Mistari 200 ya kwanza.
آنچه در «پرگتوری» گذشت
نباید میاومدیم اینجا و
نه
نه، تو که قبلاً هم چیزی نخوردی
حالت خوب نیست. - باردارم
چی؟
دیمیتری، تو با ما نمیآی؟
فکر نمیکنم دعوت شده باشم
صبر کن، تو کی هستی؟ نه، نه، نه
اما؟
بچهها، عجله کنید
هی، این در رو باز کن
شاید باد زده در بسته شده
نه، صدای جیغ ویکتور رو شنیدم
فکر کنم داشتن میزدنش
بعد سرم رو بلند کردم دیدم یکی داره در رو میبنده و قفلش میکنه
کی اونجا بود؟
اونایی که من دیدم ماسک زده بودن
اوه خدای من. لطفاً بهم بگو
داری شوخی میکنی
میدونستم، یه حس عجیبی به اینجا داشتم
نباید میاومدیم
خیلی میترسم ایوان، نمیخوام اینجا بمونم
انگار دوباره افتادم توی زندان
هی همگی، فقط آروم باشید
باشه؟
اما اون در
خیلی محکمه
اگه از بیرون بازش نکنن
خودمون هیچ شانسی برای باز کردنش نداریم
نباید وحشت کنیم
وحشت نکنیم؟ مگه نمیبینی اینجا چه خبره؟
من موقعیت دشوارمون رو خیلی خوب درک میکنم
ولی ترس و لرز چیزی رو حل نمیکنه
صبر کن، صبر کن، شاید این
فقط بخشی از برنامه باشه؟
آره جون خودت
الان یکی از گوشه میپره بیرون و داد میزنه: «گرفتمتون!»
احتمالاً چند تا دوربین مخفی هم دارن نگاهمون میکنن
نه، شاید راست میگه
آره، آره، شاید فقط باید میاومدیم تو
و راهنمامون الان... ببخشید، راهنمامون؟
به جز خودمون کس دیگهای رو این پایین میبینی؟
ما یه راهنما داشتیم
احتمالاً مرده
نه، نه، نه، نه، تمومش کنید. آروم باشید
من نمیخوام اینجا بمونم
میخوام برم
باشه، باشه همگی. همگی فقط آروم باشید، خب؟
این کارها هیچ کمکی نمیکنه
چرا گوشیهاشون رو جواب نمیدن؟
باید دست از زنگ زدن برداری
تو نگران نیستی؟ - نه
چطور میتونی نگران نباشی؟ اون ۳۰ سالشه
بالاخره یه جا باید بتونه از خودش مراقبت کنه
دیر یا زود یکی میآد دنبالمون
آره؟ مثلاً کی؟
هیچکس نمیدونه کجاییم، تازه اگر هم میدونستن
نمیتونستن پیدامون کنن
راست میگه
ما حتی خودمونم نمیدونیم کجاییم
باشه، باشه، یه لحظه صبر کنید
شرکتی که ویکتور براش کار میکنه میدونه ما اینجاییم
اونا میفهمن یه اتفاقی افتاده
و میآن سراغمون
دقیقاً، فقط آروم باشید
خدایا، کاش منم صبر این یارو رو داشتم
آره، یا اون خوشبینیِ متوهمانهاش رو
هنوز برات جا نیفتاده؟
ما گیر افتادیم و هیچکس نمیآد این پایین
هر احتمالی هست که دیگه هیچوقت نیایم بیرون
کسی تونست با گوشیش کاری کنه؟
معلومه که آنتن نیست
خب، پس مینوشیم. - اوه، بیخیال
جدی میگی رفیق؟ - باشه، باشه
وقتش نبود، فهمیدم
من هنوزم فکر میکنم باید غار رو برای پیدا کردن یه راه خروج دیگه بگردیم
راست میگه
اوه آره، آره حتماً یه همچین راهی هست
همراه من بیاین، زود باشین همگی. بیاین بریم
مطمئنم زیاد اینجا نمیمونیم
سال نو به این روزها میخندیم. بیاین دیگه
اگه یه ثانیه دیگه مجبور باشم صدای فِرتفِرتش رو بشنوم
خودم رو میکشم. یه قلپ از اون رو بده به من
باشه، بیاین بریم پشتِ سر آدم بشینیم
هی، هی، هی. داری با اونا میری؟
آره
میخوام یه راه خروجی پیدا کنم
خیلی خب. من و ماری میریم یه نگاهی بندازیم
مراقب خودتون باشید. - شما هم همینطور
شاید یکی بیاد و این ورودیِ لعنتی رو باز کنه
خودت که واقعاً باورت نمیشه، نه؟
کسی اونجاست؟
عالیه، از کدوم طرف؟
بیاین این راه رو امتحان کنیم
لیزا، صبر کن، بیا
داری چیکار میکنی؟
دارم نشونه میذارم که بتونیم راه برگشت رو پیدا کنیم
اوه خدای من، تو چقدر باهوشی، عاشقتم
منم عاشقتم. تو نابغهای
