Alexander

Alexander

Shkarko Titrat Farsi Persian

Informacioni i lëshimit

Alexander 2004 REVISITED THE FINAL CUT 2160p 4K BluRay x265 10bit AAC5 1-[YTS MX]
Një Komentar nga warez
Translated subtitle from English to Persian Alexander 2004 زیرنویس فارسی فیلم

Etiketat

bluray
Publikuar më: 2025-12-30
Shkarkime: 27
Dëgjim i Dëmtuar: No

Pamje paraprake e titrave në Farsi Persian

200 rreshtat e parë.

اسکندر، سپاه پاره‌پاره خواهد گشت

ساتراپ‌ها سر به شورش برخواهند داشت. بی‌فرمان تو، جز کین و کارزار نخواهد بود

تو را التجا می‌کنیم. ما را بگوی که جانشین کیست

جهان ما دیگر سپری گشته است

من آخرین بازمانده‌ از آن دورانم

که این موهبتی است یا نفرینی

سوگند به هادس، که را یارای دانستن است؟

اما من بهای خویش را پرداخته‌ام

به خون

و به رؤیاهای درهم‌شکسته

گویند که ما عظیم‌ترین نیروی رزمی بودیم که بشر تاکنون به چشم دیده است

حتی برتر از آن لشکری که سوی تروا روان شد

اما چگونه بازگویم؟

چگونه تو را بگویم که جوانی و رؤیاهای بزرگ در سر داشتن چه بود؟

و سودای رؤیاهای عظیم در سر پروردن؟

بدان باور که چون اسکندر در چشمانت می‌نگریست، تو را یارای هر کاری بود

هر ناممکنی

در پیشگاه او، به فروغ آپولون، ما فراتر از خویشتن می‌شدیم

به‌راستی که در عمر خویش، بزرگ‌مردان بسیاری را دیده‌ام

اما تنها یک غول‌پیکر را

و تنها اکنون، در روزگار پیری

درمی‌یابم که این نیروی طبیعت، به‌واقع که بود

یا شاید هم نمی‌دانم؟

آیا مردی چون اسکندر وجود داشت؟ هرگز

ما از او بتی ساختیم، برتر از آنچه بود

آدمیان، جملگی برمی‌کشند و فرو می‌افتند

اوج می‌گیرند و سقوط می‌کنند

در شرق، امپراتوری پهناور پارس بر تمام جهان شناخته‌شده فرمان می‌راند

در غرب، دولت‌شهرهای یونانی که زمانی شکوهی داشتند

تبس، آتن و اسپارت، از تخت کبریا فرو افتاده بودند

صد سال بود که شاهان پارس به یونانیان رشوه می‌دادند

با زر خویش، تا چون مزدوران برایشان بجنگند

این فیلیپِ یک‌چشم بود که همه این‌ها را دگرگون ساخت

قبایل چوپانان بی‌سواد را از کوهپایه‌ها و دشت‌ها متحد کرد

با خون و شجاعت خویش، سپاهی کارآزموده بنا نهاد

که یونانیان مکار را به زانو درآورد

آنگاه چشم بر پارس دوخت

جایی که می‌گفتند خودِ داریوشِ بزرگ

بر تخت خویش در بابل، از فیلیپ در هراس است

فیلیپ به قتل رسید

مایه شادمانی پارس، و شاید با حمایت زر و سیم آنان

و اسکندر، در بیست سالگی فرمانروای جدید مقدونیه گشت

با نوای انتقام برای خون فیلیپ

اسکندر تمامی شهرهای آسیای باختری را رهایی بخشید

تا جنوب و سرزمین مصر

جایی که فرعونِ مصر نام گرفت

و چونان ایزدی پرستیده شد

و سرانجام، به کارزاری برخاست

در قلب امپراتوری پارس، در نزدیکی بابل

جنون محض بود

چهل هزار نفر از ما، در برابر صدها هزار تن

از نژادهای وحشی که برایمان ناشناخته بودند

که در زیر بیرق داریوش گرد آمده بودند

شرق و غرب اکنون رویاروی هم ایستاده بودند

تا سرنوشت جهان شناخته‌شده را رقم زنند

این همان روزی بود که اسکندر عمری در انتظارش بود

فرزند یک ایزد

البته که افسانه‌ای بیش نبود

دست‌کم در آغاز چنین می‌نمود

من می‌دانم

من آنجا بودم

از شکافِ صفوف پارسیان، سرِ سپاه را نشانه می‌رویم

کشتن داریوش؟

ایزدان سرانجام او را به چنگ ما آورده‌اند

اگر من بمیرم، تنها یک مقدونی از دست رفته است

اما پارسیان، بی‌فرمان داریوش قدم از قدم برنمی‌دارند

اینجا. دقیقاً همین‌جا، گلوی سپاه پارس را خواهیم برید

این جنون است. هرگز به صد قدمی او نیز نخواهی رسید

آیا عظمت بی‌انتهای سپاهش را دیده‌ای؟

نه اگر تو آنان را در جناح چپ متوقف کنی، پارمنیونِ دلاورم

به همراه پسرت فیلاتوس، تنها برای یکی دو ساعت در روزِ فردا

و تو، آنتیگونوسِ گزندناپذیر، قلبِ فالانژ را نگاه دار

پردیکاس، لئوناتوس

نئارخوس، پولی‌پرخون

اگر آنان را در میان دیواری از ساریساهای خویش در میانه میدان به دام اندازید

سواره‌نظامشان در پی من به جناح راست خواهد تاخت

و هنگامی که کاساندرِ جسور صفوف چپ آنان را درهم شکند

رخنه‌ای گشوده خواهد شد. آنگاه من و سوارانم

کلیتوسِ والامقام ما

بطلمیوس و هفایستیون

از میان آن شکاف یورش خواهیم برد

و ضربه نهایی را بر سرِ داریوش فرود خواهیم آورد

سوگند به فروغ آپولون، از کی تاکنون سواره‌نظام را برای شکستن صف پیاده‌نظام به کار می‌برند؟

