200 rreshtat e parë.
وایسا، بذار صورتت رو ببینم
بعدِ بازجویی، حتما برو بیمارستان. خب؟
چشم، قربان
میخوری؟
نه، مرسی آقای دکتر
ممنون
- قهوه بدم، سرگرد؟ - جان؟ قهوه نمیخوری؟
ممنون، خانم تَدی
- بدهش به من - مرسی
کاری نکردم
از موقعیت ساعت ۵ ابرهای بالا سرمون اومد. ببین، هیچی نمیدیدم.
شوخیتون گرفته؟ ایاِیها از غیب نازل میشن
هینتون گفت چهارتا چترنجات دیده، ولی من چیزی ندیدم
تا چشم کار میکرد، فقط ابر بود هیچی دیده نمیشد، ستوان
- من هیچی نمیدیدم - جزیره بود؟
خدای من، به عمرم جزیره ندیدم تا حالا
اونموقع، نور دیدم. ولی خبری از انفجار نبود.
آره، یعنی اون ۱۹۰ تا جنگنده
احتمالاً با سرعتِ چمیدونم، ۸۰۴ کیلومتر بر ساعت از بغل دستمون رد میشدند؟
چتر نجات؟ کسی چتر نجات دیده؟
نه، سرگرد. بد بَلبشویی راه افتاده بود.
اصلاً دید نداشتیم. چشم، چشم رو نمیدید.
« تریاژ بخش یک »
میخوام زخمهات رو به سرگرد نشون بدم، پسرجون
بله، قربان
برای درمان سرمازدگی باسر، اینجا تجهیزات کافی نداریم
غصه نخور، باسر
میفرستیمت بیمارستان «ردگریو»
تا دوباره سرپا بشی
بیصبرانه منتظرم برگردم میدونِ جنگ، قربان
پسر خوب
باید نسبت به محیط آگاهی داشته باشن
توی ارتفاع ۷.۵ کیلومتری دمای هوا هم ۵۰ درجه زیر صفره
تا فیها خالدون یخ میزنن
همچین تلفاتی برای تیم، منطقی نیست
البته این هم بگم، که یه فرماندۀ دیگه رو هم از دست دادیم
- هاگلین؟ - بله
موقع فرود، یکی از زخمهای معدهش ترکید
همین الآن برای مراجعه به متخصص، راهیِ لندن کردمشون
- خیلیخب. تشکر، آقای دکتر - بسیارخب
وای، خدای من. آخه چرا انقدر احمقـم؟ از سرما یخ زدیم،
بعد من با دستِ خالی رفتم سراغِ تفنگم
توی اون سردخونه؟ بازم شانس آوردی
خب، درس عبرتی شد واسهام
- خوبه - آقایون
خیلیخب. زودتر خوب شو، دیکی. کمکخلبانم رو لازم دارم.
- ممنون، کرت - مراقب خودت باش
من و بکی برنامه گذاشتیم با چند تا از بچهها
بریم نوشیدنی بخوریم. تو هم میای؟
ممنون، کرت. امشب جایی نمیرم.
- باشه - خیلیخب
- از طرفم به بقیه خبر میدی؟ - حتماً، مراقب خودت باش
حالت چطوره، دیکی؟
این به سلامتیِ آدامز، اشمالنباخ،
پتریک
و همۀ افرادِ پُردلوجرئتشون
خوبی تو؟
احساسی داری الان؟
چیزی حس میکنی؟
آره، دلم براشون تنگ شده
چون من؟ هیچی حس نمیکنم
میتونی یه لطفی بهم بکنی؟
- چی؟ - بیا اینجا
ازت میخوام که بزنی تو صورتم
این یه دستوره، بجنب
خیلیخب
ازت میخوام بزنی دماغـم رو بیاری پایین
- درست همینجا - سرگرد
سرگرد سرگرد نکن. الآن سرگرد نیستم، بیخیالِ درجه.
- مسخرهبازی درنیار، پسر - مسخرهبازی؟ مسخرهبازی نیست
- بس کن... - نیویورکی نیستی تو مگه؟
بزن دیگه
حال کردم، کرت
حال داد
خیلیخب، میتبال
باید فرمانده جدیده رو ببینم
اول وقتِ فردا
وارد فردا شدیم دیگه
خماری، سرگرد؟
نه، قربان
ایشالا چند ساعتِ دیگه
هنوزم مَستی، پس
قهوه سر حالم آورد، قربان
از نظرِ سرهنگ هاگلین شما صلاحیت فرماندهیِ اسکادران هوایی رو نداشتید
- خب، بنظر منم مهارتهای... - منظورت مهارتهای خلبانیشـه؟
خب، من سرهنگ هاگلین نیستم
همینطوره
- قهوه میارید برام؟ - بله، قربان
ممنونم
سلام، پسرها
سلام، باکی
خب؟
تنزل رتبه گرفتم
چی؟
شدم فرماندۀ گردان ۴۱۸اُم
شرمنده، جک. دوباره پسرها برگشتن پیش خودم.
تا وقتی که بمبافکنم رو پس بگیرم
آره، هاردینگ پیگیره
چی؟ من فرماندۀ گردانم؟
- ای حرومزاده - نظر من نبود
هاگلین پیشنهادت داد
پس هردوتون حرومزادهاید
فرماندۀ گردانِ لعنتی
با این دید بهش نگاه کن:
لیمِی میگه در مقایسه با بقیه، ما بینظمترین...
