Mistari 166 ya kwanza.
هی، اونجا
هی، پسر
هی... همونجا باش
بیا اینجا، پسر
هی، دارم دنبال کلبهی لومیترِ شکارچی میگردم
میشناسیش؟
گفتم، دارم دنبال
ببین، نمیتونم گلوم رو پاره کنم، بیا جلوتر
چیه پسر؟ ترسیدی؟
نمیخورمت که. بیا اینجا
حالا شد
دارم دنبال کلبهی لـ
هی پسر. تو که دختری
خب، راستش دنبال یه دختر میگشتم
دخترِ لومیترِ شکارچی
بهش میگن
پس تو رز ماری هستی
«رز ماری لومیتر.»
منم مایکام. مایک مالون
شاید از پدرت دربارهم شنیده باشی
«خب، پاییز پارسال که مریض بود...»
میدونست زمستون رو دووم نمیاره، واسه همین
ازم خواست بیام اینجا و مراقب دختر کوچولوش باشم
وقتی که... وقتی که دیگه پیشمون نبود
«این بالا تک و تنها بودی و این اصلاً خوب نیست.»
ولی دیگه لازم نیست نگران تنها موندن باشی
هی
برگرد اینجا
هی
رز ماری
رز ماری
رز ماری
رز ماری
رز ماری
رز ماری
رز ماری
حالا اول گوش کن، بعدش اگه خواستی خنجر بزن، باشه؟
واقعاً فکر نکردی که میتونی از دست یه پلیس سواره فرار کنی، نه؟
پلیسهای سواره همیشه هدفشون رو میگیرن. حتی اگه اون هدف یه دختر باشه
حالا ببین، بیا با هم کنار بیایم
نه من تو رو میخوام، نه تو منو
ولی فعلاً به هم گره خوردیم
دارم میبرمت به قلعه مککوری، دستورم اینه
بهتره فکرت رو متمرکز کنی و معرکه راه نندازی
یک ذره هم به نفع تو نیست
موسیو، خواهش میکنم. بذار برم. التماست میکنم
ببین، واقعاً ترسیدی، مگه نه؟
خب، لازم نیست بترسی. من دوستت هستم
بازرس به پدرت قول داده بود که ازت مراقبت کنه و
من خودم از خودم مراقبت میکنم. بعداً در موردش بحث میکنیم
بدون چاقو و خنجر
ولی فعلاً باید با من بیای
خودت میدونی که نمیتونی اینجا تک و تنها بمونی
پدرت هم اینو میدونست. یه مَرد شاید بتونه دووم بیاره، ولی یه دختر نه
من تمام عمرم اینجا زندگی کردم. عاشق اینجام. نمیترسم
منم عاشق اینجام. ولی اینجا جای یه دختر نیست
همه اینو میدونن. قصهها براش گفتن، حتی آوازها
اینجا جای یه دختر نیست
بسیار خب، راه بیفتیم
میخوای همینطوری تا قلعه بیای
یا میخوای مثل یه بانو روی زین بشینی؟
میشینم
واحد قلعه مککوری، همگی حاضر و آماده، گروهبان
به کارت برس، سرجوخه
«نظر به جلو!»
نظر به جلو
بشینید
جانسون. «بله، گروهبان.»
