200 rreshtat e parë.
اوه نه
اوه، گندش بزنن
لعنتی
لعنت، لعنت، لعنت، گندت بزنن، کثافتِ آشغال
آروم باش داگیِ پاتیلی
من رو اونطوری صدا نزن، کثافت
اسم من داگه، یا داگلاس
من یه آدم بالغم، لعنتی
معتقدم داره سعی میکنه اقتدارش رو ثابت کنه
داری سعی میکنی اقتدارت رو ثابت کنی؟
شاید فکر میکنه اینجا همهکارهست
فکر میکنی همهکاره اینجا تویی، داگیِ پاتیلی؟
لعنتی نگو
من چی گفتم؟
گفت که آروم باش داگیِ پاتیلی
گفتم
گفتم که آروم باشی
مگه نه؟
از جونم چی میخواین؟
میخوایم ببینیم چقدر خدای جدیدت رو دوست داری؟
با «یوبیتسومه» آشنایی داری؟
آره، همون غذای مرغ قهوهای تو اون رستورانِ «بنیهانا»ی واموندهست
نه داگ، این یه آیینِ سنتیه که یاکوزاها انجام میدن
یوبیتسومه یه جور عذرخواهیه
اگه یکی از اعضای یاکوزا باعث بیآبرویی خودش میشد
یا به یکی از رؤسا بیاحترامی میکرد، باید این کار رو انجام میداد
چه کاری رو انجام میداد؟
ازش میخواستن که از این استفاده کنه
تا نوکِ انگشت کوچیکش رو قطع کنه
لعنت بهتون، برین به درک
من نوک انگشتِ واموندهام رو قطع نمیکنم
خب، اون دیگه به خودت بستگی داره داگیِ پاتیلی
بله، ما که اینجا معتادهایِ آسوپاس نیستیم
این چیزها، برای ما هیچ ارزشی نداره
حتی حاضریم همین الان همهاش رو بریزیم تو چاه توالت
واقعاً این کار رو میکنیم
ولی میدونیم تو از این کار خوشت نمیآد
تو همونی هستی که بهش میگن یه «ابر معتاد»
در ضمن، ما فقط یه انگشت کوچیک ازت خواستیم
بچه ننه
دردش وحشتناک خواهد بود، کثافتها
اوه
واقعاً فقط یه ذره قلقلکت میآد
در عوض اون کراکِ ناب و شیرین رو داری
تا دردت رو تسکین بده
بعدش هم میرسونیمت بیمارستان
اونجا هم خیلی تمیز و مرتب پانسمانت میکنن
این... این واقعاً تهِ لجنبازیه
وابستگی شیمیایی هم همینطوره، ولی خب، تقدیر این بوده
و تو قطعاً باعث بیآبرویی خودت شدی
پس راهی مناسبتر از این برای توبه و جبران به ذهنم نمیرسه
فقط نوکش، درسته؟
فقط همین
خب نظرت چیه داگیِ پاتیلی؟
انگشت کوچیک یا بی انگشت؟
و شما عوضیها بلافاصله بعدش من رو میبرین
بیمارستان، درسته؟
به شرفم قسم میخورم
بیا شرط رو یه کم سنگینتر کنیم، چطوره؟
احتمالاً تا حالا یه کیلو کوکائین رو از نزدیک ندیدی
پس چشمهات رو به این ضیافت باز کن
هنوز هم همون «یوبیتسومه» است
اما
باید از این استفاده کنی
لعنت
اوه، آخه چطوری باید
انگشتم رو با یه تیکه سنگ قطع کنم؟
یه راهی براش پیدا کن
این دیگه مشکلِ خودته داگیِ پاتیلی
یا اینکه میتونی بری سراغِ
اون بسته کوچیکه
و مثل یه بزدلِ ترسو از چاقو استفاده کنی
بشماریم؟
لعنت بهش
میتونی از پسش بربیای داگ
درد داره
بزن، بزن، بزن
خیلی درد داره، لعنتی
درد داره
فقط استخون رو خرد کن و خلاص میشی
اوه، انجامش بده داگ
یکی دیگه
واو
اوه خدای من
داگلاس، واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم
باورنکردنیه
حق با تو بود
دیدی بهت گفتم؟ معتادها برای مواد هر کاری میکنن
کمک
خب، من سر حرفم هستم؛ عادلانه برنده شدی
ممنونم
این دیگه چه مسخرهبازیه؟
اوه ببین، من یه دلار شرط بسته بودم که از سنگ استفاده میکنی
ولی چارلز فکر میکرد که کم میاری
و میری سراغ چاقو
شما عوضیهایِ پولپرست رو من شرط بستین؟
چی اینقدر خندهداره؟
