Mistari 200 ya kwanza.
" تقدیم به جانفدایان راه آزادی "
تو دنیای علم، آدمایی هستن که...
میگن این طبیعتِ خیرهکنندهی جهان،
و این قوانینِ فوقالعادهی هستی،
همهشون نشونهی وجودِ یه طراحه.
به نظرت این حرف منطقیه؟
تو این ۲۵۰۰ سال گذشته،
دو تا روایتِ بزرگ و رقیب دربارهی حقیقت تو فرهنگ غرب وجود داشته.
طبق یکی از این روایتها، کلِ کیهان، سیارهمون،
زندگیای که توشه و مخصوصاً همهی ما،
همهمون محصولِ یه هوشِ از قبل موجود هستیم،
یه عقل یا یه خالقِ هدفمند.
آدمایی مثل گالیله و کپلر،
نیوتن و همفکراش همگی به وجودِ...
یه طراح هوشمند پشتِ این جهان باور داشتن.
نیوتن، بویل، کپلر؛ همون بنیانگذارهای بزرگ،
توی علم مدرن تصور میشد که طبیعت رازهایی داره که باید برملا بشن.
الگوهایی وجود داشت که باید کشف میشدن،
همونایی که میتونیم درکشون کنیم چون ذهن ما...
شبیه همون خالقِ منطقی شکل گرفته،
همونایی که عقلانیت و طراحی رو پایهگذاری کردن.
و برقراریِ نظمِ قانونی توی دنیا.
اما طبق یه روایتِ دیگه، ماده و انرژی با هم در تعاملن.
و به یه حالتی از بیخبریِ مطلق تکامل پیدا میکنه،
یه مسیرِ بیهدف که خودشون رو توش مرتب میکنن
توی هر چیزی که دور و برمون میبینیم.
«ریچارد داکینز»، ملحدِ مشهورِ جهانی، به میلیونها نفر الهام بخشیده
اونم با ترویجِ علمِ زیستشناسیِ تکاملی.
به محضِ اینکه زندگی شروع بشه،
به محضِ انتخابِ طبیعی،
انتخابِ طبیعیِ «داروینی» شروع شد،
اونموقعست که تا حد زیادی اون چهار میلیارد سال رو درک میکنیم
تاریخِ همون چیزی که باعثِ بهوجود اومدنِ ما شد
و تمامِ موجوداتِ زندهی دیگه.
و این همون داستانیه که میخوام براتون تعریف کنم.
چیزهایی که برامون عزیزن، از جمله خودِ وجودمون،
همهشون نتیجهی یه اتفاقِ کیهانیان.
بدیهی به نظر میرسه که اگه یه باغچه داشته باشی،
حتماً باید یه باغبونی هم باشه.
اما چیزی که علم الان بهش رسیده، رهاییـه.
از اون میلِ به نسبت دادنِ این چیزها به یه خالق.
این دیدگاه دیگه حسابی جا افتاد.
اونم به خاطر نظریههای علمیای که تو قرن نوزدهم شکل گرفتن.
دانشمندایی مثل پیر لاپلاس، و چارلز داروین،
توماس هنری هاکسلی و توماس هنری هاکسلی سعی کردن وقایع
تاریخ جهان رو توضیح بدن، مثلاً منشأ
منظومه شمسی، منشأ گونههای جدید حیات،
و حتی منشأ اولین جرقههای زندگی رو.
تا اواخر قرن نوزدهم دیگه،
یه روایت کامل از منشأ تقریباً همه چیز
میشد گفت نتیجه یه روند کند و تدریجی بوده.
و فرآیندهای کاملاً طبیعی.
تا قرن نوزدهم،
علم دیگه با یه ایدهی
فلسفیِ گستردهتر به اسم مادیگرایی گره خورد،
که پیشفرضش اینه که ماده
و کائنات تنها چیزیه که وجود داره.
واسه همینم خیلی از دانشمندای سرشناس
ادعا کردن که علم، ایمان به هر جور هوش
یا خالقِ هدفمندِ پشتِ این جهان رو زیر سؤال میبره.
نظرتون درباره این حرف چیه؟ آره یا نه؟
علم وجود خدا رو منکر میشه.
۵۰۰ سال پیشرفت علم ثابت کرده که خدا،
این تصور مبهم خیلی بعیده.