گردان بمبافکنیم، شاید تو بتونی نقطۀ عطفِ ما باشی
دلم نمیخواد گندکاریهای شما رو جمع کنم، باکی
- بفرمایید، سرگرد - ممنون
امروز صبح خیلی زود بیدار شدی
جداً؟
قبلِ من رفتی به دیدنِ هاردینگ؟
من دوزاریم زود میُفته، باک
فقط بهش گفتم لیاقتِ فرمانده شدن رو داری
که به عنوان فرماندۀ گردان عملکرد بهتری خواهی داشت
نیازی به تشکر نیست
قبل از اینکه تنزل رتبه داشته باشم، یه درخواست دیگه هم کردم
میخوام برای خونوادههای بچههایی که از دست دادیم نامه بنویسم
به نظرم خودم بنویسم خیلی بهتر از اینه که یه غریبه بنویسه
من هم کمکت میکنم
لطف میکنی
میدونی...
تهِ تهِ همۀ این داستانها
اگه قراره فقط دو تا خلبان توی آسمون باقی بمونن...
یکیش منم و اون یکی دیگه هم تویی، باک
روش حساب نکن
« قسمت دوم »
هر کسی که بی-۱۷ سوار شده قدرِ خدمۀ زمینیِ ما رو میدونه (سه هفته بعد، جولای سال ۱۹۴۳)
توی کارشون خبری از شکوه و افتخار نیست
بخاطر تعمیر کردنِ روزنههای ضدهوایی و بازسازیِ کاربراتور
هیچ تقدیر و تشکری ازشون نشد
فرماندهان خدمۀ ما توی هر مأموریتی، مسئولیت نگهداری از هواپیما رو
در آسمون داشتن
بدین معنا که مسئولیتِ جون دهها نفر به گردنشون بود
سرجوخه کن لمنز یکی از بهترین فرماندهانِ خدمۀ ما بود
۱۹ سال داشت
لمنز!
بگیر که سیبزمینی داغ رسیده
وای که چقدر داغه لعنتی
باید یکی از اینها واسه خودت بگیری
چطور شده؟
همونطوری که خواستی نمک و فلفل زدم برات
- محشره - دیگه چیزی نمیخوای؟
اینجا رو نگاه کنید
این هواپیما نشتی داره
- میبینید؟ - آها، آره
فردا که بچهها پَریدن، میخوایم آسفالت رو تمیز کنیم
با چی قراره تمیزش بکنیم؟
- آتیش! - آتیش
- چی؟ - آتیش
- دوست دارید کمک کنید؟ - آره، لطفاً
- چی شد؟ - مانور بود
خیلی زود وارد عمل شد و کُند پیش رفت
دیگه بیخیال شد
کارِ کی بود؟
یکی از افراد خدمۀ تازهواردِ گردان ۳۴۹اُم
بارنهیل
کمتر از سه هفته، ۶ بمبافکن رو از دست دادیم
همچنان منتظریم از پادینگتون بمبافکنهای جایگزین برسن
امیدوارم تا هفتۀ آینده یکی دوتا از این بمبافکنها از راه برسن
خیلیخب
هردوتاشون واسه تو، بیل
ممنون، قربان
در نهایت، از مجموع ۳۵۰ نفری که داشتیم، ما ۶۶ نفر...
از خدمۀ نظامی رو از دست دادیم
تا زمانی که خدمۀ جایگزین از راه برسن،
باید با هرچیزی که داریم، سَر و تهِ همهچیز رو بههم بیاریم
اگه امشب دستور مأموریت صادر شد، ترنر
بعضی از اعضای خدمهات رو باید
- با گردان ۳۴۹اُم بفرستیم - بله، قربان
- شما هم همینطور، باک - بله، قربان
تموم شد. مرخصید
بله، قربان
برو که رفتیم. فاتحهتون خوندهست، پسرها
- عمراً بتونی - ببینیم و تعریف کنیم
- عجب دلوجرئتی. بنداز - یالا، عزیز. بجنب، بنداز ببینم!
اینم از این
ریدی با این شانست، کوئین
گندش بزنن
منظورم شانست با تاسـه
آره، بهتره اینطوری باشه، چون اگه من ببازم، همه رو با خودم میکشم پایین
- یالا، شروع کن - خیلیخب
خودش گفت
آلیس از دالاس
- آلیس، قصرِ ما - آلیس شیرزنِ ماست
- شیرزن! - معلومه که آره
تامی، تامی
سرگرد
- سلام لیل - سلام جان
- سرگرد - سرگرد دای
شش تا ویسکی و یه آبجو زنجبیلی لطف میکنید؟
- الساعه، رفیق - شما آمریکاییها رو تحسین میکنم
توی روز روشن میرید واسه پرواز، و همهچیز براتون شفاف و واضحـه
منظورت رو نمیفهمم، سروان
بهش فکر نکن، برادر. رده بالاها خودشون میفهمن.
بحث فلسفی شد
ما شب بمباران میکنیم، چون صرفاً واسهمون مهمه که هدفمون حتماً آلمانی باشه
ولی بمباران توی روز، حکم خودکشی رو داره
اون روزی رو میبینم که آمریکا استراتژیهای خودش رو
بخاطر تلفاتی که بیبروبرگرد ادامه خواهد داشت، تغییر میده
مسئله ریاضیاتـه
No comments yet. Be the first to leave one.