200 rreshtat e parë.
آنچه در او.سی گذشت
من طرفدار پر و پاقرصِ
قرارهای اولِ یهویی هستم
مریسا: منم همینطور
خوبه میبینم از وقتی که من رفتم
شما دوتا اینقدر با هم صمیمی شدین
راحت باش، اینجا رو خونه خودت بدون
هی، مکس
کرستن: این در مورد ازدواج مونه
اولویت من و تو هستیم. اون بیگناهه و موکل منه
سندی: هر چیزی که در موردش بهت بگم میتونه تو رو هم شریک جرم کنه
شما دوتا با هم اینجا میمونین
و من هم
درست اون طرف این دیوارِ عایق صدا هستم
ست: قضیه کمیکبوک رو پروند و منم کلاً
جلوی سامر خودمو سکه یه پول کردم
اوه پسر، خواهش میکنم اون لامصب رو خاموش کن
ست
هیس. دارم میخوابم
لطفاً بگو که تمام شب رو بیدار نبودی فیلم ببینی
نبودم بابا
فقط "دارکمن" و "پسر جهنمی" و دو تای اول "ماتریکس" رو دیدم
اِم، ماتریکسها
جمع ماتریکس چی میشه؟
بیا
قهوهست
اوممم
اووه
باید بری دوش بگیری. مدرسه داریم
دیروز دوش گرفتم
نه نگرفتی. من دوش گرفتم
پریروز. دارم برات یه نون بیگل درست میکنم
نه. باید یه چیزی بخوری
بدنم خودش بهم میگه کی غذا لازم داره
درست مثل الان که داره بهت میگه دوش لازم داری؟
نمیبینی اینجا چه خبره؟
آره، داری خودخوری میکنی. از سندیگو به اینور داری خودت رو عذاب میدی
و دیگه بسه. نه، من خودخوری نمیکنم رایان
من دارم زجر میکشم. این دو تا خیلی با هم فرق دارن
جدی؟ آره
ببین، خودخوری
اینجوریه که اینور اونور ول میگردی
بستنی میخوری و شبکه VH1 میبینی
اما زجر کشیدن بیشتر شبیه MTV2ـه، خب؟
خیلی بیآلایش و بیحاشیهست
دیسیپلین میخواد؛ روزها بیخوابی و بیغذایی
دوش هم نرفتن؟
فقط یه جا میشینی
و ساعتها فکر میکنی و از خودت میپرسی
که اگه زک و سامر... نگو
توی اتاق هتل درست بغل اتاق من با هم خوابیده باشن چی
و تو گفتیاش. معرکهست
رایان، اونا شب رو تو اتاقی بودن که دقیقاً کنار اتاق من بود
چطور میتونم به این فکر نکنم که با هم رابطه داشتن یا نه؟
چون بیفایدهست و میتونی تا آخر عمرت
وسواسی بهش فکر کنی و هیچوقت هم واقعیت رو نفهمی
آره. نه، حق با توئه. معلومه که حق با توئه
باید بیخیالش بشم
چون هیچ راهی نیست که بفهمم
مگه اینکه از سامر بپرسم
چی؟ آره، دیشب وسط فیلم "پسر جهنمی" به ذهنم رسید
ببین رایان، این بلاتکلیفیه که داره منو میکشه، میفهمی؟
این بلاتکلیفی نیست که میکشتت
اگه از سامر بپرسی. نه
نه ست، نمیتونی بپرسی. عجیبه، ضایعه
و اصلاً به تو ربطی نداره
حق با توئه
نمیدونم چه فکری با خودم میکردم
انگار تو خواب و بیداری بودم
از زک میپرسم
* کالیفرنیا، ما داریم میایم *
* درست برمیگردیم همونجایی که شروع کردیم *
* کالیفرنیا *
* کالیفرنیا... *
ست رو دیدی؟ اوه، بوش رو حس کردم
بوی «روح نوجوانی» میده
خب، سعی کردم باهاش حرف بزنم
ولی فقط یه نقد طولانی و کشدار تحویلم داد
درباره یه فیلمی به اسم "پسر جهنمی"؟
خب، این شبیه درامای زنونهست
آره، انگار این روزا اینجور دراماها دور و برمون زیاده
پس، هنوز آماده نیستی
که ببخشی و فراموش کنی
فهمیدم
خب
بهتره برم و به مکس ادای احترام کنم
میخوای همراهیت کنم؟
بیشتر همراهیت کنم؟
من
فکر نمیکنم ایده خوبی باشه
خب، مکس بلوم برای تو مهم بود، پس برای منم هست
خوشحال میشم تو مراسمش شرکت کنم
اوه، قرار نیست مراسمی باشه
چی؟ خب
ربکا که اصلاً نمیتونه بره
مامورای فدرال اونجا منتظرشن
فقط قراره ما دوتا باشیم
فقط شما دوتا؟
ببین، من
م-من... میدونم یه ذره عجیب به نظر میاد
