Luminous Moss

Luminous Moss (ひかりごけ)

Shkarko Titrat Farsi Persian

Informacioni i lëshimit

Hikarigoke AKA Luminous Moss 1992 DVDRip
Një Komentar nga 9B0DY
DVDRip

Etiketat

DVD
DVDRip
dvdrip
dvdr
Publikuar më: 2022-11-14
Shkarkime: 18
Dëgjim i Dëmtuar: No

Pamje paraprake e titrave në Farsi Persian

200 rreshtat e parë.

‫خزه شب نما

‫در پاییز سال 1991

‫سفر تحقیقاتی که برای رمانم داشتم...

‫منو به شبه جزیره شیروتوکو ‫در شرقی ترین نقطه هوکایدو کشوند.

‫می‌بینی...

‫اونجا جزیره کوناشیری هستش. - ‫آها، پس اونه. -

‫محیط شهری پر از سر و صدا و شلوغیه...

‫ولی اینجا جای آرومیه. - ‫آره. -

‫من اینجا غریبه‌ـم ‫پس دست بوست میشم کمکم کنی.

‫در خدمتم. اتفاقاً من یه مدتی ‫طرفدار رمان‌هات بودم.

‫همیشه دوست داشتم ببینمت. - ‫ارادت دارید. -

‫چه فرصتی هم از این بهتر. - ‫کوچیکتونم. -

‫امروز قراره کجا بریم؟

‫میریم پوینت پکین ‫تا خزه شب نما ببینیم.

‫خزه شب نما؟

‫میگم این جاده رو بعد جنگ ساختن؟

‫درسته.

‫قبلاً فقط قایق‌های کوچیک میتونستن تا اینجا بیان.

‫به این میگن یه گنجینه ملی.

‫وقتی جنگ تموم شد ‫دریا تا اینجا اومده بود بالا.

‫عجب.

‫تا پنج هزار سال پیش و ‫تو اواسط دوره جومون...

‫خیلی از مردم اینجا زندگی میکردن.

‫این خزه شب نما...

‫داخل این غار رشد میکنه...

‫ولی الان که حتی یکیشم نمی‌بینم.

‫تو می‌بینی؟ - ‫نه...چیزی نیست. -

‫تا حالا سابقه نداشته.

‫یافتم...اوناها.

‫کجاست؟

‫از اینجا می‌تونی ببینیش.

‫آره، فقط از یه زاویه خاص میشه دیدش.

‫دارم نورشو می‌بینم...

‫البته برای دیدنش پدرت درمیاد.

‫مرسی.

‫اینجا چه جای آرومیه.

‫شاید به خاطر فصلیه که توشیم.

‫الان بی سر و صداترین زمان ساله.

‫ولی زمستون آرامش نداری...

‫چون همش صدای خوردن یخ‌ها به هم میاد و ‫ورودی غار رو هم مسدود میکنن.

‫جالبه یه جو عجیبی تو اون غار وجود داشت.

‫انگار خزه‌های اونجا نور رو ساطع نمیکنن...

‫یعنی بخوام دقیق بگم ‫خود خزه‌ها نور هستن.

‫به جای اینکه نور رو به بیرون تابش بدن...

‫انگاری نور رو میکشونن سمت خودشون.

‫تو عمرم غاری به این شکلی ندیده بودم.

‫راستشو بخوای...

‫از همون اول آشناییمون ‫دوست داشتم ببرمت اونجا.

‫واسه چی؟

‫این ... تاریخچه راوسو هستش.

‫توش خلاصه یه حادثه هم اومده... ‫دوست دارم یه نگاهی بهش بندازی.

‫صبح 3 دسامبر 1943 اتفاق افتاد.

‫شش تا کشتی از بازرگانای دریایی...

‫از نمورو راه افتادن تا برسن بندر اوتارو.

‫ولی بعدش... ‫موقعی که کشتی‌ها داشتن از راوسو رد میشدن...

‫کولاک بهشون زد.

‫ولی چون تو هدفشون مصمم بودن...

‫تصمیم گرفتن سفرشون رو ‫به کیپ شیروتوکو ادامه بدن.

‫ولی از بخت بد ماجرا ‫یکی از کشتیا به اسم سیشین ماروی پنجم...

‫یه دفعه‌ای موتورش خراب شد...

‫و بر حسب اتفاق...کنار پوینت پکین ‫خورد به صخره‌ها.

‫بعد یکی از افراد خدمه ‫یه طناب به خودش بست...

‫پرید تو دریا و شنا کرد سمت سنگ تنگو.

‫در ادامه هم... کاپیتان با بقیه خدمه ‫خودشون رو به ساحل رسوندن.

‫ولی اصلاً نمیدونم...

