Mistari 200 ya kwanza.
واقعاً نمیدونم این حسو دارم یا نه
مثلاً، حس میکنم رابطهی جنسی موضوع مهمیه. اوهوم
حس میکردم میتونیم ازش بگذریم، یعنی میتونم نادیدهش بگیرم
میدونی، «اون آدم خیلی خوبیه، برام مهمه»
و میدونم تو چه حسی به من داری
و پیش خودم گفتم: «خب، حس میکنم
میتونیم از اون مرحله بگذریم»
اوهوم، «شاید یه جوری»
و حالا با خودم میگم
نمیخوام تظاهر کنم
ولی هر چی بیشتر این کارو میکنیم، انگار
من با این آدم حرف نزدم
ولی تو این دو روز گذشته داشتم بهش فکر میکردم
به این که مثلاً چی میشد اگه
من با اون آدم هم میبودم
فقط داشتم بهش فکر میکردم
کدوم آدم؟
نفر دومی که تو ذهنم بود
فقط داشتم بهش فکر میکردم
فقط دارم باهات صادقانه حرف میزنم، افکارم رو میگم
میگفتم: «اون رابطه چطوری میشد؟»
احتمالاً، نمیدونم، شاید همهچی به فنا میرفت
منظورمو میفهمی؟
اوهوم
اون آدم
فقط دارم میگم اینا فقط یه سری فکر تو سرمه
آره، منظورم اینه که شنیدن همهی اینا واقعاً سخته
باشه، حدس میزدم همینطوری باشه
فقط حس میکنم تو این دو روز گذشته وقت کافی داشتم که مثلاً به
رابطهی بلندمدت لعنتیِ ۵، ۱۰، ۱۵، ۲۰ ساله فکر کنم
و اینجوریه که، حس میکنم سخته
ولی معنیش این نیست که مثلاً
اون حسهایی که داشتم، همهشون، مثلاً، واقعی بود
مثلاً تمام حسهایی که بهت داشتم کاملاً واقعی بود
فقط... نمیخوام بابتش ناراحت باشی
میخوام ادامه بدیم، مثلاً تلاش کنیم، میدونم
مثلاً این موضوع رو حلش کنیم چون حس میکنم با هم بهمون خوش میگذره
درسته؟ امم
نمیدونم الان چطوری باید بگم «بهم خوش میگذره»
اوه، واو. باشه
واقعاً احساس حماقت میکنم
چرا؟
چرا؟
خداییش، اینکه
اینکه هر روز ورزش نکردنم حتی شده یه جمله
که تو این بحث پیش اومد، داره مخمو سوت میزنه
ای بابا، منظورم اصلاً اون نبود
خب، این چیزیه که گفتی
منظورم اینه که... فقط داشتم سعی میکردم جملهبندیش کنم
آدمایی که قبلاً باهاشون میرفتم سر قرار، این کارایی بود که میکردن
دنبال این چیزا بودم. من فقط هر روز تو بیمارستان کار میکنم
ببخشید. باشه، میفهمم. درک میکنم
من از همون اول در این مورد خیلی رک بودم
هیچ توهمی وجود نداشت که قراره هر روز برم پیلاتس
میفهمم
و این باعث میشه احساس افتضاحی داشته باشم
انگار که مثلاً به اندازهی کافی خوب نیستم
یه جوری که انگار نمیتونم کنترلش کنم
حس میکنم خیلی، مثلاً، ناچیزم
سه روز پیش، اگه بهم میگفتی که قراره بهت شک کنم
میگفتم: «تو دیگه واقعاً دیوونهای»
«این مرد بهتر از هر کسی که تا حالا دیدم باهام رفتار کرده»
«بهم گفته که عاشقمه»
«بهم گفته که با من آینده میخواد»
پس امروز، واقعاً ذهنمو داغون کرده
که از اون فکر که تو منو بهترین آدم دنیا میدونی
برسم به اینکه: «اه، شاید هم نه»
اگه هیکل من برات به اندازهی کافی خوب نیست
هیچوقت التماست نمیکنم که «وای، توروخدا هنوزم منو دوست داشته باش»
من واسه این اینجا نیستم
حالا تنهایی اینجا ایستادم
هر چی میشناختم تبدیل به سنگ شده
حس میکنم فقط باید برم خونه
من چی میدونم
وقتی با چشمهای بسته زندگی میکنم؟
روی طناب راه میرم و هی کم میارم
عشق برای من واقعاً کور بود
دیوانهوار عاشق کریس بودم
قلباً باور داشتم که
این همون کسیه که قراره زندگیمو باهاش بگذرونم
با این تغییر ۱۸۰ درجهایش و اینکه حس میکنم یه آدم دیگه شده
دیگه هیچوقت نمیتونم مثل قبل بهش نگاه کنم
خیلی ناامید شدم. خیلی آسیب دیدم
ولی میدونم که حالم خوب میشه
همیشه حالم خوب بوده. مراقب خودم هستم
زندگی فوقالعادهای دارم
نمیخوام با کسی باشم مگر اینکه قراره زندگیمو بهتر کنه
من چی میدونم
وقتی با چشمهای بسته زندگی میکنم؟
حقیقت خیلی سرد به نظر میرسه
نمیتونم نادیدهش بگیرم
اووه-اووه-اووه
من باور دارم که عشق کوره
بدون اینکه کسی رو ببینم عاشقش شدم
و واقعاً میخواستم بقیهی عمرمو باهاش بگذرونم
ولی وقتی دو نفر میخوان با هم باشن یا رابطهی جنسی داشته باشن
