200 rreshtat e parë.
کلمۀ «روانشناسی» ریشۀ یونانی داره.
به معنیِ علم روح است.
فرم جدیدی از طبابت که پدیدههای ذهن رو توجیه میکنه،
عضوی از انسانها که به درستی درک نشده،
و برای برخی از مردم، رنج و اندوهِ بسیاری به بار آورده.
باشد که تا به ابد در زیرِ سایۀ او باشید.
تو را از آنِ منجیِ ما، مسیح میخوانم.
با نشانِ صلیبـش.
نجات یافتی.
نجات یافتی.
باشد که تا به ابد در زیرِ سایۀ او باشید.
واقعاً خواستۀ شما اینـه؟
همینطوریـشم خیلیها رو به طرق مختلف از دست دادم.
یکی قحطی، یکی خشکسالی، یکی درد و مرض.
چرا اجازه میدی عاشقانِ راهـت اینطوری زجر بکشن؟
مترجمین: «iredprincess و امیر فرحناک» ::. FarahSub & @iredsub@ .::
همونجا بذاریدش. متشکرم.
- ممنونـم. - خیلی متشکرم.
ببخشید؟
عذر میخوام.
شما اهل مزرعۀ مارکز هستید؟
ایزابلای عزیز، پسرت پروندۀ جالبی داره.
مشتاقـم که چیزهای بیشتری بفهمم.
بر این باورم که ناهنجاریهای پسرت، مرتبط با ذهنـشه، نه جسمـش.
مایلـم که شخصاً خدمت برسم.
البته در بهترین زمان ممکن و با جدیدترین علم مربوط به ذهن،
مطمئنـم که میتونیم وضعیت عقلانی نادرش رو درک کنیم،
و دوباره پسرت رو به آغوش جامعه برگردونیم.
بیصبرانه منتظر دیدنـتم.
از طرف، گریس.
ماریا!
وقت بخیر خانم.
دکتر گریس ویکتوریا برنهم هستم.
- از دیدنـتون خوشحالـم. - من ماریا هستم.
- اومدید که نجاتـمون بدید؟ - هیس!
سفرتون چطور بود؟
بسیار دلپذیر بود. سپاس.
تشریف بیارید، تا اتاقـتون راهنماییـتون کنم.
مایلـم در اسرع وقت پسرک رو ببینم. بیدار شده؟
بهتره که اول آقا رو ملاقات کنید.
تمو وسایلـتون رو براتـون میاره.
بسیارخب. پس ممکنه ایزابلا رو ببینم؟
اول باید با آقا صحبت کنید.
جناب نیکولاس مارکز، گریس ویکتوریا برنهم رو خدمتتـون معرفی میکنم.
باعث خرسندیـمه که بالاخره افتخار آشناییـتون نصیبم شد آقای مارکز.
سلام خانم...
متوجه نمیشم. پس دکتر کجاست؟
بنده دکتر برنهم هستم.
همم.
متوجهام.
فردا تمو شما رو تا ایستگاه برمیگردونه.
- نیازی به پرستار نداریم. - عذر میخوام؟
متاسفم که این همه راه رو بخاطر هیچ و پوچ سفر کردید.
بفرمایید.
بفرمایید.
اگه مریضی توی این خونه باشه، هرچقدر هم که پدر جاهلی داشته باشه...
باز هم من حتماً ملاقاتـش میکنم.
چطور جرئت میکنی؟
قطار فقط هفتهای یک بار به اینجا میاد قربان،
تا اون زمان میتونه بمونه؟
باشه،
ولی اجازه نمیدم کسی توی این خونه بهم بیاحترامی کنه.
امشب میتونید پسرک رو ملاقات کنید.
عذر خواهـم.
مردِ سینهسوختهایه که تعصباتـش به رفاهِ فرزندش ارجحیت داره.
- دلایل خوبی داره. - که اینطور؟
به نظر نمیاد مردی باشه که با دلیل و برهان قدم برداره.
فکر میکنم که ایزابلا به این پسرک آموزش داده.
مارتین خودآموختهست.
- حبسـش میکنید؟ - به نفعِ همهست.
چیزی نیست. ایشون دکتر برنهم هستن.
از آشنایی با شما خوشحالـم خانم.
منـم همینطور مارتین. اسم من گریسـه.
ببین مارتین. ایشون از نیویورک اومده.
- آشنایی با شما باعث افتخارـه. - موسیقی دلنشینـی مینواختی.
«پاگانینی» بود؟
میتونم بشینم؟
ممنون مارتین.
متشکرم پدر آنتونیو، ولی دیگه میتونید تنهامـون بذارید.
عذر میخوام خانم، ولی باید بمونم.
میتونید واسم بخونید؟
بله. اما قبلـش، میخوام چند تا سوال ازت بپرسم.
مشکلی نداره؟
- از گاوچرونها خوشت میاد؟ - اینجا بهشون گاچو یا وکرو صداشـون میزنن.
در آینده میخوام گاوچرون بشم.
خیلی بهشـون علاقمندی.
حتماً بوفالو بیل خیلی بهت افتخار میکنه.
تا به حال توی نمایشی حضور داشتید؟
بله.
توی نمایشگاه جهانی شیکاگو.
اقبال بلندی دارید.
مامان میگه بوفالو بیل مثل پدرم گاوچرون خوبیـه.
مطمئناً که حق با ایشونـه.
همۀ این کتابها رو، مامان براتون خریده؟
بعضیهاش رو بله.
ولی دیگه هیچ کتابی واسم نمیخره.
و دلیلـش چیه؟
چون کشتمـش.
مارتین...