‫چجوری تونستن سه ماه تو اون غار دووم بیارن.

‫فقط یکی از خدمه ‫تونست از راوسو برگرده...

‫که اونم کاپیتان کشتی بود.

‫از غار زد بیرون و تونست از رو ‫یخیایی که رو آب شناور بودن، رد بشه.

‫خودش گفته زندگیشو روی این کار قمار کرده بود.

‫پسر شجاعی بود، نه؟ واقعاً بود.

‫بعدشم... ‫بیست و یک کیلومتری شمال راوسو...

‫با چنگ و دندون خودشو به روستای روشا رسوند.

‫و چون اون موقع جنگ جهانی بود...

‫کاپیتان رو یه قهرمان در نظر گرفتن...

‫تو کُل روستا خبرش پیچیده بود.

‫کاپیتان قهرمان ما.

‫شما فراری شجاعانه و حیرت انگیز...

‫از میدان منجمد شده دریای شمال داشتید.

‫ما، دانش آموزان ‫مدرسه ملی راوسو...

‫عمل قهرمانانه شما رو ستایش میکنیم ‫و آن را الهام بخش خود...

‫برای شکوهمندی کشورمان...

‫و همچنین عظمت اعلیحضرت خواهیم کرد.

‫کمپانی بازرگان‌های دریایی ‫یه اکیپ جستجو رو براشون فرستاد. ولی...

‫با اون آب و هوای بد، پیدا کردنشون سخت بود، نه؟

‫فقط تونستن سه تا جسد رو ‫از تو دریا پیدا کنن و بعدشم...

‫مجبور شدن جستجو رو تمومش کنن.

‫ولی در ادامه...

‫تو تابستون همون سال...

‫کاپیتان خیلی راحت گفتش که...

‫اونا استخون‌های یکی از خدمه ‫به اسم نیشیکاوا بودن.

‫پس از بین هفت نفر، فقط شما و ‫نیشیکاوا تونستید برسید به غار.

‫درست میگم؟

‫اونوقت...چه جوری تو اون غار... ‫زنده موندید؟

‫به گمونم...

‫کاپیتان به پلیس‌ها دروغ گفت.

‫آخه واسه چی؟ - ‫چون حرفاش تناقص داشت... -

‫با این که کاپیتان گفته بود ‫اونا با گرفتن فُک دریایی می‌تونستن غذا بخورن...

‫ولی از دسامبر تا فوریه ‫هیچ فُک دریایی تو اون منطقه وجود نداره.

‫فقط این نیست...

‫فکر کنم کاپیتان، نیشیکاوا رو کُشته و ‫بعدش خوردش.

‫هر چند اینا همش یه مشت حرفه... ‫و زیاد با عقل جور درنمیاد.

‫می‌فهمم چی میگی.

‫راستی، چی باعث شد این داستان رو ‫برام تعریف کنی؟

‫راستیتش، موقع برگشتنم از یه اسارتگاه جنگی تو سیبری...

‫این تاریخچه از حادثه راوسو رو نوشتم.

‫هر چقدرم بیشتر تو بَره این حادثه میرفتم...

‫بیشتر هاج واج میشدم. - ‫هاج واج؟ -

‫به خاطر تجربه‌ای که تو سیبری داشتم...

‫کم کم با کاپیتان همدردی می‌کردم.

‫کجای سیبری بودی؟

‫یه سالی نزدیکی تالشت ‫درخت قطع میکردم. بفرمایید.

‫معذرت میخوام.

‫راستشو بگم...

‫انگشت به دهن مونده بودم که میدیدم ‫مدیر طی سال‌های متمادی...

‫پیگیر این داستان بود.

‫انگار که...

‫روح کاپیتان از چهل سال پیش...

‫تو وجود مدیر رخنه کرده بود.

‫و حالا همون روح...

‫داشت از طریق مدیر ‫با من حرف میزد.

‫واقعاً چه اتفاقی برای اون خدمه‌ای که رسیدن به ساحل و...

‫تو غار پوینت پکین پناه گرفتن افتاد؟

‫افکار کاپیتان تو اون غار چیا بود...

‫و چی کار کرد؟

‫همونطور که شب در حال گذر عمر خود بود ‫این سوال‌ها تو ذهنم می‌چرخیدن.

‫هی.

‫همه لباساتون رو دربیارید

‫وگرنه منجمد میشید.

‫یالا.

‫قوی باش گوسوکه.

‫گوسوکه! بخند تا دنیا به روت بخنده.

‫ما...

‫اینجا تو نزدیکی پوینت پکین هستیم.

‫راوسو... ‫چهل کیلومتر دورتره.

‫به احتمال زیاد نمی‌تونیم ‫با پای پیاده به اونجا برسیم.

‫برام سواله...

