Mistari 200 ya kwanza.
" لوسيا "
" تقديم به مرسدس "
خودتو تو آينه نگاه کردي ؟
موهاتو شونه بزن يخورده به خودت برس
! بسه بيا بريم لوسيا
بيا بايد بريم بهش بگيم پاکوئيتا اينجاست
. . . با شوهرشه
صبح بخير ، چطوري ؟ سلام دونا فيدلينا
ببين کي دم در کليسا وايساده
پاکوئيتا کجاست ؟ کجاست پس ؟
. . . نگاش کن ، نگاش کن تازه از پاريس برگشته
. . . لباساشو ببين . . . کلاشو ببين
! حرف نداره
! شوهرشو ببين ميگن خيلي ثروتمنده
! آره ولي خيلي هم چاقِ بامزه به نظر مياد
! مسخرست ! کلاه گيسشو نگاه کن
بهش ميگه روفو
به نظر مياد خيلي خوشحاله نه ولي . . . درسته ؟
انگار خيلي خوشحاله
آره چيزاي خيلي قشنگي براش خريده
آره ولي داغونه اما من بهش حسادت نميکنم
! ولي پاريس بوده خب بيايد بريم دخترا ، مراسم ( عشاي رباني ) ديگه داره شروع ميشه
ببخشيد
اشکال نداره تقصير من بود
اونو ميشناسي ؟ نه تا حالا نديده بودمش
تازه رسيده ميگن مغازه داره
چقدر خوش شانسه
. . . اما ما . . . مونديم تک و تنها
احمق نشيد وقت ندارن رابطشون رو با هم بهتر کنن
بهتره يخورده سکوت کنيم مادر
بايد يخورده حرف بزنيم
وگرنه متوجه ميشن يه اتفاق بامزه اي در جريانه بايد بخنديم
حداقل اينجوري ميشه تو پيروزي در جنگ کمکي بکنيم
ساکت باشيد دخترا سرتون به کارتون باشه
هر چي کمتر حرف بزنيم و بيشتر کار کنيم تو اين جنگ پيروز ميشيم
تازه ، مامبيس ها ( نيروي هاي چريک کوبا ) پيروز جنگ ميشن پس انقدر غر نزنيد
انقدر شکايت نکنيد
کسي که واقعا بهش نياز داره روي اون تختخواب استراحت ميکنه
! ماريلا ! ماريلا ! ساکت باش
! خفه شو
! نفرين بر اين شهر ! خدا کنه رودخونتون خشک بشه
! همتون از تشنگي بميريد ! زناتون انسان هاي حيوان صفتي به دنيا بيارن
! زنده باد اسپانيا ! لعنتي ، کاش مُرده بودن ، به هيچ دردي نميخورن
! زنده باد اسپانيا ! زنده باد اسپانيا
! زنده باد اسپانيا ! يالا ! يکي بياد بيرون
! يکي بايد جواب منو بده
! يه نفر بياد بيرون
! تا ببينه چه اتفاقي داره ميفته
! راهزنا ! حرومزاده ها ! پدرسوخته ها
! ببينيد باهاتون چيکار ميکنيم
. . . هيس
خفه شو . . . ظهره ! کوبايي ها خوابيدن
تو کي هستي زنيکه هرزه ؟
! رودخونه ! بارون ! سيل
! غرق ميشيم و ميميريم
! خفه شو عفريته ! خفه شو
( خودت ميبيني ! ( چي ميشه ! هرزه ! هرزه
! مُردن
! خوابيدن
! پاشيد ! اونا خوابيدن
! کوبايي ها پاشيد ! پاشيد
! از پنجره فاصله بگيريد ! نيازي نيست شاهد اين اتفاق باشيد
ميدوني فرناندينا کيه ؟
ميگن بچه يه عربِ فراري ه
واقعا ؟ آره
خب اگه از اين داستانا بگي منم شروع به کار ميکنم
من کار خودمو ميکنم
! خيلي وقت هدر ميدين
ميگن اهل هاواناست و تمام خانوادش
سرخپوست بودن
. . . شنيدم هنرمند بوده
و از پونزده سالگي . . . از اين اتفاق لذت ميبرده
! امکان نداره هيچکدوم از شما حقيقتو نميدونين
! خب بهمون بگو ! فضولي داره مارو ميکشه
. . . ميگن . . . راهبه بوده . . . يکي از اونا
که ميره به ميدان نبرد . . . تا براي افراد در حال مرگ دعا کنه
! نه ! آره . . . براي تغيير دادن دين افراد در حال مرگ
. . . راهبه هاي بيچاره
تا آخرين سربازي که . . . بر روي زمين افتاده بود و پيداش ميکردن دعا ميخوندن
خواهش ميکنم رافائلا ، اين چه طرز ! داستان گويي ه
شرمنده ، نميخواستم آزرده خاطرت کنم
اوه انقدر بحث نکن ، خيلي دلم ميخواد بدونم چه اتفاقي براي فرناندينا افتاده
همونطور که داشتم قبل از سرزنش کردن لوسيا ميگفتم
راهبه هاي بيچاره . . . ساعت ها صرف فرستادن ارواح به سوي آسمان ميکردن
! تورو خدا ادامه بده
! حالا ميرسيم به بخش مهمش
. . . تا يه روز که
در حال دعا خوندن براي مردي بوده که به نظر ميومده که جونشو از دست داده
يهو بلند ميشه و محکم اونو ميگيره
راهزن هاي ديگه هم از پشت سنگ ها ميان بيرون
به نظر مياد از قبل راهبه اي که ميخواستن رو انتخاب کرده بودن
اين اتفاق بارها و بارها ميفته