پس من باهاش مشکلی ندارم،
وقتی داریم دنبال منشأ همهچیز میگردیم،
به اون پیرمرد ریشدار برمیخوریم.
اگه سر و کلهش پیدا بشه، ما آمادهی حرکتیم.
بله؟
مشکلی نیست.
هیچ مدرکی براش وجود نداره.
جوابت واسه این چیه؟
این اون چیزی نیست که داروین تو قرن نوزدهم فکر میکرد.
این یه فصلِ تازه تو زیستشناسیه.
همه چی خیلی پیچیدهتر از اونیه که مردم فکر میکردن،
اونم موقعی که داشتن این ایدههای تکاملی رو ردیف میکردن.
خیلی از آدما هستن
که فلسفههایی رو پیش میگیرن که شبیه دین و مذهبه.
اگه بتونی ثابت کنی که زندگی
از طریق یه فرایند تکاملیِ کاملاً بیهدف به وجود اومده،
اونوقت بیشتر مایل میشی.
به سمت یه دیدگاه مادیگرایانهتر نسبت به جهان.
و اگه این حرف درست باشه،
عواقب خیلی بدی واسه زندگیمون داره.
هیچ معنا یا مفهومِ نهاییای داشته باشه.
تا حالا فکر کردی چی میشه؟
وقتی زندگیت تموم شه؟
فکر کردی قراره چی بشه؟
آره. خب معلومه، میمیرم دیگه.
آره.
به نظرت چی قراره پیش بیاد؟
فکر کنم یا خاکم کنن یا جسدم رو بسوزونن.
همین و بس؟
بعدش دیگه هیچی نیست.
یه مغز داری که داره تحلیل میره.
اصلاً و ابداً هیچی نیست.
ما اینجاییم، مثل کرمهای روی یه دونه آلو.
و اون آلو هم همین سیارهی کوچیکه،
که دور یه ستارهی محلیِ بیاهمیت میچرخه.
اون ستاره هم تو حاشیهی یه کهکشان معمولی، تو یه جای سوتوکوره.
که 400 میلیارد ستارهی دیگه هم توشه.
این کهکشان فقط یکی از اون چیزاییه که...
مثل 100 میلیارد کهکشانِ دیگه.
واسه همین، این که فکر کنیم همهچی دورِ ما میچرخه،
یا اینکه دلیلِ خلقتِ کلِ جهانیم، واقعاً رقتانگیزه.
این نگاهِ تیره و تار به جهان،
واسه خیلیها هضمش سخته.
اگه ما فقط محصولِ مادیاتِ بیروح باشیم،
و نیروهایی که باعث میشن تهش شاهدِ یه فروپاشیِ گرمایی...
و مرگی باشیم که جز مادهی سرد و تاریک چیزی نمیمونه، همونطور که دانشمندا میگن،
اونوقت دیگه هیچ معنایِ موندگاری وجود نداره
یا هدف از وجودمون.
اما واقعاً اینطوریه؟
چقدر احتمال داره که این چشمانداز
همونی که هر بار چشمام رو باز میکنم میبینمش،
دلیل موجهی برای وجودش نباشه؟
خب، ما با دوتا روایت بزرگ طرفیم،
دوتا روایت رقیب درباره واقعیت.
یکیشون میگه یه خالق هدفمند پشت این جهانه.
اما اون یکی، فرآیندهای غیرعقلانی رو تصور میکنه
که هر چیزی که میبینیم رو خلق میکنه.
اما کدوم یکی از این داستانها درسته؟
چی همهی اینا رو توضیح میده؟
قضیهی همهچیز چیه؟
میتونی بگی: «ببین، میتونی تا هر جا که بخوای برگردی عقب،
اما بالاخره یه جوری باید مادهی جهان
از یه جایی اومده باشه، مگه خدا همین کارو نکرده؟
ولی این فقط وقتی درسته که جهان خلق شده باشه.
اگه جهان همیشه وجود داشته،
اگه جهان تا بینهایت قدمت داشته باشه،
اونوقت دیگه کاری از دست یه خالق برنمیآد.
جهان چطوری شروع شد؟
این یه سوال قدیمیه که به خیلی وقت پیش برمیگرده.
به یونان باستان.
