200 rreshtat e parë.
ممنونم ازت واسه مهربونیت که روحم رو بهم برگردوندی.
تو سرچشمهی تمام اعتمادی.
متبارک باد خدای ابدی ما که ما رو مقدس کرد
و به ما دستور داد دستهامون رو بشوریم.
متبارک باد خدای ابدی ما که چشمان نابینایان رو باز میکنه.
متبارک باد خدای ابدی ما که افتادگان رو بلند میکنه.
متبارک باد خدای ابدی ما که قدمهامون رو استوار میکنه.
متبارک باد خدای ابدی ما که من رو زن نیافرید.
کادوش
متبارک باد خدای ابدی ما که «تسیتسیت» رو به ما امر کرد.
متبارک باد خدای ابدی ما که «تفیلین» رو به ما امر کرد.
هنوز خیلی زوده.
باید عجله کنم.
برم دعا کنم.
چشمات برق میزنن.
زنها تو خواب هم گریه میکنن.
چشماشون حساسه.
خیلی برات احترام قائلم، ریفکا.
سارا، داری به کی زل میزنی؟
یوسف، نامزدت. خیلی خوشقیافهست.
قبلاً هم بهت گفتم. من نمیخوام ازدواج کنم.
ازدواج نمیکنم.
معلومه که میکنی.
همهمون میکنیم.
من نه.
عروسیم شادترین روز زندگیم بود.
واسه من اینطوری نمیشه.
مالکا، کلیدها رو بگیر. میتونی در رو قفل کنی.
ممنون.
یاکوف.
چطوری، مالکا؟
امروز متفاوتی. روز به روز داری تغییر میکنی.
واقعاً؟
یاکوف...
چی شده، مالکا؟
خیلی دور به نظر میرسی.
انگار نمیتونم بهت نزدیک بشم.
مامانم برام شوهر انتخاب کرده.
چی؟ کی هست؟
یوسف.
تصمیم اونها بود.
اینهمه خواستگار رو رد کردم،
دیگه بهانهای برام نمونده.
خودت میدونی که نمیخوام باهاش ازدواج کنم.
یا با کس دیگهای.
مادرم تصمیم گرفت. خاخام هم موافقت کرد.
وقتی رفتم سربازی، دوستای یشیوام رو از دست دادم.
میدونم دربارهم چی فکر میکنن، اما من هیچوقت نظرم رو عوض نمیکنم.
تو لبنان، وقتی شبها تو تانکم بیدار میموندم،
هیچوقت دست از دعا برنداشتم.
هر وقت میتونستم، میرفتم پای دیوار ندبه.
من هنوزم یه یهودیِ خوبم.
با بابات حرف زدی؟ - آره.
کاری از دستش برنمیاد. اونها کوتاه نمیان.
من چیکار کنم؟
دوستت دارم، اما...
مالکا...
تو ملکه منی، منم یاکوف توام.
کس دیگهای نمیتونه باهات ازدواج کنه. اجازه نمیدم.
میشنوی چی میگم؟
خدای قادر متعال، به من رحم کن.
قلبم رو به روی عشقت باز کن
و بهم اجازه بده نامت رو از طریق تورات تقدیس کنم.
خدای قادر متعال!
هیچ مانعی سر راهم برای رسیدن به تورات مقدست قرار نده.
به من قدرتی بده تا روی تورات مقدست تمرکز کنم.
ای پدر!
عاجزانه ازت میخوام!
خواهش میکنم، چون فقط تویی که دعاهام رو میشنوی.
متبارک باد پروردگاری که دعای من رو میشنوه.
متبارک باد خدای ابدی ما، که همهچیز با کلامش خلق شد.
یوسف.
روز شبات، چطوری چای درست میکنیم؟
اول آب، بعد شکر.
چرا؟
اگه آب رو بریزی روی شکر، داری تو شبات پختوپز میکنی.
با ظرف دوم، دیگه پختوپز حساب نمیشه.
لیوان، ظرف دومه.
کتری ظرف اوله.
لیوان ظرف دومه.
تو لیوان هیچ پختوپزی اتفاق نمیافته. لیوان حساب نیست.
وقتی آب رو میریزی تو ظرف دوم،
داری داغش میکنی. داغ کردن همون پختوپزه، مئیر.
برگهای چای که از قبل پخته شدن.
اما رنگ آب عوض میشه.
برگها رنگ آب رو عوض میکنن.
نوشیدنیهای رنگی تو شبات برای ما مجازه.
چرا اینقدر سختگیری؟
شاگردهای تورات باید سختگیر باشن. بیا سختگیر باشیم.
بخور تا سرد نشده.
سختگیری، سختگیریِ همیشگی.
چرا، ریفکا؟
چرا داری این کار رو میکنی؟
میدونی داری بر خلاف خواستهی بابام عمل میکنی.
یاکوف و مالکا خیلی وقته عاشق همان.
