200 rreshtat e parë.
آنچه گذشت در او.سی... سندی: واو، پس این کارتر باکلیه؟
فکر میکردم بیشتر شبیه جری گارسیا باشه
زک: من و تو و سامر که داریم با هم روی یه کمیکبوک کار میکنیم
احتمالاً از همون اولش هم ایده خیلی خوبی نبود
داداش کوچیکه. خوشحالم میبینمت پسر
تری قراره پیش ما بمونه
فقط تا وقتی که بتونم یه جا برای خودم پیدا کنم
تو دوستدختر رایانی
اوه، خب، نه، یعنی دیگه نیستم
آره، ما فقط دوستیم
دوست
سلام
سلام
داری چی درست میکنی؟ صبحانه مخصوص خماری مامان رو؟
منظورت چیه، یه پاکت سیگار و یه کوکتل تازه؟
نه. فقط، یه چیزی که توی زندان یاد گرفتم
آره، همون املت قدیمی پیازچه و خنجر دستساز
من فیلم «حبس» رو دیدم، بهترین کار استالونه بعد از «اوج هیجان»
استالونه، هه؟
نه، من بیشتر طرفدار فرانکیام
داری شوخی میکنی؟ فقط استیون سیگال، پسر
آره، خونهای که توش تفرقه باشه نونش تو هم نمیره
حالا، همهمون باید پشت یه قهرمان اکشن واحد متحد بشیم
استیو مککوئین
استیو مک-کی؟
پسر خودم استیو مککوئین رو نمیشناسه
میدونی، خیلیها «فرار بزرگ» رو دوست دارن، ولی انتخاب من «بولت»ـه
هم صبحانه درست میکنه هم طرفدار مککوئینه. میدونستم ازت خوشم میاد
موجسواری چطور بود؟ باورنکردنی
تو موجسواری میکنی؟
موجسواری میکنه، آواز میخونه، عملاً با جرم و جنایت هم میجنگه
شاید سندی کوهن باید قهرمان اکشن ما باشه
فقط لب تر کن، پسرم
فکر میکنی بتونی یه وقتهایی بهم موجسواری یاد بدی؟
کرستن: اوه، تو باشی بهتر از منه
سالهاست داره سعی میکنه منو بکشونه اونجا
سعی کردم، سعی کردم؛ شکست خوردم، شکست خوردم
جولی کوپر. این اصلاً نشونه خوبی نیست
جولی، اوم، مامان مریسائه
اوه، پس یعنی مادرزن رایانه
چی؟
چی، رایان و مریسا؟ چی؟
رابطهشون دوباره جور شده
سندی: جدی؟! من همیشه آخرین نفریام که باخبر میشه
چیزی برای دونستن وجود نداره
اوه، جدی؟ چون اون شب اصلاً اینطور به نظر نمیرسید
اینکه پریدی وسط تا مریسا رو نجات بدی و این حرفها
خب، اون خیلی جوانمرده، یه جورایی شبیه جوونیهای استیو مککوئینه
آره، بعضیها میگن جوانمردی مرده. ولی من باور نمیکنم
بین من و مریسا خبری نیست
هیچی؟
واقعاً؟
رایان
داریم آروم پیش میریم
آروم پیش میرین، آره؟
ایول
خب، خوبه که دیگه همسایهت نیست
آره، درسته. اگه دیوار به دیوار باشی، آروم پیش رفتن سخته
کرستن: خب، کیلب و جولی رفتن سفر دریایی
خب، بدون اونا قراره چیکار کنیم؟
خب، اول از همه اینکه خدمتکارشون رو دیپورت کردن
و برای همین کسی نیست که توی خونه پیش ماریسا بمونه
این شد که به جولی گفتم ماریسا میتونه این هفته رو اینجا بمونه
اینجوری دیگه همه چیز با سرعت لاکپشتی پیش میره
* کالیفرنیا، ما داریم میآیم *
* درست همونجایی که ازش شروع کردیم *
* کالیفرنیا *
* کالیفرنیا... *
سامر: باورم نمیشه داری میری خونه کوهنها زندگی کنی
فقط واسه یه هفتهست
تازه، اینطوری میتونم آمار دوستپسرت رو داشته باشم
و مال تو رو
چی؟ من با سث نیستم
کوپ، جفتمون میدونیم منظورم کیه
نه، نمیدونم، چون من اصلاً دوستپسر ندارم
آره، جون خودت. تو و رایان
زیر یه چادر موندنتون باعث شد الکس از شهر بره
تصورش رو هم نمیتونم بکنم چی پیش میاد
اگه شما دوتا زیر یه سقف باشین
هیچ اتفاقی نمیافته
آره، با پوشیدن این لباس هم اصلاً اتفاقی نمیافته
چیه؟ قشنگه که
آره خب، اگه فکر میکنی پوشیدن چیزی که
داد میزنه «همین الان بیا سراغم!» قشنگه
ببین، وسط بهاره
هوا خیلی گرمه که بخوام پیژامه پشمی بپوشم
اون چیزی که قراره خیلی داغ بشه
اینه که تو اینو بپوشی و رایان تو رو تو این لباس ببینه
قرار نیست منو با این ببینه
اما محض احتیاط
میدونم
نگران نباش. خودم یه فکری براش میکنم
یه جایگزین براش پیدا میکنم
باشه، ممنون. فعلاً
اوم. اوه، سلام عزیزم
داری چیکار میکنی؟
دارم میرم دفتر
شروع کار روی طرح مسکن برای اقشار کمدرآمد
پس یعنی وقتت آزاده؟
نه. چطور مگه؟
