی؟
دربارهی چی؟
دربارهی این؟
خادم کلیساست
هی، خادم کوچولو
سیمن، بیا اینجا
نادون
سیمن گوشش سنگینه، عین دیوار
خودت که میدونی
واقعاً حیفه
نه پولی داری
نه خانوادهای
گریت دِ فیر، "پسری که پدر نداره"
پدرم هیچوقت با ازدواج من و تو موافقت نمیکنه
پدرت بدون من لنگ میمونه
من همهی کارهاش رو انجام میدم
فقط پیغامهاش رو میبری
من دستیارشم
نامهرسان
بهزودی پولدار میشم
وقتی برگردم، دستم پره
جدی که نمیگی؟
تو دریانورد نیستی. - برام مهم نیست
در هر صورت من میرم. - از راه شمال؟
آره
و وقتی برگردم، ثروتمندم
بدینگونه، مردمان ما با یاری خداوند
یوغ اشغالگران اسپانیایی را از گردن گسستهاند
و خواهان آزادی خویش گشتهاند
او به ما عطا کرد
اقیانوسهایی برای دریانوردی
و قارههایی برای اکتشاف
او به ما روحیه کارآفرینی بخشید
و اشتیاقی برای ماجراجویی
رهبرانی چون ویلم بارنتز
یا یاکوب فان هیمسکرک که در اینجا حضور دارد
این بار مصمم هستند
تا راه سعادت به سوی هند را یافته و برای ما بگشایند
مردانی چون آنان، که باشد دعای خیر ما در طول سفر همراهشان باشد
برای فقرای ما ثروت به ارمغان خواهند آورد
و برای این مردم رنجدیده
و بدین ترتیب، صلح
و دارایی
برای همگان
برکت الهی نازل باد
بر جمهوریِ جوان ما
در آرامش بروید
آمین
بابا
عالی بودی
داستان فوقالعادهای بود، جناب کشیش
داستانی که به ما کمک میکنه با سرما کنار بیایم
یاکوب، فکر نمیکنم سرما بزرگترین دشمنت باشه، بلکه
نبودِ گرماست
و یاکوب
تو ناخدای لایقی هستی
اما به حرفهای بارنتز گوش بده
اون همهچیز رو توی کلهش داره
آیا تو
یک اسطرلاب؟
برای چی بهش نیاز داری؟
برای اندازهگیری زمان از روی ستارگان
بگو ببینم... ثابتِ کوپرنیک چنده؟
ثابت، ۹.۸۳ هست
که رابطهی میان زمین و ماهه
ثابتِ ۲.۹۵ به رابطهی زمین و خورشید اشاره داره
خورشید-تیر، خورشید-ناهید
خورشید-بهرام و خورشید-برجیس
خوبه
و این هم
برای جناب بارنتز هست
با جون و دلم ازش محافظت میکنم
وقت کردی فکرات رو بکنی؟
باید انجامش بدم
حتماً خودت شخصاً تحویلش بده
ممنونم
"اونِه"، تمومش کن وگرنه چپش میکنم تو...
