200 rreshtat e parë.
واو. خیلی ممنون
واو. شما خیلی لطف دارید. خیلی ممنون که اینجا هستید
مهمان امشب ما
همین چند لحظه پیش، وقتی شما اینجا پایین با صبر و حوصله منتظر بودید، واقعاً ممنونم
ناخواسته عصبانیش کردم
یهو پریدم توی اتاق گریمش. راستی، کار دور از ادبی بود
و طرف اونجا بود. لباس تنش نبود
و وقتی این مرد بیاد اینجا، باید ازش عذرخواهی کنم
چون فکر میکردم دارم شوخی میکنم
و راستی، این داستان کل زندگی منه
مادرم میگفت: «دیوید، این اصلاً خندهدار نیست.»
خانمها و آقایان، یه لطفی در حق من بکنید
لطفاً به مایکل بی. جوردن خوشآمد بگید. مایکل
چطوری مرد؟ از دیدنت خوشحالم
چقدر عالیه
ممنون
چقدر عضلانیه
مایکل، حالت چطوره قربان؟
خوبم. تو چطوری مرد؟ الان دیگه عالیام
و واقعاً معذرت میخوام. یهو جوگیر شدم
میخواستم زودتر راه بیفتیم و یهو پریدم تو اتاقت
خوشم اومد پسر
مطمئنی؟ البته
میدونستی منم و لباست رو درآوردی، نه؟
دقیقاً. شنیدم داری میای. گفتم: «باید بهش نشون بدم دنیا دست کیه.»
میدونی چی میگم؟
آه. چطوری؟ و باز هم ممنون
خوبم. عالیام مرد. عاشق اینجام
لندن خیلی بهم ساخته
چند وقته اینجایی؟ حدود یک سال
یک سال؟ حدوداً یک سالی میشه
درگیر مراحل پیشتولید همین فیلمی بودم که الان دارم بازی میکنم
و، اِم... واسه همین... یه جورایی
دوست دارم برم به یه شهر، یه کشور یا هر جایی که قراره مدتی رو اونجا بگذرونم
و واقعاً مدتی اونجا زندگی کنم
درسته. و یه جورایی با اون فضا خو بگیرم
و حس میکنم این کار کمک میکنه داستان رو یکم بهتر درک کنم
توی محیطهای مختلف، لوکیشنهای مختلف و صحنههایی که میخوام اجرا کنم
به نظر میرسه این بخشی از سبک کارته
به عنوان... به عنوان بازیگر، کارگردان و همچنین تهیهکننده
چون درباره بقیه پروژههات هم این رو شنیده بودم
که از نظر فیزیکی کاملاً درگیر ماجرا میشی
آره، آخه من... میدونی، از اون آدمایی نیستم که فقط بیان کارت بزنن و برن
واسه همین، این پروژه خاص رو
کمی بیشتر از یک دهه است که دارم روش کار میکنم
و واقعاً، واقعاً شخصیه. یک دهه؟
بله، یک دهه. آره، زمان زیادیه مرد. حدود ۱۳ سال
چی... واو! آره، زمان زیادیه
باز هم به این موضوع برمیگردیم. آره
من فقط... اگه راستش رو بخوای، یه جورایی از اون آدمای «کارت بزن و برو» هستم
خب آره. منظورم اینه که
من رو ببخش، میدونی که این چیزیه که احتمالاً تا حالا بینهایت دربارهش حرف زدی
مایکل بی. جوردن. بله قربان
و اون «بی» یعنی...؟ اِم، باکاری
باکاری. آره
ریشه این اسم چیه؟ اِم، سواحیلیه
سواحیلی؟ سواحیلی. آره، مربوط به آیین «یوروبا»ست
و معنیش چی بود...؟ «نویدبخشِ نجابت»
«نویدبخش نجابت»، واو
خب، این برای نوزادی که تازه به دنیا اومده عالیه
منظورم اینه که، کدوم بچهای هست که... با نوید نجابت متبرک نشده باشه؟
به نظرم، میدونی، فکر میکنم اسمها مهم هستن، متوجهی؟
جوری زندگی میکنم که لایق اون اسم باشم
یه جورایی هدفم رو یکم بهم یادآوری میکنه
واو، همین الانشم خیلی دلنشینه
و اون «بی» برای این بود که تو رو از اون یکی متمایز کنه؟
مایکل جوردن، اون یکی
همون بسکتبالیسته. کسی بهت گفت باید «بی» رو بذاری؟
آره، انجمن بازیگران
خسته شده بودن از بس چکها رو جابهجا میکردن. اوه، درسته