خب، میدونی دیگه، حراج خیریهی محلیِ "او سی"
که قرار بود من مسئولش باشم ولی چون سرِ کارم نمیتونم
"او سی" حراج خیریه داره؟
خب، اهداکنندهها نصف پول رو واسه خودشون برمیدارن
پس فقط جنبهی خیریه نداره
فکر میکردم حیاطِ همهی خونههای اینجا حصار و نگهبان داره
توی سالنِ رقصِ یه کلوبِ تفریحی برگزار میشه
پس یه مراسم خیریه که اهداکنندهها نصف سود رو به جیب میزنن
و یه حراجِ حیاط که اصلاً حیاط نداره
هوم. پس تو "او سی" اینطوری کارها رو راه میندازن
سندی
داشتم فکر میکردم میتونی یه
لطفِ خیلی خیلی کوچیک در حقم بکنی؟
نه
عمراً
سندی، فقط یه ریاستِ افتخاریه، یه پُستِ فرمالیتهست
تو مجری مراسم میشی
مثل یه حراجگذار، و خودت که میدونی یه مجری چی داره
یه برتریِ ناعادلانه
نقطهضعفِ حریف رو میدونی
دقیقاً. یه میکروفون روی صحنه
با یه عده تماشاچی
تماشاچیهایی که چارهای جز گوش دادن ندارن
و شاید هم چند تا اجرای آواز؟
نه... فقط کافیه امروز یه سری به کلوب بزنی و یه سلامی بکنی
فقط یه مهرهی نمادین
با یه میکروفون
هی، آقایون
من مسئولِ حراجِ غیرِ-حیاطِ مثلاً-خیریهی "او سی" شدم
ایول بابا، این که عالیه
موفق باشی باهاش
به کمکتون نیاز دارم
دارین چیکار میکنین؟
خب، هیچوقت فکر نمیکردم از گفتن این جمله انقدر خوشحال بشم، ولی من و رایان مدرسه داریم
این بهانهی امروزتونه. فردا دیگه مالِ منی
تو امروز چیکار میکنی؟
دنبال کار میگردم
من یکی واست سراغ دارم
من، تو و "نیوپسیها"
"نیوپسی" دیگه چیه؟
اونا مثل کرکس میمونن
با این تفاوت که نیوپسیها دوست دارن چنگالهاشون رو لاک بزنن
در واقع، ترجیح میدن یکی دیگه براشون لاک بزنه
اوه، همین الان یه دستهشون دارن میان
سندی کوهن، دقیق و بهموقع
فقط یه سری زدیم که سلامی بکنیم و میکروفون رو تست کنیم
اوه، همراه هم آوردی؟ بله، حتماً
تری، با گلسرسبدِ "نیوپورت" آشنا شو
تری همراه من اومد که اگه کمکی لازم بود انجام بدیم، اما میبینم که خودتون از پسش برمیآین
ای بابا، شماها دیگه واسه خودتون حرفهای هستین
دیگه مزاحمتون نمیشیم
اِ، در واقع
خیلی خوب شد که اومدین
چرخ ماشین باربریای که گرفتیم پنچر شده
و حالا کسی رو نداریم که وسایل سنگین رو جابهجا کنه
جابهجاییِ... وسایل سنگین؟
فکر کنم... من بتونم انجامش بدم
آخ، خدا رو شکر. دنبال من بیا
سندی، من دو ساعت دیگه میام دنبالت
خوشحالم که تونست کمکی بکنه
اوم، سندی
وظیفهی رئیس اینه که رومیزیها رو انتخاب کنه
قاشق چنگالها و تزییناتِ وسط میز رو
خیلی خب، باشه، منم تو جابهجایی وسایل به تری کمک میکنم
ما بهت نیاز داریم، سندی
تو رئیس افتخاری هستی
این فقط یه پستِ تشریفاتی نیست
نیست؟
بذار برات تصویرسازی کنم که چه اتفاقی ممکنه بیفته
مثلاً، دیروقته و تشنته
اونم تشنهشه. بعد جلوی یخچال به هم میخورین. «سلام.»
«سلام.»
«تو کی هستی؟»
«شاید فقط خودِ تو. بیا لبا رو بذاریم رو هم، باشه؟»
اوه، بیا حسابی لب بگیریم
داری چیکار میکنی؟ آآآه
هی، من باید برم سر کلاس. دیرم میشه
سث داشت دربارهی من حرف میزد؟ اینکه وقتی بیام اینجا چقدر قراره معذبکننده باشه؟
چی، داری میای اینجا؟ اصلاً خبر نداشتم
جدی؟ آخه مامانم گفت به کرستن زنگ زده و با شماها هماهنگ کرده
هوم، نه، نه، ولی داری میای اینجا، خیلی عالیه
معذبکننده نمیشه، مگه نه؟
الان این معذبکنندهست؟
نه، اصلاً
عالیه. پس فعلاً
هی
تنشِ بین خودتون رو گردن من نندازین
هی، کوهن
سلام
میدونی این آخر هفته چه فیلمی روی دیویدی میاد؟
آره، حتماً «الکترا» رو میگی
و یه دلیلی داشت که اون آشغال رو
توی سینما تماشا نکردم. بیخیال بابا
از وقتی اون افتضاحِ کمیکبوک راه افتاد
یه جورایی به سامر قول دادم که یکم فتیله رو بکشم پایین
منم دقیقاً تو همین وضعیتم
مامانم مجبورم کرده ده تا از اینا رو ببخشم
واسه حراجیِ خیریه
پسر، تو واقعاً فداکاری. خیلی ضدحاله
به هر حال، میبینمت. آره
No comments yet. Be the first to leave one.