ولی من هنوز دارم آهنگ میزنم
خوابیده. "یانتیه" کوچولومون خوابش برده
صبر کن، صبر کن! "یانتیه" تشنهست. بفرما
"یانتیه" بوی عرق نیشکر میده
بسه دیگه! "یانتیه" بوی گند میده و ما بهش افتخار میکنیم
دنبال بارنتز میگردم
پسر جون، بحثِ رفتن نیست
بحثِ برگشتنه
این رو یادت نره
بچهها، یه خرچنگِ خشکی
اشکال نداره عزیزم، تا وقتی دکلت برپاست
بردهی پلانسیوس رو آوردیم! کلاس! کلاس
من گریت د فیر هستم و از طرف جناب پلانسیوس اومدم
خب، گریت د فیر
بیا جلوتر
حامیمون چی برامون فرستاده؟
باید اون رو شخصاً به بارنتز بدم
میخوام یه درخواستی ازتون بکنم
واقعاً میخوام باهاتون بیام
توی این سفر اکتشافی؟ - بله
ویلم، شنیدی؟ از جونت سیر شدی؟
با بابات دعوات شده؟ - من پدر و مادری ندارم
این یه اسطرلابه
ساختهی یکی از استادکارانِ لووِن
با استفاده از ستارهها زمان رو نشون میده
یه نامه دارم
سوادم خوبه و میخوام نویسنده بشم
میخوام دربارهی سفرهام بنویسم
نویسنده؟ نویسنده روی کشتی به چه دردی میخوره؟
همهی کاشفان بزرگ یه نویسنده توی کشتی داشتن
همهشون؟
اونها شرح سفر رو توی کتاب مینویسن و مشهور میشن
کریستف کلمب؟ - بله
واسکو دو گاما؟ - آلوارو ولو
جناب بارنتز
از شهردار هوفت خواستید بیاد؟
خب، مردانِ من
دارید برای سفر آماده میشید؟ طبق سنت؟
مردها دارن خوش میگذرونن. متوجه شدم
مردهای خوبیان. برای گرفتنِ پاداش آمستردام کفایت میکنن
اونقدر خوب هستن که راهِ رسیدن به ثروت رو برای آمستردام باز کنن
و همینطور برای جمهوری
اومدم تا براتون آرزوی سفری خوش بکنم
شراب بیارید
کری؟
یک بار دستور دادن برای آدمهای "فان هیمسکرک" کافیه
شراب
نمیتونیم به پلانسیوسِ بزرگ نه بگیم
این جوون قراره ما رو مشهور کنه
در خدمتم، ناخدا
این جوون رو با خودت ببر
دور از دختر من نگهش دار
ازش یه مَرد بساز
وگرنه
بندازش جلوی خرسهای قطبی
کاتارینا
نه بازش نکن! ای دیوونه
کاتارینا
قول میدم وقتی از چین برگشتم
از ژاپن و هند برات چیزهای قشنگی بیارم
مهم نیست. پاداش چی؟
خودِ سفر مهم نیست، برگشتنه که مهمه
لطفاً منتظرم بمون و این بچهپولدارها رو از خودت دور کن
منتظرم بمون
وجبوجبی... هنوز داری میای؟
لفتش نده. عجله کن. تو آخرین نفری
بیا، من کمکت میکنم
بفرما، اینم اقامتگاه درجهیک شما
بشین
از پسش برمیای؟
تو گریتی، درسته؟
تو نویسندهای
برو بیرون. برو بیرون
با من بیا
زود باش
آره. بشین
همه روی عرشه
اون ناشیِ خشکیندیده اینجا چه غلطی میکنه؟
خبری ندارم
بدو روی عرشه، وجبوجبی
ناخدا از آدمهای بدقول خوشش نمیاد
برای رسیدن به هند دو راه وجود داره
از جنوب، از طریق پرتغال. اونجا از ما استقبال نمیشه؛ چون حالا دستِ اسپانیاست
و بعد به سمت جنوب و دور زدنِ دماغهی امید نیک
دور آفریقا... ماداگاسکار
ماداگاسکار... اینجا یه کارشناس داریم. خودی نشون بده
راه دیگه از شماله. فقط دو سه هفته سختی داره
یه کت گرم و برکتِ خداوند
و پیدا کردنِ مسیر درست از میون یخها
هیچ سفر اکتشافیای تا حالا اینقدر سازمانیافته نبوده. ما همهچیز داریم
بهترین نقشهها، انباری پر از پارچه و یه ساعت برای امپراتور چین
و هدایایی برای تجارت در ژاپن
وقتی به اونجا برسیم، فقط چند روز راه باقی مونده
اونوقت توی هندِ شگفتانگیز خواهیم بود
زیر خورشید استوایی، سرما رو فراموش میکنیم
و توی هر دستمون یه زن
قوانینِ روی کشتی
کفرگویی ممنوع است
No comments yet. Be the first to leave one.