‫یعنی فقط ما به این بدبختی دچار شدیم؟

‫آخه شش تا کشتی در کار بود...

‫و قاعدتاً فقط مال ما خراب نشده.

‫اگه بقیه چیزیشون نشده و ‫فقط رو سر ما سنگ باریده...

‫اوج نامردی میشه، نه؟

‫شایدم...فقط ما به این وضع افتادیم.

‫که اگه اینجوری باشه...کارمون دراومده.

‫در هر صورت کارمون دراومده. - ‫درسته. -

‫الان همه‌مون گرسنه‌ایم.

‫آره. حتی اگه همه کشتی‌ها غرق شده باشن ‫فرقی تو وضع گشنه ما نداره.

‫نیشیکاوا...واسه چی این همه به خودت فشار میاری؟

‫هی نیشیکاوا. - ‫نیشیکاوا... -

‫میبینم داری با اون استخوون فک دریایی ‫سر نیزه درست میکنی. پس قطعا دیگه به هلاکت نمیرسیم.

‫حالا خداییش برای چی داری به اون وَر میری؟

‫فک دریایی و ماهی‌ها که تو نزدیکی ساحل پیدا نمیشن.

‫بابا گشنمه، پس گفتم بزار برای حواس پرتی ‫خودمو مشغول کنم.

‫آخه فایده این همه زحمت کشیدن چیه ‫وقتی میدونی آخرش هیچ و پوچه؟

‫نیشیکاوا.

‫قربونت، سریع اون نیزه رو بساز...

‫و بدو برو یه نهنگ شکار کن. - ‫ولش کن بابا. -

‫به هر دری هم بزنیم، عمراً جون سالم به در ببریم. - ‫راست میگی. -

‫بدون غذا...

‫آدما می‌میرن.

‫کار دنیا همینه. - ‫بس کن دیگه. -

‫نِق زدنت چه فایده‌ای داره؟

‫کاپیتانمون رو نگاه...

‫هیچ وقت نِق نمیزنه.

‫یادتون نره... ‫ما تو یه ماموریت نظامیم.

‫گوش کنید...

‫قسم وظیفه‌ای که خوردیم رو...فراموش نکنید.

‫آره...خداییش چقدرم برامون کار ساز بوده.

‫چرا سر قسمتون نمی‌مونید؟

‫اوج حس وظیفه‌تون همینه؟ - ‫هی نیشیکاوا... -

‫تو مثل اونی میمونی که از طبقه صدم یه ساختمون پرت میشه ‫به طبقه پنجاهم که میرسه میگه :تا اینجاش بخیر گذشت

‫من آدمی نیستم که از جنگیدن شونه خالی کنم.

‫اتفاقاً همیشه سعی میکنم قوی بمونم... ‫البته اگه جونی داشته باشم.

‫تو کپی برابر اصل فرمانده ناوگان حرف میزنی.

‫انگار الان اون جلو رومه...

‫که گیرنم اصلاً فرمانده یا...

‫یا ژنرال اینجا بودن، قرار بود معجزه کنن؟

‫ما دارایی‌های فرمانده‌ها نیستیم...

‫ما متعلق به شخص اعلیحضرت هستیم.

‫اعلیحضرت دیگه سیخی چنده؟

‫آقا وقتی چند روز هیچی کوفت نکنه ‫گرسنه‌ـش نمیشه؟

‫اگه میتونی امپراتور رو بیار تو این غار.

‫گوسوکه...

‫اینقدر تند نرو ‫آخه امپراتور رو اینجا میخوای چیکار؟

‫بیاریدش اینجا... ‫و یه ده بیست روز اینجا نگهش دارید.

‫حرومزاده.

‫بابا بس کنید.

‫اگه تمومش نکنید ‫فقط خودتونو به کُشتن میدید.

‫والا فکر کنم من یا گوسوکه...

‫حرفامون در اون حدی نبود که ‫نیشیکاوا رو آتیشی کنه.

‫حرف حسابمون اینه که... ‫اگه چیزی نخوریم، گشنه می‌مونیم.

‫به خاطر همین حرفا آتیشی شد. - ‫پس اصلاً لال میشم. -

‫حتی اگه هیچی برای خوردن نداشته باشیم... ‫بازم نباید بگی عاقبتمون مرگه.

‫دوست ندارم دروغ بگم.

‫دروغ گفتن همیشه خدا دردناکه.

‫خب...درباره چی حرف بزنم؟

‫تا حالا غذای مخصوص سرآشپز آینو رو خوردید؟

‫اسمش فویبه هستش. ‫فویبه...

‫شکم یه فک دریایی رو باز میکنن...

‫دل و رودش...

Luminous Moss subtitles in other languages

Komentet

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left