میتونی واسم تعریف کنی که چه اتفاقی افتاد؟
مارتین؟
الان میخوای واست کتاب بخونم؟
آفرین!
آروم برون مارتین!
ایزابلا، نه!
مارتین!
مارتین!
چرا اجازه دادید تو خاطرش بمونه که خودش مادرش رو کشته؟
چون حقیقت داره.
همیشه همینطوری بوده.
روزی که مارتین متولد شد، ملخها به مزارعـمون هجوم آوردن.
درست مثل «سِفر خُروج ایش دهم»ـه.
«پروردگار مصیبتی بر مصریان نازل کرد، که آن مصیبت، همان مرگ بود.»
پدر آنتونیو...
قبل از اینکه درمانِ مارتین رو شروع کنیم، بذارید شفافسازی لازم رو انجام بدم.
ما داریم با یک اختلال دستوپنجه نرم میکنیم. مرضی که مربوط به ذهن انسانهاست.
ربطی به مذهب نداره.
یک مسئلۀ علمی به شمار میره و با علم هم برطرف میشه.
بله خانم.
نمایشگاه جهانی رفته.
- چی؟ - دکتر گریس رو میگم. شیکاگو بوده.
بوفالو بیل رو دیده.
اگر گوییم که گناهی نداریم،
خود را فریب میدهیم، و از حقیقت گریزانیم.
و کی تعیین میکنه که چه چیزی گناهـه؟
مایلـم که مزار مادرت رو ببینم مارتین.
میتونی من رو تا اونجا ببری؟
بهتره که توی مزرعه بمونیم.
نه! باید مادرم رو ببینه.
کار خطرناکیـه.
من میبرمت.
دلت برای مادرت تنگ شده؟
دعا بخونیم مارتین؟
درود بر تو ای مریم، پُر از نعمت، خدا با توست،
میان همه زنان تو مبارک هستی، و عیسی میوه درون تو مبارک است.
ای مریم مقدس، مادر خدا برای ما گنهکاران، اکنون و...
در هنگام مرگ دعا بفرما.
پدر آنتونیو.
پدر گاویرا.
این بچه نباید اینجا بیاد.
به من نگاه کن پسرجون! به من نگاه کن.
میبینمت. هم میبینمت و هم میشناسمت.
- دیگه کافیـه! - گریس.
دارید میترسونیـدش.
از کارتون خجالت بکشید.
ما برای دیدار با خانم اومدیم. اجازه بدید...
اون فقط یه بچهست.
نه مارتین!
- میدونستم. - بیا مارتین! بیا!
- همین حالا بگیریدش! - بهم دست نزنید!
- جلوی این اهریمن رو بگیرید! قاتل! - تفنگ رو بگیرید! - نه!
برو گریس!
بعداً این اهریمن رو میگیریمش! روح یسوعی رو تطهیر میکنیم.
چیکار کردن؟
این رو بگیر. کیفـم رو لازم دارم.
ساچاکا.
همین حالا کیفـم رو بیارید.
پانسمان تمیز لازم دارم.
تمو چی گفته بود؟ ساتچاک...؟
ساچاکا. به کچوایی یعنی «وحشیها».
وقتیکه مارتین فقط چند ماهه بود سروکلۀ گاویرا پیداش شده بود.
از سمت پروردگار بهش وحی شده بود.
میگفت که باید مارتین رو تطهیر کنیم تا اهریمن از بدنـش خارج بشه.
من قبول نکردم.
و حالا هر مصیبتی که به سر اینجا میاد رو به گردنِ مارتین میدونن.
حق با شما بود.
میگن مارتین اهریمنـه.
شاید باشه.
- داشتم براتون دعا میکردم. - میدونی اون کیه؟
- شیطان. - یه زمانی فرشتۀ موردعلاقۀ خداوند بود.
اما میخواست مثل خداوند بشه بخاطر همینـم از بهشت رونده شد.
شیطان در دنیای ما مخفی شده...
تا دوباره قدرتـش رو بدست بیاره.
بنابراین روزی قیام خواهد کرد و آخرین نبرد خودش رو به پا میکنه.
میشه لطفاً یکم واسم آب گرم بیاری مارتین؟
بله خانم.
- واقعاَ به چنین چیزهایی اعتقاد دارید؟ - سخنانِ خداونده.
ولی کمک زیادی از دستِ من توی این نبرد بزرگ برنمیاد،
چون ضعیفـم.
نیازی نیست بهم بگی.
گاویرا با چند ضربه شلاق، من رو درهم شکست.
به هرچیزی که پرسید اعتراف کردم.
«این پسر با لوسیفر همدستـه؟» «بله.»
«برای آوردن قحطی به این وادی، دسیسه کرده؟» «بله.»
جناب مارکز!
اینجا جای پسر شما نیست.
فکر کنم خودتونـم بدونید.
صدام رو میشنوید؟
امروز صبح تموم کرد. نصفِ گلهام مبتلا شدن.
حیوانات روستا هم مبتلا شدن. مارتین رو مقصر میدونن.
خب باید برید. باید به یک جای امن برید.
اگه بخوای میتونی بری.
پدر!
پدر! خواهش میکنم پدر. پدر.
صبح بخیر آقا.
مطمئناً جناب میتونن یکم غذا بهم بدن.
متاسفم ولی میدونید که...
زمینهای جناب هم درست مثل شما، آلوده شده.
ولی چیزهای زیادی داره. به من نگاه کنید، هیچ چیزی ندارم.
- بخاطر بچههام، ازتون خواهش میکنم. - یه لحظه صبر کنید.
No comments yet. Be the first to leave one.