شاید برای خیلیها موضوع مهمی نباشه
مردم میگن ۵ یا ۱۰ درصد یه رابطهست. برای من، مثلاً
میفهمم، وقتی ۹۰ سالته دیگه هیچکس قیافهی خوبی نداره
درک میکنم. ولی من ۹۰ سالم نیست
و از اینکه اینطوری تموم شد ناامیدم
و اون گفت که ورزش نمیکنه
میفهمم. مشکلی نیست
ولی «بری» نفر دوم من بود، و انگار
میدونی، شاید اون کسی باشه که مثلاً بیشتر جذبش میشدم
و فکر کردم شاید بتونم بعضی از این حرفا رو بزنم
بدون اینکه حس کنم آدم بدهی داستان منم
و اشتباه میکردم
اگه اون از حسی که من دارم خوشش نمیاد و نمیتونه باهام بمونه
به خاطر حسی که من دارم، خب پس
دیگه همینه که هست
سویشرت و شلوار ورزشیت روی تخته
دیدمشون. مرسی
چه حس خوبیه که همهی لباسا شسته شده، نه؟
نمیخوام بلند بگم
ولی انجام دادن این کارای خونه واسه اینکه همهچی مرتب به نظر بیاد
اوه! ایشون فقط دارن از چیزای ظریف زندگی لذت میبرن
مثل یه خونهی تمیز
و تو هم از اینکه من انجامش دادم قدردانی میکنی. و بوی خوبی هم میده! آره، واقعاً
گفتم: «تشویق مثبت». جبهه نگیر! دارم میگم تو
تمام روز ازم دور بودی. آره، بودم
اوه نه
میخوای چیکار کنی؟ تو
فردا که برگردم سر کار میخوای چیکار کنی؟
گریه کنم. خب، شاید
فقط یه عالمه پول دربیار تا من بتونم تو خونه بمونم
همینجا واسه همیشه بمونم
فکر نکنم قبل از عروسی لازم باشه برم دفتر
ولی احتمالاً بعدش
بعضی وقتا باید بری دفتر؟ ماهی یه بار
جلسات ماهانه داریم و فقط همهی مدیرهای ردهبالا هستن
بعد از اون، میتونی بغلم کنی
به خدا قسم. تو خیلی گلی
هر کاری لازم باشه انجام میدم. باشه
به این میگن «بهرهوری»
و «سپردن کار به بقیه». درسته
درست مثل جوری که من کارای خونه رو اینجا تقسیم میکنم
باید اعتراف کنم که داریم یه خونه رو اداره میکنیم
حواست هست؟ امشب قراره شام درست کنیم
اولین شاممون اینجا توی آپارتمان
صدای جلزوولزش اومد
آره، ایول عزیزم
فقط لطفاً مراقب باش
حواسم هست
خورشید روی منه، هیچچیزی جلودارم نیست
همهچی داره ردیف میشه
باشه. بیا شاید یه ابزار دیگه انتخاب کنیم
این کرهست؟ مثل سنگ سفته. اوهوم
باید گرم بشه؟ آره، احتمالاً
کانر، توی پلاستیکه
واسه ۲۰ ثانیه طوری نمیشه
من که فقط اونور رو نگاه میکنم. با تو زندگی کنم سرطان میگیرم
ای وای
شاید گاهی وقتا یکم احمق میشم
پیش خودم فکر میکنم تو انگار سرپرست خوابگاه پسرهایی
نیستم. من حتی عضو انجمنهای دانشجویی هم نبودم
خب، باید میبودی
وقتی میتونی تو سی سالگی اینطوری باشی، چرا اون موقع باشی؟
تو انگار... حاضرجوابی؟
آره. آره
بعضی وقتا یکم بدجنس. باشه
من یکم... میبینی؟ الان بداخلاق شدم
دوستت دارم
منظورم اینه که، داری عالی عمل میکنی
ببین چه کارایی ازت برمیاد
یه جای تمیز
نگاش کن. داره آشپزی میکنه
داره انجامش میده
نه، باید مهربونتر باشم. حق با توئه
بازخورد خوبی بود
ولی خب شاید بهتره
همین الان یه پیام از جس گرفتم
منم یه پیام از کریس گرفتم
چی؟ نمیدونم
چی گفت؟ گفت داره میره خونه؟
نه
بذار یه خبری بگیرم
مطمئنم وقتی کار کریس تموم بشه، ممکنه بخواد گپ بزنه، پس
واو
ما واسه دوستامون دوستای خوبی هستیم. اه
ای وای
ماشین اسپرت ته کوه
نمیشه از مسابقه دادن دست کشید
میخوای ضایعم کنی؟ میخوام روت رو کم کنم
حالا میبینیم. تو خیلی قوی هستی
اوه
اوه نه
صبر کن، سر این موضوع شرط بستیم؟
اوه، خودشه. گذاشتی یه بار برنده بشم
من اصلاً جنبهی باخت ندارم
عالیه
الان داری باهام مهربون میشی؟ آره
باید یه سوراخ رو بهت بدم. راستش همهشون رو میخوام، ولی
واقعاً خودم رو تو موقعیتش قرار دادم. آره، همینطوره
پرتاب خوبیه! اون برگشته. اصلاً نرفته بود
ببینتت
اولین دعوامون اصلاً راحت نبود
ولی برگشتیم و دوباره شدیم همون آدمای قبلی
زدمش! ببینتت. داری منو تحت تأثیر قرار میدی
از من خوشت میاد. آره، خوشم میاد
No comments yet. Be the first to leave one.