این پودر قند بود، داگیِ پاتیلی
اون بسته هم نمکِ دونهدرشت بود
شما کثافتهایِ آشغال
لعنت بهتون
فقط من رو ببرین بیمارستان، خواهش میکنم
حالا کلیدهامون کجاست داگیِ پاتیلی؟
اگه مار بودن
تا حالا نیشم زده بودن، میدونم
نمیتونین همینطوری ولم کنین و برین
باید رفع زحمت کنیم داگیِ پاتیلی، خوش گذشت
نکنه میخواین من رو اینجا ول کنین، کثافتها
کمکم کنین لعنتیها
مادر، پوشیده هستید؟
مگه من کی نامرتب بودم؟
داری سعی میکنی القا کنی که من یه بانو نیستم، چارلی؟
البته که نه مادر
چطور خوابیدید؟
افتضاح
آه، اگه میتونستم بدون درد تکون بخورم
تمام شب رو از این پهلو به اون پهلو میشدم
از شنیدنش متأسفم
با این حال، هنوز هم زیبا هستید
جدی؟ هوم
هنوز هم دخترِ محبوبت هستم؟
تا ابد و همیشه
قطعاً همینطوره عزیزم
ممنونم مادر
ساعت چنده؟
اوه، میشه داروهام رو برام بیاری عزیزم؟
با کمال میل، شیرینم
ممنونم
دیشب عجیبترین خوابِ ممکن رو دیدم
جدی میگی؟
آره، وسط جاده ایستاده بودم
و داشتم یه مرد رو که بدنش به طرز فجیعی متلاشی شده بود تماشا میکردم
که داشتن از بینِ لاشه یه ماشین میکشیدنش بیرون
و حدس بزن چی شد؟
چی؟
بارونی از گلبرگهای رز شروع به باریدن کرد
عجیبترین چیزی نیست که تا حالا شنیدی؟
و جالبتر از همه اینکه پلیسها و امدادگرها
اطرافِ اون ماشینِ داغون، دست از بیرون کشیدنِ اون یارو برداشتن
و شروع کردن به رقصیدن، انگار که وسطِ یه تئاترِ موزیکالِ برادوی هستن
بعدش چی شد؟
بعدش پسرم بهم گفت نامرتب و حالا هم که اینجاییم
اوه، بیخیال
میدونی فروید در این مورد چی میگه؟
اوه، کی به اراجیفِ فروید اهمیت میده
به هر حال همهاش یه مشت چرتوپرتِ روانشناسیه
احتمالاً درسته
همهاش صرفاً مجموعهای از تفکراتِ رؤیاپردازانهست
هنوز ساعت ۱۱ صبح نشده
و فروید شده موضوع بحث ما
انگار یه چیزهایی رو از دست دادم
صبح بخیر، توماس
صبح بخیر مامانی
شما دوتا دیشب تا دیر وقت بیرون بودین
امیدوارم دردسری درست نکرده باشین
به هیچ وجه
راست میگه؟
بله، البته
خوبه
چارلز
صبحانه
روز خوبی داشته باشی
شما هم همینطور مادر
هوم
توی اون چیزی نوشته؟
در مورد چی؟
در مورد دیشب
اوه، مطمئنم رفیقمون داگی یا از خونریزی زیاد
توی یه جوبی جایی مرده، یا اینکه خودش رو یه جوری سرپا کرده
در ضمن، یه لطفی بهم بکن
دیگه هیچوقت اسم داگ رو نیار
برای همهمون اینطوری بهتره
البته
معذرت میخوام
نه، هیچوقت معذرتخواهی نکن
خودت که میدونی
تأسف نشونه ضعفه، چارلز
و ضعف تنها چیزیه که ما نمیتونیم از پسش بربیایم
بازم قهوه میخورین بچهها؟
لطفاً. لطفاً
ژنوییو، چه اسم قشنگی
ممنونم
راستش من «ژنوییو» تلفظش میکنم، باکلاستر به نظر میرسه
تازه واردی اینجا
آره، راستش همین دیروز شروع کردم
خب، ما از مشتریهای ثابت اینجا هستیم
پس زیاد همدیگه رو خواهیم دید
اوه، عالیه
من توماسم، و این شیطانِ زشتتر
که پنکیک تو دهنشه، برادرم چارلز هستش
اوه، پوزش میخوام، سلام
سلام، من ژنوییو هستم، دوباره
مامانی
و این هم دخترم، مدی هستش
خب اگه چیزی لازم داشتین فقط صدام کنین
از اون مدل زنهایی هست که انگار ساخته شده تا یه مرد نابودش کنه
ژنوییو
به نظر میرسه به یه فنجانِ پر نیاز داری
نیاز داری
توماس
No comments yet. Be the first to leave one.