بقیه چیزها هم یکم سخت شده بود
خب، حالا، من یه جورایی پات رو به این حرفه باز کردم
آره، آره، خیلی وقت پیش
قدیما یه تاکشوی شبانه داشتم و اون توی یه نمایش کوتاه یا همچین چیزی بود
یه بخش بود، یه نمایش کمدی که اجرا کردی
اونا «بچههای لترمن» بودن و منم فقط یکی از اون بچهها بودم
خنده و گریه
گریه و امیدواری
کمک و تلاش
تلاش و سازگاری
آخ
اوه
وقتی تازه شروع میکنی، میدونی، از این تستهای عجیب یا حضورهای
میدونی، تستهای بازیگری یا نقشهای کوتاه و فرصتهای اینچنینی بهت میخوره
«عجیب.» عجیبه دیگه، میدونی؟
کلمه با تاکید: «عجیب.» عجیبه. ولی چیزی بود که میشد تو رزومه گذاشت
میدونی، تو اون سن، دور و برِ آدمهای... درستی میپلکیدی
«چیزی که بشه تو رزومه گذاشت.» واو
در ۱۲ سالگی دقیقاً نمیدونی داری چیکار میکنی
پس چطور شد که در ۱۲ سالگی رفتی سراغ
اِم... و حضور در برنامههای مختلف؟
خب، مادرم... بیماری لوپوس داره، خب؟
من باهاش میرفتم مطب دکتر
و یه منشی اونجا بود
که دو تا پسر همسن و سال من داشت
اون منشی و مادرم با هم دوست شدن
اون گفت: «ببین دونا، باید پسرت رو بیاری»
«توی این فراخوانها و تستهای بازیگری.»
«راحت میشه، میدونی، یکم پول اضافه درآورد.»
«اینطوری فرصت پیدا میکنه ببینه به این کار به چشم یه سرگرمی علاقه داره یا نه» و غیره
برای همین رفتم سراغ این تستها
حالا، قبل از اون، هیچ ابراز علاقهای به مادرت کرده بودی؟
صفر. هیچی. ابداً
پس تا اون موقع، مثل یه بچه معمولی بودی؟
که سرش گرمِ ورزش و مدرسه و دخترهاست؟
همه... همه اینها. آره
کارتون و یه بچه کاملاً معمولی
فقط فرصتی بود برام تا یه چیز متفاوت رو امتحان کنم
و... و رفتم و
نه مامور برنامه داشتم، نه نماینده رسمی
اصلاً نمیدونستم دارم چیکار میکنی
و، اِم... کلاً چند تا تست بازیگری رو همینطوری بیدعوت رفتم و
منظورت از «بیدعوت»، اینه که مسئولهای استخدام رو تحت تاثیر قرار دادی؟
نه، منظورم اینه که همینطوری ظاهر شدم. اوه، فهمیدم
بدون وقت قبلی. فقط... تو همون بچهای بودی که تو لابی نشسته بود
دقیقاً. اسمم رو تو لیست نوشتم. اونا هم صدام کردن
بعدش فهمیدن که من هیچ
واقعاً قرار نبود اونجا باشم، اما خوشبختانه برای من
سه تا تست اولی که دادم، تهش... تهش قبول شدم
بچه که بودی، ازش لذت میبردی؟ آره، سرگرمکننده بود
بعد وقتی کمکم فهمیدم که
«خب، بابت این کار بهم پول میدن. اوه، این یه شغله.»
«خب، اگه تو این کار قبول بشم، پول میگیرم.»
«میتونم یه اسباببازی بخرم»
یا تو همون سن کم فهمیدم که دارم به مخارج خونه هم کمک میکنم
اما وقتی یه بازیگر خردسال شدی
اِم... بقیه میگفتن «نه، مشکلی نداره. بذارید بازی کنه»؟
اِم... نه. یعنی، مادرم کاملاً موافق بود
پدرم زیاد راضی نبود
فکر نکنم درک میکرد یا آینده و پایداریِ دنیای سرگرمی رو میدید
به نظرم این کار خیلی با تجربههای اون فاصله داشت
واسه همین درک این موضوع تو اون سنِ من براش سخت بود
اما وقتی دید چطور خودم رو مدیریت میکنم
فکر کنم همین یکی از چیزهایی بود که باعث شد نظرش عوض بشه
عالیه، و پدرت چیکار میکنه؟ اون روزها چیکار میکرد؟
پدرم تفنگدار دریایی سابق ارتشه. خب، «کسی که یه بار تفنگدار بوده، همیشه تفنگداره.»