مگر در کرونیا چه کردیم، پارمنیون؟

اسکندر، حتی با بخت و اقبال و یاری ایزدان، آنان پنج برابر ما هستند

و این یعنی فردا باید آنان را تارومار کنیم، سپاهشان را یکسره نابود سازیم

وگرنه در راه بازگشت به خانه، قبایل راهزن ما را تکه‌تکه خواهند کرد

درست است

تو از خانه و عقب‌نشینی سخن می‌گویی

اما آیا درمی‌یابی، پارمنیون؟

بابل خانه جدید من است

اسکندر

اگر ناچار به جنگیم

پس با مکر و پنهان‌کاری چنین کن

از قوای خویش بهره ببر. باید امشب که گمان نمی‌برند، بر آنان بتازیم

من سراسر آسیا را نپیموده‌ام تا این پیروزی را بربایم، کاساندر

نه، تو شریف‌تر از آنی

بی‌شک تحت تأثیر افسانه‌های تروایی هستی که زیر بالین می‌گذاری

اما پدرت چندان دلبسته هومر نبود

سرزمین‌های باختر فرات، اسکندر، و دست دخترش برای ازدواج

از کی تاکنون چنین افتخاراتی به یک یونانی عطا گشته است؟

این‌ها افتخار نیستند، پارمنیون؛ این‌ها رشوه‌اند

که یونانیان دیری است به آن تن داده‌اند

آیا فراموش کرده‌ای مردی که پدرم را کشت

آن سوی دره خفته است؟ بیا اسکندر

ما هنوز به‌راستی نمی‌دانیم که آیا زرِ پارسی پشت آن ترور بوده یا نه

اما این توفیری ندارد

پدرت تو را آموخت که هرگز خرد خویش را تسلیم سودا نکنی

اکنون تو را اصرار می‌ورزم

با تمام تجربیاتم، که سپاه را بازآرایی کنی

به کرانه عقب بنشین و نیرویی عظیم‌تر گرد آور

اگر پارمنیون بودم، چنین می‌کردم

اما من اسکندرم

و همان‌گونه که زمین را دو خورشید نیست، آسیا را نیز دو پادشاه نگنجد

این‌ها شروط من است

و اگر داریوش بزدلی نباشد که پشت مردانش پنهان شود

پس فردا به نزد من خواهد آمد

و آن زمان که در پیشگاه یونان سر فرود آورد

اسکندر بخشاینده خواهد بود

به زنجیرهای آرس سوگند، او جسارت بی‌همتایی دارد، ای مردان

منظورم این است، حقش را ادا کن، پارمنیون

و ای یاران، امشب جشن بگیرید، چرا که فردا در هادس میهمان خواهیم بود

پیش‌تر یکی دیده بودم. هنوز زنده بود

به درگاه که راز و نیاز می‌کنی؟

فوبوس

ترس؟

شگون بدی است

برای داریوش بیشتر

بدین باور رسیده‌ام که هراس از مرگ، محرک تمام آدمیان است، هفایستیون

و این چیزی نبود که در مکتب آموخته باشیم

این ریشه تمام تیره‌بختی‌های ماست

خب، کراتروسِ مقتدر. اعلی‌حضرتا

برای فردا آماده‌ای؟ اگر از من بپرسی، این روز دیری است که در راه است

سربازان چون کره‌اسبان ناآرامند و آن گاوهای نفرین‌شده دهان نمی‌بندند

نیکوست. ترس مردان را جنگاورتر می‌سازد

نگهبانان را با هوشیاری بگمار، اما بگذار نیک بیاسایند

نگران مباش سردار. شهره‌ام به اینکه با چشمانی بازتر از دیدگان نوزاد می‌خوابم

تنها از بیم آنکه مبادا کسی غنایمش را برباید، سرورم

خب، کسی باید بابت این خست به کراتروس مدیون باشد

او نه دستکشی می‌خرد و نه رواندازی تا خویشتن را گرم بدارد