آره، گاهی وقتا خودم رو هم غافلگیر میکنم
بریم، بریم
یکی از اونا به من میدی؟
مرسی
میشه نکشی؟
اوه بیخیال، یعنی واقعاً دودِ دست دوم
الان بزرگترین نگرانیته؟
نیک، نیک، نیک، عوضی نباش
باشه؟ به نظر من تمام این
ماجرا از قبل برنامهریزی شده بود. - آره بابا، نابغه، واقعاً گل گفتی
تو هیچ کمکی نمیکنی
خفه شو، تو مادرم نیستی
چی؟ چی؟ ول کنین، بیاین بریم
جفتتون دیوونهاید
ما همهمون اینجا هیچی نمیدونیم، خب؟
همهمون داریم سعی میکنیم بفهمیم چه خبره، پس بس کنید
بس کنید
شنیدی چی گفتم؟ - آره
برو یه کم آروم شو
نه همهمون. تو چطوری با ما سر از اینجا درآوردی؟
این وحشتناکه
حس میکنم به زور دارم نفس میکشم
انگار یه قرنه داریم راه میریم و هنوز هیچ خروجیای نیست
فقط باید به رفتن ادامه بدیم
فکر کنم دارم دیوونه میشم
نمیتونم نفس بکشم
کریس، من نمیتونم ادامه بدم
طوری نیست، فقط به حرکت ادامه بده
هی، اون داره چیکار میکنه؟
هیچ ایدهای ندارم
داری چیکار میکنی؟
داری چه غلطی میکنی؟
هی، این خیلی محکمه، باید هم باشه تا جلوی عوامل طبیعی رو بگیره
هی، من احمق نیستم
پس داری چیکار میکنی، هان؟
اگه یه چیزی داشتم که از جاش تکونش بده
یا به ساختارش آسیب بزنه چی؟
حداقل اونقدری که بشه با اهرم بازش کرد
مثلاً چی؟ - نمیدونم
اسلحه؟ چی، اسلحه؟
یا یه چیزی شبیه اون
اسلحه داری؟
هی
اسلحه داری؟ - من؟
نه، اسلحه ندارم
پس اصلاً چرا این سوال رو میپرسی؟
احمق، داشتم فرضی میپرسیدم
حداقلش اینه که نمیخوام دست روی دست بذارم و منتظر مرگ بمونم
باشه، شاید نباید زود قضاوت میکردم، نه؟
شاید چون تو کار امنیت بودم اینطوری شدم
کارمون تموم شد؟
آخ
فکر میکنی داره راست میگه؟
نمیدونم
اوه، خیلی بهتر شد
ولی هنوز راه خروجی نیست، فقط یه سری راهروی دیگه که معلوم نیست
به کجا ختم میشن
نه، خیلی بدتره. اون دیگه چه کوفتیه؟
یعنی ما قبلاً اینجا بودیم
تمام این مدت داشتیم دور خودمون میچرخیدیم
اوه بیخیال
واقعاً هیچکس دیگهای این پایین نیست
و هیچ راه خروج دیگهای هم وجود نداره
همون لحظهای که در رو روی ما بستن، این رو فهمیدم
این امکان نداره
همه چیز درست میشه جس
یه دقیقه دیگه هم نمیتونم اینجا رو تحمل کنم
فقط آروم باش
میکشمش این ویکتور رو
اگه آنا راست گفته باشه، اون تا الان دیگه مرده
کریس، دارم سکته میکنم. - نه، هی
هی، حالت خوبه، من همینجام
ما چی... خب الان نقشه چیه؟
یعنی میخوایم چیکار کنیم؟
بیاین برگردیم پیش بقیه و با هم فکری بکنیم
باشه، بریم
یکی دیگه از اونا بهم میدی؟
چی؟
پاکتم تقریباً تموم شده
درسته
هی، هی صبر کنید، فکر کنم برگشتن
شاید یه راه خروجی پیدا کردن
پیدا نکردیم. - اوه، پیدا نکردین
عالی شد
باشه، باشه بچهها، خب الان میخوایم چیکار کنیم؟
نمیدونم
تو همهچیز رو نمیدونی، واقعاً شوکهکننده است
میدونی چیه پسر، حداقل اون داره واقعاً دنبال راه میگرده
تو رو نمیبینم که دنبال راه خروج باشی
خیلی زبونت درازه، مردِ جنگی
داری ادای آدمهای کلهگنده رو درمیآری؟ - اوه بیخیال
بیخیال، بیخیال... خودت رو کنترل کن
شاید به خاطر اینه که ما اونقدر احمق نیستیم
که فکر کنیم هر کی ما رو اینجا حبس کرده، اتفاقی این کار رو کرده
میدونین چیه، چطوره جفتتون فقط خفه شید؟
اگه جای تو بودم قبل از اینکه اینطوری با ما حرف بزنم، دو بار فکر میکردم
هی، هی، کافیه
ما همهمون با هم اینجا گیر افتادیم
پس چطوره سعی کنیم مودب باشیم، هان؟
هوای دهنِ پسرت رو داشته باش
No comments yet. Be the first to leave one.