200 rreshtat e parë.
قصه از این قراره که جان دِنوِر، داشت
توی یه جای کوچیک و قدیمی به اسم «سلار دور» در واشینگتن دی.سی برنامه اجرا میکرد
نزدیکای کریسمس سال ۱۹۷۰ بود
گروه گرمکنندهی قبل از اون، یه زوج زن و شوهر بودن
به اسمهای بیل دانوف و تافی نیورت
که اسم خودشون رو گذاشته بودن «فت سیتی»
اسم باحالیه
آره، اسمش یه جوریه. آچار بکس، پنجهشتم رو بده
خلاصه یه شب تصمیم میگیرن برن خونه
و یه دورهمی برای آهنگ زدن راه بندازن
تو راه تصادف میکنن
و شستِ دستِ جان دنور میشکنه
وقتی بالاخره میرسن خونه
بیل و تافی براش میخونن
آهنگی که داشتن روش کار میکردن رو برای جان دنور اجرا میکنن
اونم حسابی کفبُر میشه، پسر
و تا دم سپیده روی اون آهنگ کار میکنن
پیچگوشتی
دوسو یا چهارسو؟ دوسو
پس واسه همینه که این آهنگ رو دوست داری
خب، من آهنگ رو به خاطرِ خودِ آهنگ دوست دارم
منظورم اینه که، فکر کنم از اینم خوشم میاد
که یه داستان پشتشه
میدونی، بیل دانوف بعدها گفت که
اصلاً پاش رو هم توی ویرجینیای غربی نذاشته بوده
خب، منم آهنگ رو دوست دارم
ولی فکر نمیکنم برای مسابقهی زیبایی مناسب باشه
انبردست
معمولی یا دمباریک؟
دمباریک
خب، برای تمرینم میای؟
آره. درست بعد از کار میام دنبالت
فقط محض اطلاعت، از مامان پرسیدم
که اون و مودی پول موبایلت رو میدن یا نه
گفت حتی اگه بدن هم، تو قبول نمیکنی
سیدیِ فسقلی، راست گفته
تنها چیزی که
براش موبایل میخوام، عکس گرفتن از توئه
اینم از بازوها
سلام بابا. نه
خیلی خب
چه خبر، کَل؟
سلام، سلام جیمی. بیا تو. اون در رو هم میبندی؟
آره. بفرما بشین
جیمی، میخوام رک حرفم رو بزنم. باید تعدیلت کنم
کَل، من... من که اصلاً کاری نکردم، مرد
میدونم کاری نکردی
اما هفتهی پیش، یکی از بخش منابع انسانی موقع رفتن دیدت
داشتی میرفتی سمت وانتت و دیدن که داری لنگ میزنی
خب که چی؟
پای من هیچ ربطی به روندن اون ماشین «کیس» اون بیرون نداره
خودم میدونم
میدونم، اما اونایی که تو دفتر اصلی نشستن جور دیگهای فکر میکنن
و گفتن موقعی که اولِ کار استخدام شدی
توی فرمهات به این موضوع اشاره نکرده بودی
نه. اونا بهش میگن
«بیماریِ زمینهای»
و میگن این یه مسئلهی قانونی و مسئولیتیه
خب، پس اینقدر بزرگه. یعنی دو سه فوت میشه؟
اینقدر بزرگه و تو گذاشتی امشب با وانتم دورِ پیست بزنم
ببین، این چهارچرخ محرکه. آسیبی بهت نمیزنه
شبیه بهشت
ویرجینیای غربی
کوههای بلو ریج، رودخانهی شناندوا
خانم بنفش، برادرم جیمی رو که میشناسی؟
اوه، جیمی لوگان، همون فوتبالیستی که
قرار بود آدمِ کلهگندهای بشه؟
سلام، خانم بنفش
شوهرم، جناب سرگرد، وقتی هنوز زنده بود
عاشق فوتبال تیم الاسیو بود
هر وقت بازیهاشون رو اینجا محلی پخش میکردن، تماشا میکردیم
البته برای من همهاش به خاطر لباسهاشون بود
پیرهنهاشون خیرهکنندهترین سایهی رنگ بنفش رو داره
بنفش
بله. بنفش و طلایی. رنگهای سلطنتی
آره، زودتر تعطیل شدم
واسه همین فکر کردم سیدی رو ببرم کلاس رقصش
که تو مجبور نشی ببریش
خب، این خیلی هم عالیه و اینا
که میخوای رقص دخترت رو ببینی و باقی چیزا
اما اون دیروز بود
گندش بزنن
مراقب حرف زدنت باش
در ضمن، من خودم خیلی خوب رسوندمش اونجا
ببین، بیشتر مردم فکر میکنن
اگه بخوای بری چارلستون، خب معلومه
از اتوبان ۸۵ میری به دانویل
بعد از آی-۱۹ میری چارلستون. ۵۴ مایل
اما چون ساعت ۴ بعد از ظهر بود
میدونستم بهترین زمانِ روز برای توی جاده بودن نیست
و هنوز دارن
توی اتوبان آی-۱۹ روی شونهی جاده کار میکنن
تازه، خورشید هم درست میخوره تو چشمت
توی تمام اون مسیر بیرونِ جولیان
واسه همین، آره، از ۸۵ رفتم دانویل
۳ ولی بعدش پیچیدم توی جاده
پس به جای اینکه برم بالا و دور بزنم
اول دور زدم و بعد رفتم بالا
بعد از اون دیگه توی بزرگراه دنیل بون مستقیم میرفتی