آن را که از تبار شکوه است، چه حاجت به دستکش؟

آن را که عریان می‌جنگد، چه نیازی به جامه؟

حق با اوست

پس از فردا، حتی ممسک‌ترینِ شما نیز پادشاهی خواهد کرد

ایزدان با مایند، اعلی‌حضرتا. زمین را رنگین خواهیم ساخت

به خون پارسیان، پادشاها

فردا در صف اول خواهی بود، پسر

من همواره باور داشته‌ام، اسکندر

اما این فراتر از توان ما می‌نماید

آیا پاتروکلوس به آشیل شک کرد، آن زمان که شانه به شانه در برابر تروآ ایستادند؟

پاتروکلوس زودتر جان سپرد

اگر چنین شود

اگر تو فروافتی هفایستیون، حتی اگر مقدونیه پادشاهی را از کف بدهد

کینِ تو را خواهم ستاند

و در پی تو تا سرای مرگ خواهم آمد

من نیز چنین خواهم کرد

در آستانه نبرد، تنهایی از هر دردی گران‌تر است

پس شاید

شاید که این وداع باشد

اسکندرِ من

هراسی به دل راه مده هفایستیون. ما در آغازِ راهیم

خون است که جهان را برپا می‌دارد

خون است که باران را فرومی‌بارد

خون است که زمین را بارور می‌سازد

و در خون است که آدمیان زاده می‌شوند و می‌میرند

خون، طعام ایزدان زیرین است

بیا بوسِفالوس. امروز به سوی سرنوشت خویش می‌تازیم

جوخه، گرد هم آیید! بازآرایی

فالانژ، به راست بگرد

فالانژ، خبردار

نئوپتولموس

تو را به یاد دارم، آن روز که برج محاصره را در صور تسخیر کردی

تو چون غولی بودی. امروز چگونه پیکار خواهی کرد؟

دِکسیپوس، سوگند به آتنا

در آخرین المپیک، حریف خویش را تا کجا پرتاب کردی؟

آیا با نیزه‌ات نیز چنین خواهی کرد؟

و تیماندر، فرزند مناندر؛ سربازی رشید برای پدرم

من هنوز در سوگ برادرت، آدایوس هستم که دلاورانه در هالیکارناس جان باخت

از چه خاندان بلندپایه‌ای برآمده‌ای، تیماندر

امروز برای آنان می‌جنگی

همگی شما مایه افتخار میهن و نیاکان خویش گشته‌اید

و اکنون به این دوردست‌ترین نقطه آسیا آمده‌ایم

جایی که در برابر ما، داریوش سرانجام سپاهی بی‌کران گرد آورده است

اما از خویش بپرسید

کیست این شاه بزرگ که به آدم‌کشان سکه‌های زر می‌دهد؟

تا پدرم، پادشاه ما را به قتل رسانند

به شیوه‌ای چنان پست و بزدلانه؟

کیست این شاه بزرگ، داریوش، که مردان خویش را برای جنگ به بندگی می‌کشد؟

کیست این پادشاه، جز شاهی بر باد؟

این مردان برای کاشانه خویش نمی‌جنگند

آنان می‌جنگند چون پادشاهشان فرمان داده است

و چون پیکار آغاز شود، همچون مه در هوا محو خواهند شد

چرا که وفاداری به پادشاهِ بردگان را نمی‌شناسند

اما ما امروز اینجا چون بردگان نیستیم

ما امروز اینجاییم

به سان آزادمردانِ مقدونی

و اگرچه شمارمان اندک است

به شما می‌گویم که بهای استبداد را می‌دانید

شما که دیری است یوغ پارسیان را بر گردن دارید

شما را قدرتی است که از قلوبتان سرچشمه می‌گیرد

More Farsi Persian subtitles for Alexander

Komentet

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left