پس بابای من چی؟
ما هم خیلی وقته که عاشق همیم.
میدونم، ریفکا.
اما ما از دستورات خاخام اطاعت میکنیم.
اوایل که ازدواج کرده بودیم،
همینجا نشسته بودیم...
بیرون بارونِ شدیدی میبارید.
اما یه پرتوِ لجبازِ آفتاب
تابید روی تختمون.
یادت میاد چی گفتم؟
که همیشه میخوای پیشم باشی.
راست میگی.
نمیدونستم منظورت
«همهش» بود یا «تا ابد».
چی شده، ریفکا؟
من میتونم تو قلبت رو ببینم.
چی میبینی؟
میبینم داری عذاب میکشی.
عذاب میکشی چون بچهای نداریم.
عذاب میکشی چون...
فکر میکنی داریم تو گناه زندگی میکنیم.
دوستات همه سه، چهار، حتی پنج تا بچه دارن.
مردم با انگشت نشونمون میدن.
طلبههای یشیوا بهت میخندن.
تو بچه میخوای.
تو پسر میخوای.
ده سال گذشته.
من هیچوقت ترکت نمیکنم.
قوم اسرائیل زنده است!
پدر ما هنوز زندهست.
بیاید به یشیوای گیتهایم.
ای یهودیها، عاشقتونم!
من یوسفِ عاشق شما هستم.
امشب، درهای رحمت باز میشن.
بیاید با عشق استقبالش کنید.
بیاید روح یهودی رو زنده کنید!
بیاید شعلهی یهودیت رو دوباره روشن کنید!
امشب ساعت ۸ به ما بپیوندید تا کنار هم صفا کنیم،
دعا کنیم، و همدیگه رو دوست داشته باشیم.
دوستای من، درهای بهشت دارن باز میشن.
بیاید دور هم جمع بشیم و با هم کار کنیم.
ما با هم نجات رو رقم میزنیم.
بیا، یه چی برات دارم.
ای یهودیِ عزیز، بیا اینجا لطفاً!
یه هدیه برات دارم.
از چی میترسی؟
همهمون یهودی هستیم!
مسیح میاد. ما تورات رو مطالعه میکنیم.
زندگی میکنیم تو... صفد؟ نه، اورشلیم.
اورشلیم.
تو اورشلیم، کابالا یاد میگیریم.
قبلاً هم این رو بهم یاد داده بودی. مالِ گروه خودتونه؟
همچین بد هم نیست...
بقیهش یادت میاد؟ - نه.
توی دنیایی از صلح و برادری زندگی خواهیم کرد،
همهچی قشنگ، همهچی عالی.
همچین بد هم نیست... درس خوندنِ تورات.
قشنگه که زیر لب بخونیش.
...درس خوندنِ تورات.
ده سال گذشته.
میخوای چیکار کنی؟
پارچه رو تا ته فرستادی داخل؟
هفت روز منتظر موندی؟
آره.
پارچه رو چک کردی؟ کاملاً تمیز بود؟
لکه نداشت؟
مشکی چطور؟
هیچ لکه زردی؟
ویزیتهای من بیشتر از هر کس دیگهای طول میکشه.
بعضی وقتها زنها نازا میشن
چون نادیده گرفتن
قوانین طهارت رو.
خدای قادر متعال،
من احکامت رو به جا آوردم و روزهای جدایی رو رعایت کردم.
اون هفت روز رو شمردم.
امروز حاضرم که امرت رو اطاعت کنم
تا تنم رو پاک کنم.
من وارد آب میشم
و به لطف و رحمت تو
بدنم تو آب زلال شسته میشه،
و روحم پاک میشه
از هر لکه و ناپاکی.
چرا که نوشته شده:
«روی شما آب پاشیدم
و شما رو پاک ساختم.»
خدای من، چرا من رو رها کردی؟
دور از نجات من و کلمات دهان من.
روزها صدات میزنم و جواب نمیدی.
شبها آروم و قرار ندارم. تو در میان ستایشهای اسرائیل ساکنی.
پدران ما به تو ایمان داشتن و نجات پیدا کردن.
تو رو صدا زدن و نجات یافتن.
امیدشون به تو بیفایده نبود.
متبارک باد خدای ابدی ما که از روی حکمتش
انسان رو با منافذ
و اندامهایی ساخت که کارکردشون
برای زندگی ضروریه.
متبارک باد خدای ابدی ما که درمانکنندهی تمام بدنهاست...
چرا تو مدرسه نبودی؟
نمیتونم درس بخونم. ذهنم درگیره.
مئیر، تصمیمت رو بگیر.
مطمئن نیستم بتونم.
مئیر، حس نمیکنی...
حس نمیکنی...
تو آستانهی یه عصر جدیدیم؟
که یه اتفاقی تو راهه؟
No comments yet. Be the first to leave one.