گل رز اعجاب انگيز برايمان دعا کن
برج داوود برايمان دعا کن
برج عاج برايمان دعا کن
خانه طلايي برايمان دعا کن
تابوت عهد برايمان دعا کن
ستاره صبح برايمان دعا کن
دروازه بهشت برايمان دعا کن
شفادهنده بيماري برايمان دعا کن
پناه گناهکاران برايمان دعا کن
آرامش دل هاي نگران برايمان دعا کن
ياور مسيحيان برايمان دعا کن
نميبيني نميتوني رد بشي ؟
عصر بخير
عصر بخير
منو يادته ؟
چرا فکر کنم يادمه
تو کليسا ديدمت
. . . شايد بهتره ديگه برم
شايد بهتر باشه از يه خيابون ديگه برم امکانش هست تا خونه همراهت بيام ؟
مردم چه فکري ميکنن ؟
که نامزديم
هوا داره صاف ميشه
بايد برم
. . . صبر کن اسمت چيه ؟
لوسيا
ميدوني يعني چي ؟
گاردنيا
عصر بخير
آروم باشه به اندازه کافي وقت هست ، صبر کن دختر
انگار همتون عصبي هستين دنيا که تموم نشده
کلاه سفيد من کو ؟ اينجاست
بزار ببينم
مراقب باش ! چيکار ميکني ؟ از اين بيشتر نميتونم مراقب باشم
شما خيلي نگرانين
! اوه خدا
يالا ! ببين اگه از کلاه خوشت نمياد ! روسري سرت کن ، بيا ، روسري رو بگير
! خدايا عجله کن ! رسيدن
يه روزي هم ميرسه خودت مجبور ميشي با يکي بري کليسا
از پنجره بيرونو نگاه نکن کار درستي نيست
! روسري سرت کن ! بيا ! روسري نه ! کلاه
مهم نيست حالا دير بشه يا نه مراسم عشاي رباني که فقط برگزار نميشه
! کلاه نه ! امروز نه ! روسري رو بده
هر چي ميخواي سر کن ! اما بس کن ديگه ! آروم باش
من تو اسپانيا بزرگ شدم اما از اونجايي که مادرم کوبايي بود
کوبايي / اسپانيايي هستم
! درست مثل برادرزاده آمپارو
کي هست ؟
خانواده اي که خيلي براشون . . . احترام قائليم
. . . ميدوني مادر خواهش ميکنم ، آمپارو نيست
دونا پتروناست
. . . اوه درست ميگي
بچه که بودم برگشتم به کوبا
تا کودکيم رو همراه پدرم در ملک پدرم در کاماگوئي بگذرونم
ما هم ملک خيلي قشنگي تو کاماگوئي داريم
. . . مادر خيلي بزرگِ
زيباترين بيشه هاي پرتغال رو داره
مادر گوش کن رافائل چي ميگه
اميدوارم اگه يه روز اونجا اومدي ديدن ما ببينيش
! اوه متاسفم ادامه بده
تا اينکه جنگ اول درگرفت و مجبور شديم برگرديم به اسپانيا
من علاقه اي به سياست ندارم
نه حامي کوبايي ها هستم نه اسپانيايي ها
ميدونم توضيح دادنش سخته اما چي ميتونم بگم
اما بايد يه طرفي رو انتخاب کني
خداي من
همين که تو کوباست و داره با يه خانواده کوبايي نهار ميخوره کافيه ديگه
دونا فيدلينا واقعا ميگم علاقه اي به سياست ندارم
اگه کوبايي ها پيروز شن منم يه کوبايي به حساب ميام درسته ؟
. . . البته
فقط ميخوام خوشحال باشم
چرا موضوع بحث رو عوض نميکنيد ؟
اين همه سئوال و جواب حتما رافائل رو خسته ميکنه
عاليه نه ؟
دختر بچه که بودم دلم نميخواست اينجارو ترک کنم
پدرم مجبورم ميکرد تا خونه چوبي درست کنم
به اندازه خونه عروسکا کوچيک بود
بريم باغ رو ببينيم
اما جايي که خيلي دوست داشتم مزرعه قهوه بود
مزرعه قهوه ؟
مال پدرم بود خيلي زيبا بود
من و برادرم ديوونش بوديم
برادر داري ؟
. . . بله
کجاست ؟
ميدوني چيه ؟ درخت انگور ميکاشتيم
برادرت چي ؟
تو اسپانيا داره پزشکي ميخونه
مادرم نميخواد اينجا باشه با وجود جنگي که پيش اومده
مزرعه کجاست ؟
نه
خيلي دوره ، تو کوهستانِ کسي نميدونه چطوري بايد بره اونجا
خريدارايي که دنبالش رفتن ديوونه ميشدن و راهشونو گم ميکردن ، خيلي جالب بود
تو که ميدوني چطوري بايد بري اونجا
نه
. . . انبه ، پرتغال . . . گواوا
. . . بوگانويلا هرس نشده
دوستت دارم زن
ميبيننمون
ميخوام باهات ازدواج کنم
راضي اي ؟
بيا ميخوام بهت غار سرخپوست هارو نشون بدم اونجارو نگاه کنيد
يه دختر سرخپوست همراه پدر و برادرش اونجا زندگي ميکرده
يه مستعمره نشين اسپانيايي ميخواست باهاش ازدواج کنه
اما تو غار پنهان شد تا به برادرش وفادار باقي بمونه
خبري از مزرعه داري ؟ نه
منتظر فيليپه هستيم
! لوسيا ! لوسيا ! پاشو ! ببين کي اينجاست
! فليپه
No comments yet. Be the first to leave one.