تا خودِ مارمت
خب، معلومه که عاشق رانندگی هستی
فقط یه تمرین بود، مثل مسابقهی اصلی نبود
ولی بابی جو اصلاً خوشحال نیست
حالا چرا به من زنگ نزدی؟
سعی کردم، اما انگار گوشیت خاموش شده بود
باید قبضهات رو بدی. همه موبایل لازم دارن
اما من ازشون خوشم نمیاد
تو هم از اون تیپهای «یونابامبر» هستی که با تکنولوژی دشمنن؟
آره. منم از اون تیپهای یونابامبر هستم
ببین، خوشم نمیاد مردم بهم بگن چیکار کنم
مثلاً بگن «جواب تلفن رو بده»
هی. اوه، این قراره جالب بشه
ببین، متأسفم، باشه؟ شرمندهام، فکر کردم
میدونستم ساعت چهاره
فقط فکر کردم امروز ساعت چهاره
این اولین باره که از این بهونه استفاده میکنی
ببین، گفتم که متأسفم، باشه؟
مِلی گفت به هر حال خودتون یه جوری حلش کردین
اینم بهت گفت که پلیس نگهش داشته
چون داشته ۳۰ مایل بیشتر از حد مجاز میرفته
اونم وقتی دختر من تو ماشین بوده؟
دخترِ «ماست»
سیدی میگفت عمه ملیاش «جادوی ملی» رو به کار برده
و مخ پلیسها رو زده تا بهش جریمه ندن
پس این یه تجربهی شخصیتسازِ خیلی خوبیه
که دخترمون شاهدش باشه
آره. به من نخند
آره، هر چی، بیخیال. قضیه اون تابلوی فروش اون بیرون چیه؟
بهم نگفته بودی تو و مودی دارین خونهی جدید میخرین
بابا! سلام
آه
داری چیکار میکنی؟ هیچی
آخ! آخ. پسر
هی، من و مامانت داشتیم حرف میزدیم
که شاید من و تو بریم یه کم بستنی بخوریم
من دیگه اجازه ندارم بستنی بخورم
کی گفته؟
مامان. میگه کالریش خیلی زیاده
و هیچکس یه دختر چاق رو دوست نداره
تو که... من... فکر کنم این دیگه خیلی ظالمانهست
اینم از اون چیزایِ
مربوط به تربیت مشترک فرزندیه که من و تو باید دربارش حرف بزنیم
از اون بحثهای «دکتر فیل»
هی جیمی
سلام مودی
آره، چه خبر عزیزم؟ واو. ممنونم
هی، هی! هی شما دوتا اگه آروم نگیرید از مرکز خرید خبری نیست
بابا، تو هم با ما میای؟
داریم سیدی و پسرا رو میبریم که اون رو ببینن
اون فیلم جدید «سریع و خشن» توی مرکز خرید
تو هم میای؟
اِم
اون یه کم... اون واسه بچهها یه کم سنگین نیست؟
عاشقشن. ساکت نگهشون میداره
تمام مدت میشینن زل میزنن به پرده و از ترس ریدن به خودشون
میای؟ لطفاً؟
باید برم سر کار. میدونی که؟
وقت واسه یه فیلم کامل ندارم
اما شما برید و خوش بگذرونید. یه بغل بهم بده
به پشتم دست نزن
اما قراره بریم بستنی بخوریم
قول میدی؟ باشه
اما باید ماستِ بستنی باشه چون مسابقهی زیبایی رو در پیش دارم
اوه، بالاخره فهمیدم واسه بخش استعداد چه آهنگی رو بخونم
چه آهنگی؟ «آمبرلا» از ریانا
وقتی ریانا آهنگ «آمبرلا» رو میخونه
در واقع منظورش چترِ بارون نیست
داره دربارهی اونجاش میخونه. رمزه
کی این رو بهت گفته؟
همه میگن
بدو، بریم! همگی سوارِ اکسپدیشن شید. هوو
هی، موقع رفتن مامانت رو ببوس
بوس. بوس. آخ. ممنونم
میبینمت عزیزم. خداحافظ
هی. بله؟
حرفم باهات تموم نشده بود. باشه
الان دیگه واسه چی گیر افتادم؟
باید دربارهی یه سری مسائل قانونی حرف بزنیم
هی، جیمی، ماشینت
مودی میشه یه لحظه ما رو تنها بذاری؟
باشه
مسائل قانونی؟
داشتی دربارهی تابلوی «برای فروش» میپرسیدی؟ آره
مودی داره کارش رو گسترش میده
خانوادهش دارن یه نمایندگی جدید توی لینچبرگ باز میکنن
اون ورِ مرزِ ایالتیه
عمراً، نه، نمیتونی همینطوری این رو بهم بگی
انگار که من هیچ حقی تو این ماجرا ندارم
روزهای ملاقاتت سر جاشه! فقط ما توی لینچبرگ خواهیم بود
میتونی از مرز ایالتی رد شی و بیای دنبالش
حضانت کامل با منه
همچین اتفاقی نمیافته. میرم وکیل میگیرم
با کدوم پول؟
چطوری، اِرل؟ سلام جیمی
خب
چیزای زیادی کشف کردم. اوه، گندش بزنن
۱۹۸۳ میدونستی عمه مگی، سال
توی لوتو برنده شد ولی بلیطش رو شست؟
اینا همهاش قصههای عامیانه و غیبتهای محلیه
خب، باید قبول کنی که این جور چیزا
No comments yet. Be the first to leave one.