اما اون یه بانک غذا رو توی... توی نیوجرسی، توی نیوآرک اداره میکرد
و الان بازنشسته شده. توی غنا زندگی میکنه
آدم سختگیریه؟ آره، آدم سختگیریه. اون یه
همیشه بهم میگفت: «همیشه نسبت به یه چیزی جدی باش.»
«باید یه چیزی پیدا کنی و توش جدی باشی.»
از بزرگ شدن توی... توی نیوآرک برام بگو
جای خشنیه. میدونی؟ اون موقع بود و هنوز هم توی بعضی مناطقش هست
اواخر دهه ۹۰، اوایل دهه ۲۰۰۰، میدونی چی میگم؟
پایتخت ماشیندزدی دنیا بود
پایتخت ماشیندزدی دنیا؟
آه. بله، همایشهایی که اونجا میگرفتن رو یادمه
آره، ولی خب، نیوآرک... منظورم اینه که جای زیباییه
من رو ساخت و به شخصیتی که داشتم شکل داد
آره، سخت بود اما یه جورایی... بهت اون رو داد
میدونی، پوستت رو کلفت کرد و باعث شد که، اِم
میدونی، بتونی خودت رو سازگار کنی
و یه جورایی بتونی تو هر محیطی یکم دووم بیاری
و درک میکنی اون زمستونها چطوری بودن
وقتی که... میدونی، تو آشپزخونه با درِ بازِ فر میخوابیدی
میفهمی چی میگم؟ از اونجوریها
گاهی اوقات شرایط خیلی سخت و طاقتفرسا میشد
اما فکر کنم داشتنِ والدین فوقالعاده باعث شد اون شرایط رو خیلی خوب مخفی کنن
به نظرم، یه بچه نباید بدونه که اوضاع سخته
و فکر میکنم مامان و بابام تو این کار عالی بودن
جای زیبایی هم هست مرد. کلی پارک، معلمهام، مدرسههام
فکر کنم بزرگ شدن تو نیوآرک و دیدنِ خط افق نیویورک
یه... یه انگیزه بزرگ، اِم... برای من بود
حالا اینجا چیزی هست که من درک میکنم
اما مدل گفتنش با درکش فرق داره
تو تا ۳۲ سالگی توی خونه با والدینت زندگی میکردی
اما نه اون خونه تو نیوجرسی. جوری که گفتی عجیب به نظر میاد
اما... اما
وقتی رفتم لسآنجلس، یه خونه خریدم
و والدینم اومدن پیش من. اِمهِم
پس ما برای... برای... برای مدتی طولانی با هم زندگی کردیم
و بعدش من رفتم یه جای دیگه. اوه، بعدش تو رفتی
اصلاً قصد قضاوت ندارم. به نظرم خیلی هم دلنشینه
فوقالعاده است. چون من یه پسر دارم
و آرزو میکردم کاش اونم تا وقتی که من برم، پیشم بمونه
خونه رو ترک کنی؟ آره، خونه رو ترک کنم
از این دنیا برم. از این دنیا. بسیار خب
بیا بریم سراغ این. بریم
قدیما وقتی مست بودم این کار رو میکردم
شروع خوبی نیست
بیا از اون لحظه لذت ببریم
چی؟ جناب همهکاره، یکی رو کوبید به دیوار
آره، خب... آها. حتماً
اون تخته کوچیک اونجا. خب، بفرمایید قربان
این یکی رو نادیده میگیریم. یعنی حساب نشد؟
نه. اون... نه، در کمال تعجب، اون
اوه لعنتی! دیدی؟
ای ول. دارم برمیگردم به اوج
بازگشت مقتدرانه. ای خدای من
آره، دمت گرم. اینجا وقت آزاد هم داری؟
نه زیاد. معمولاً فقط دارم برای فردا آماده میشم
زندگیم خارج از این فیلم خیلی کسلکننده است
من رو... من رو مشغول نگه میداره
فکر میکنی کسلکننده است؟ باید یه چند روز با من بچرخی
بیخیال مرد. به نظر میاد کلی اینور و اونور میری
آره، من و زنم میریم دنبال کارهای روزمره
تو که ازدواج نکردی؟ نه، نکردم
یه روز توی خونه من اینجوریه: «عزیزم!»
«بله، چیه؟»
«کرفس تموم کردیم.»
No comments yet. Be the first to leave one.