فراتر از عجیبه، سندی
لطفاً فقط یه مدت دیگه هم دندون رو جگر بذار
خواهش میکنم
تسلیت منو به ربکا برسون
برم ببینم پدرم چرا هی زنگ میزنه
شاید بتونم تو درامای زنونهش بهش کمک کنم
به من نگو آروم باشم
تویی که داری تو این کار عجله میکنی
تو رو خدا، "کَل"، تو داشتی میمردی
باید بری پیش روانشناس
نه اینکه یهویی تصمیمات حیاتی بگیری
ممنون جولی. دیگه کافیه. کرستن
جولی: نه، کافی نیست
لیندزی. سلام
اِم، کالب دیشب بهم زنگ زد و ازم خواست بیام اینجا
میدونی قضیه چیه؟ اِم، نه
جولی: وقتی کافی میشه که بالاخره به حرفم گوش بدی
شاید بهتر باشه بریم توی اتاقم... لیندزی
کرستن، لطفاً
کالب: ممنون که هر دو اومدین
بابا، شاید بهتر باشه یه وقت دیگه بیایم
نه، لازم نیست
حرف من و جولی تموم شده
ازتون خواستم بیاین اینجا
چون میخوام بهتون بگم
اِم، تا زمانی که لیندزی باهاش موافق باشه
اِم، دلم میخواد
رسماً به فرزندی قبولش کنم
اوه خدای من
بابا، این... زبونم بند اومده
خب، ممکنه بپرسین: «چرا الان؟ یه کم ناگهانی نیست؟»
آره
خب، در واقع کاملاً برعکسه
کالب: بعد از سکته قلبیام
فهمیدم که هر لحظه ممکنه اتفاقی برام بیفته
اینجوری، لیندزی وارث قانونی میشه و خیالم راحته که
همیشه ازش حمایت میشه
منم که بهت گفتم لازم نیست نگران چیزی باشی
من خودم هوای اون رو دارم
اون نگاهت رو دیدم، کرستن
بحث فراتر از امنیت مالیه
توی تمام مدت مریضیام، تو کنارم ایستادی
حالا نوبت منه
مایه افتخارمه که به همه دنیا بگم پدرتم
نمیدونم چی بگم
قدم بزرگیه
ولی اگه تصمیمت رو گرفتی که این کار رو بکنی
فکر میکنم حتماً باید یه مهمونی بگیریم
اینطور نیست، جوجو؟
با اجازهتون، من کلی کار دارم
به خانواده خوش اومدی، لیندزی
سلام پسر
سلام
سلام
ست، چطوری؟
خوبم. خوب. عالی
خب گوش کن، میدونم
از وقتی از سندیگو برگشتیم فرصت نشد حرف بزنیم
و با خودم گفتم از
این فرصت استفاده کنم تا سوءتفاهمها رو برطرف کنم
میدونی، اصلاً نگرانش نباش
من و تو و سامر که با هم روی یه کمیک کار کنیم
از همون اولم شاید بهترین ایده نبود
کاملاً. منم صددرصد موافقم
و اینجوری، میدونی که هنوزم میتونیم با هم دوست باشیم، پس
دقیقاً. آره
خب، بهتون
بقیه آخر هفته خوش گذشت؟
آره، میدونی که خیلی بهمون خوش گذشت
عالیه. آره
عالیه. خوشحالم که میشنوم
خب، چی کار کردین، حدس میزنم چند وعده غذا خوردین
اِم، رفتین «سی ورلد» یا شاید باغ وحش
یه ذره هم رابطه جنسی
چی؟ چی؟
این یعنی بله؟
ست. چی؟
میتونی بهم بگی. حتی لازم نیست به زبون بیاریش
اگه انجامش دادین فقط یه بار پلک بزن
داری چی کار میکنی؟
هیچی. فقط دارم گپ میزنم
آهان. چون فکر کردم داری سعی میکنی بفهمی
که من و سامر توی سندیگو با هم رابطه داشتیم یا نه
چی؟
من عمراً همچین کاری نمیکنم
این کار خیلی ضایعه و فضولی تو حریم خصوصیه
و من هیچوقت همچین کاری نمیکنم
خوبه
باید برم سر کلاس. زک، زک، زک یه لحظه وایسا
ست، برو خونه و یه کم استراحت کن
جدی میگم
زن: واسهش خیلی مهم بود که داشتی سعی میکردی به من کمک کنی
ولی حالا که اون دیگه نیست، لازم نیست خودت رو اذیت کنی
من قراره توی پروندهت بهت کمک کنم
فردا، با اون آشنایی که توی افبیآی دارم ملاقات میکنم
بالاخره داره یه اتفاقاتی میفته
اما باید گذشته رو رها کنیم
و روی آیندهت تمرکز کنیم
اتفاقی که اون شب افتاد
نباید دوباره تکرار بشه
No comments yet. Be the first to leave one.