ادامه بده
بچهها، ما یه سرباز جدید داریم
این رز ماری لومیتره
عزیزم، میل داری سلام کنی؟
میخواد صمیمی باشه ولی فقط یه بچهست
و میدونید که بچهها چطوریان
دو صد گفته چون نیم کردار نیست
نظر به جلو
مککورکل
همینجام، گروهبان
گروهبان. گروهبان
منظورت اینه که ترفیع گرفتم؟
ترفیع؟ معلومه که نه
وعده و وعید. همهش همینه. فقط وعده
اونقدر اینجا موندم که دیگه باید فیلد مارشال میشدم
بدجور تو فکرم که استعفام رو بنویسم و برم
در ضمن، یه زندانی جدید داری
یه آدم کلهشق. کلهشق؟
خب، کلهشقتر از بارنی مککورکل وجود نداره
من کوه استقامتم. تندیس عضلاتام
یه گوله عضله بازو
فقط مواظب انگشتات باش
انگشتام؟
از ناخنهام غافل شده بودم
بسیار خب، مَک. جرمت چیه؟ قتل؟
یه دختر
یه دختر کوچولو و ریزهمیزه
خب، به هر حال، یه دختر
خواهش میکنم، آقای تفنگدارِ مهربون
صورت خیلی مهربونی داری. لطفاً
منو ول میکنی، آره؟
گوش کن دخترجون. اگه من تو رو ول کنم، اونا منو بیرون میاندازن
و توی این روز روشن دارم میبینم که حقوق بازنشستگیم میپره
اسمت چیه دخترجون؟
امم، مینی؟ فیفی؟
لیلی؟
فلور ژاک؟
فکر کنم بهتره با زبون مادری خودت باهات حرف بزنم
موا، بارنی. اِ وو؟ (من بارنیام، و شما؟)
موا، رز ماری (من رز ماریام)
رُزی
یه اسم ایرلندی عالی
من و تو قراره حسابی با هم جور بشیم
از آشنایی با شما خیلی خوشبختم
اون کلیدها رو ول کن
قلعه مککوری، همگی حاضر و آماده، قربان
خب، خب
انگار خیلی وقت بود که نبودم
اصلاحِ صورتت بده
تکمههات نیاز به پولیش داره
اصلاحِ بد. رکابِ اسب خیلی پایینه
اصلاحِ بد. اصلاحِ بد
هیچکدوم از شما مردها کار با تیغ رو بلد نیستید؟
حالا به این میگن یه اصلاحِ درست و حسابی
بله قربان
«دوست من، تو احیاناً عقلت رو کاملاً از دست ندادی؟»
قربان؟
گفتم، عقلت رو از دست دادی؟
پناه بر خدا! نمیدونم واسه کدوم یکی باید اخراجت کنم
تمرد از دستور یا حماقتِ مادرزادی
متوجه منظورتون نمیشم، بازرس
گروهبان، هیچوقت این فکر به اون مغز بچهگانت خطور کرده
که این دختر وحشیِ جنگل که مثل یه پلیسِ سواره زندگی میکنه
مثل بقیهی مردها، اصلاً مَرد نیست؟
بلکه یه زنه، قربان. یه زنِ بالغ
خب؟ منتظرم
یه زنِ... بالغ؟
رز ماری؟
آخه اون... اون فقط یه بچهست قربان. اون یه زنه
با تمامِ معانیای که این واقعیت داره
منظورتون اینه که
لعنتی، منظورم همونیه که میگم! اون یه زنه
یه جنسِ مؤنثِ بالغ؛ لابد این کلمه به گوشت خورده
یه زن
خب، من... من هیچوقت اینطوری بهش فکر نکرده بودم، قربان
بهتره همین الان شروع کنی. همین الان
و به محضِ اینکه شروع کردی، تمومش کن
اه، دوشیزه، بیا اینجا. بیا تو
اوه، بونسوار (سلام) موسیو
اوه، مایک، مایک، میدونی همین الان هارولد چیکار کرد
وقتی داشتم شامش رو میدادم؟
غذا رو با اشتهای تمام خورد
بعدش برگشت و اینجا رو بوسید
اوه، ببینید موسیو. هنوز قرمزه
چی بهت گفتم؟
هارولد کیه؟
اسبشه قربان. اوه، یه اسب عالیه، موسیو
پیره، ولی هنوز زندهست
مثل شما، موسیو
خب، حالا گوش کن دوشیزه... من و گروهبان
داشتیم دربارهی تو حرف میزدیم
اوه، با مایک دربارهی من حرف میزدی؟
بله. حالا گوش کن... تو مایک رو دوست داری؟
دوستش دارم؟
اوه، البته
دیوونهشم
منم دیوونهام
اولش از این مَرد متنفر بودم و میخواستم بکشمش
No comments yet. Be the first to leave one.