آیا جهان همیشه وجود داشته، یا اینکه محدوده؟
یه سوال فلسفی که علم شروع کرد به بررسی کردنش.
و جوابش هم اوایل قرن بیستم پیدا شد.
همهچیز با یه آدم نسبتاً ناشناخته شروع میشه.
یه اخترشناس به اسم فیستو اسلیفر.
اسلیفر داشت با تلسکوپها نگاه میکرد،
داشت به این پدیدههای سحابی توی آسمون شب نگاه میکرد.
چیزهای تاری که هیچوقت توی فوکوس نبودن
توی تلسکوپت.
اما کاری که «سلیفر» تونست انجام بده
کشف این بود که نوری که میاد
این سحابی داره به سمت طیف قرمز متمایل میشه
از طیف الکترومغناطیسی.
وقتی نور رو از یه منشور رد میکنی،
به رنگهای مختلفی تجزیه میشه، از قرمز گرفته تا بنفش.
نور قرمز با نوری که طول موج بلندتری داره مطابقت داره.
بهش میگیم انتقال به سرخ، چون نور
نوری که طول موجش بلندتره، بیشتر به قرمزی میزنه.
فرض کن یه ماشین آتشنشانی داره از کنارت رد میشه،
اونم در حالی که آژیرش روشنه.
همینطور که رد میشه، صداش تغییر میکنه.
خب.
وقتی یه چیزی داره ازت دور میشه،
هر نوع موجی که از خودش ساطع کنه،
چه موج صوتی باشه، چه موج نوری،
اون موجها کش میان.
واسه همین، چون سدیمی که «اسلایفر» رصد کرده بود جابهجا شده...
متمایل به قرمز بودن، یعنی اینکه اون سحابی
داشت ازمون دور میشد.
اون موقعها، به این سحابیها...
فکر میکردن فقط یه تودهی گازی توی کهکشان خودمونه.
یه سری از ستارهشناسها هم بودن که فکر میکردن شاید توی یه کهکشانِ
دورتر باشن، ولی خب سر این موضوع بحث زیاد بود.
تا اینکه سال 1924، این بحثها دیگه عملاً تموم شد،
اونم وقتی که «ادوین هابل» از یه سری تکنیکهای جدید استفاده کرد
تا فاصلههای نجومی رو اندازه بگیره.
«هابل» شروع کرد به رصد سحابی آندرومدا و فهمید که
و اینکه حداقل 900 هزار سال نوری ازمون فاصله داشت،
با این حال، تمامِ وسعتی که سراغ داشتیم...
کهکشان فقط 300 هزار سال نوری فاصله داشت.
اینجوری شد که فهمید اون سحابیها...
باید کهکشانهای جداگانهای باشن.
بعدش، همونطور که داشت به کهکشانها نگاه میکرد،
با این تلسکوپِ گنبدیِ جدید و معرکه،
تونست ساختار زیباش رو هم ببینه،
نه فقط یه لکهی گازی روی صفحهی عکاسی.
بعدش «هابل» شروع کرد به مطالعه، اونم نه فقط سحابی آندرومدا رو،
ولی خیلی از این سحابیها، یعنی
کهکشانها، و فهمیدن که همهشون دچار انتقال به سرخ شدن،
یعنی همهشون داشتن از ما دور میشدن.
واسه همین، انگار که
خودِ فضا-زمان داشت کش میاومد و منبسط میشد -
مثل یه بادکنک که داره باد میشه.
یه انبساط منظم وجود داره که تقریباً
همه کهکشانها دارن به سمت بیرون حرکت میکنن.
اما وقتی مخت سوت میکشه چیکار میکنی؟
میشه این سناریو رو برعکس کرد؟
همونطور که داریم عقربههای ساعت رو به عقب برمیگردونیم
و تصور میکنیم که جهان هزار سال بعد چه شکلی میشه
سالها پیش، یا میلیونها سال قبل، یا حتی میلیاردها سال پیش
اصلاً هر چقدر که عقب بریم، آخرش میرسیم به...
به جایی که تمام اون مادههای در حال انبساط
توی یه نقطه متمرکز و منجمد شده بودن
همون نقطهای که شروعِ این گسترش بزرگ بود
میشه گفت این همون لحظهی تولد خودِ جهانه
اما یه چیز دیگه هم بود
No comments yet. Be the first to leave one.